دلهره
دخترگلم،
دیروز حسابی من رو ترسوندی. دلم داشت تکه تکه می شد و ازت هیچ خبری نبود. پریروز مامان جون و خاله مرضیه اومدن خونه تا بهم سر بزنن. با کمک هم خونه رو یه دستی کشیدیم تا اگه برامون مهمون اومد، آماده باشیم. از همون موقع دیگه هیچ تکونی نخوردی. تا شب که سرم گرم بود متوجه نشده بودم اما بعد شام که همیشه کلی چرخ و فلک بازی میکردی، هیچ تکونی نخوردی. دلم شور افتاد اما به بابایی هیچی نگفتم. وقتی خوابیدیم منتظر شدم تا حست کنم. یه حرکت خیلی ضعیف رفتی و دیگه هیچ. بیشتر دلم شور افتاد. استرس باعث شد نصفه شب دوباره از خواب پاشم و منتظر بشم. بازم خبری نشد. میخواستم بابایی رو بیدار کنم تا بریم درمانگاه اما دلم نیومد.
فردا صبح بعد صبحانه، به مامان جون زنگ زدم و جریان رو گفتم. گفت بعضی اوقات پیش میاد ولی برای اطمینان برو دکتر. متاسفانه هیچ کدوم از دکترایی که میشناختم مطبشون نبودن. واسه همین رفتم درمانگاه اما بدبختانه دکتر زنان و زایمان اونجا هم نبود و اورژانس بی مسئولیت قبول نکرد تا من رو معاینه کنن. دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و کلی تو درمانگاه گریه کردم. نا امید برگشتم خونه. تو اینترنت سرچ کردم تا شاید یه دکتر آنلاین پیدا کنم و آخرسر یه شماره تلفن مشاوره بارداری پیدا کردم و سوالمو پرسیدم. خانم دکتر گفتن که نهار رو بخورم و یک ساعت به پهلوی چپ دراز بکشم و تعداد حرکاتت رو بشمارم. اگه کمتر از 4 حرکت در یک ساعت بود، باید برم سونو. منم سریع نهار رو خوردم و به دستورش عمل کردم. خداروووووووشکر شمای وروجک تو 5 دقیقه، 6بار حرکت کردی و خیال مامانو راحت کردی. فکر کنم فقط میخواستی منو تنبیه کنی که دیگه خودم و شما رو خسته نکنم. منم اطاعت امر میکنم و فقط به شما فکر میکنم نه به مرتب بودن یا نبودن خونه.




دلهره 



