وقتی تو آمدی...
دختر قشنگم، عشقم، عمرم، سلام به روی مثل ماهت
تو اومدی و دنیای منو و بابارضا رنگی رنگی شد. انقدر ماه و خانومی که هنوز باورم نمیشه مامان شما هستم. شما روز پنج شنبه، 25 تیرماه 1394، مصادف با 29 ماه رمضان 1436 و 16 جولای 2015، ساعت 10:10 صبح در بیمارستان خاتم الانبیا زیر نظر خانم دکتر کاشانی زاده متولد شدی. وزن شما موقع تولد 2960 گرم ، قدت 50 سانتیمتر، اندازه دور سر 33 سانتیمتر و اندازه دور سینه 31 سانتیمتر بود.
ماجرای تولدت به این صورت بود که:
تو آخرین تصمیماتی که با دکتر کاشانی زاده ی گلم گرفتیم، قرار بر این شد که شما روز 25 تیرماه، از طریق زایمان سزارین به دنیا بیای. چون ایشون جمعه به بعد برای تعطیلات عید فطر مسافرت میرفتن و تا هفته ی بعد نمیومدن. تا اون موقع هم وضعیت ما خطرناک می شد و منم اصرار داشتم تا شما رو خود خانم دکتر به دنیا بیاره. به همین خاطر تصمیم نهایی گرفته شد. البته من و بابا هنوز برای بیمارستان تصمیم نگرفته بودیم و بین بیمارستان نجمیه و خاتم مونده بودیم. بیمارستان ساسان منتفی شده بود چون متخصص نوزادان نداشت و احتمال اینکه به خاطر وضعیت بریچ شما به متخصص احتیاج بشه، زیاد بود. تا اینکه آخر سر بیمارستان خاتم رو انتخاب کردیم. متاسفانه شب آخر خیلی دوست داشتم تو خونه خودمون بمونم و با بابارضا آخرین عکسا رو از آخرین شب دو نفرمون بندازم اما شرایط طوری بود که نمی شد و مجبور شدم شب رو خونه مامان جون اینا بخوابم.
خونه مامان جون اینا دوش گرفتم و خودمو واسه فردا آماده کردم. تا صبح خواب درست و حسابی نکردم و از استرس مدام از خواب می پریدم. مامان اینا واسه سحری از خواب بیدار شدن و منم از خدا خواسته رفتم تا یه کم وقت تلف کنم. دایی محمد جواد خیلی استرس داشت و هی حال منو می پرسید. فدای اون دل نازکش برم که انقدر مهربون و با فکره. ساعت کم کم به 6 نزدیک می شد و وقت راهی شدن بود. ساعت 6:15 صبح با مامان و بابا راه افتادم سمت بیمارستان. از اونور هم مادر جون اومد.
بیمارستان که رسیدیم. مستقیم رفتم بلوک زایمان و منتظر شدم تا مشخصاتم واسه آماده سازی مراحل زایمان ثبت بشه. بعد کمی معطلی، مامای خود خانوم دکتر، خانوم زندی، اومد پیشم و صدای قلب نازنیت رو برای آخرین بار از تو شکم شنیدم و مشخصاتم ثبت شد. بعد لباسای اتاق عمل رو تحویل گرفتم و تو یکی از اتاقها، سرم به دست منتظر شدم تا خانوم دکتر بیاد. از طرف دیگه مامان جون دنبال کارای پذیرش بود. خانوم دکتر ساعت یک ربع به 9 اومدن و گفتن باید حتما امضای بابا رضا زیر برگه عمل باشه تا عمل کنن. تا اون موقع من نمیدونستم بابا هنوز نیومده بیمارستان. دلم شور می زد و استرس عمل هم باعث شد تا بی اختیار اشکم جاری بشه. بالاخره مامان موفق شد با بابارضا تماس بگیره. بابایی حواس پرت فکر کرده بود به جای ساعت 7، باید ساعت 9 بیمارستان باشه

با اینکه خانوم دکتر مهربون بیمارستان نجمیه هم عمل داشت اما تا 9:15 صبر کرد تا بابارضا بیاد وگرنه مجبور بودیم تا ظهر صبر کنیم که ایشون برن عملشونو انجام بدن و برگردن. بعد گرفتن امضا، بردنمون سمت اتاق عمل. استرسم سر به فلک زده بود و اصلا نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم. قبل ورود به بخش عمل، مامان و بابا رضا رو چند لحظه دیدم. مامان جون برام دعا میکرد و بابا رضا هم با چشمای نگرانی که نم اشک داشت، دستم رو گرفت و بهم یه لبخند خوشگل زد که کمی دلم قرص شد. پرستارا مدام باهام صحبت می کردن و دلداریم میدادن و می گفتن که گریه عمل رو سختتر میکنه. پس حتما باید به احساساتم مسلط باشم ولی واقعا نمی شد. بیرون درب اتاق عمل شماره 9، منتظر شدیم تا اتاق رو آماده کنن. خانوم دکتر بالای سرم وایساد و مدام با مهربونی به صورتم دست می کشید و اشکام رو پاک می کرد و موهای بهم ریختم رو که از زیر کلاه بیرون اومده بود، از صورتم کنار می زد. وارد اتاق شدیم و متخصص بیهوشی ازم پرسید بیهوشی کامل میخوام یا نخاعی. منم گفتم کامل. بعد شروع کردن به سرم وصل کردن و شستشوی شکم. خیلی سرد و دردناک بود. یه ماسک رو دهنم گذاشتن وشروع کردن به شمارش معکوس. 10.....9..... و دیگه نفهمیدم...
تو ریکاوری به هوش اومدم. زیر دلم تیر میکشید و میسوخت. به زور تونستم زبونم رو راه بندازم و از نزدیکترین پرستار بخوام که بهم مسکن بزنه اما گفت تازه بهم تزریق کرده و باید تحمل کنم. بعدش پرسیدم بچم چی شد؟ سالمه. گفتن بلــــــه سالمه و تو بخش نوزادانه. خیالم تا حدودی راحت شد. نمیدونم چقدر طول کشید که بالاخره منو از ریکاوری به سمت بخش بردن. بیرون در بابا رضا و مامان وایساده بودن و میخندیدن. بابا با یه لبخند گنده در گوشم گفت خیلی شبیه خودته. پرسیدم: دیدیش؟ گفت آره، ازش عکسم گرفتم. بعد دوربین رو درآورد و عکس ماهتو بهم نشون داد. آخ که دلم ضعف رفت برات. تو عکس زیاد خوب نیفتاده بودی. دلم برای دیدن خودت غش میرفت اما مجبور بودم صبر کنم تا مراحل معاینه ات تموم بشه. حدود ساعت 2:50 بود که آوردنت و برای اولین بار دیدمت. خیلی خوشگل و ملوس بودی. بابایی گذاشتت بغلم و بهت برای اولین بار شیر دادم و قشنگترین لحظه ی عمرم رقم خورد. گرچه هنوز نه شما بلد بودی سینه رو خوب بگیری و نه من بلد بودم بهت شیر بدم. ساعت ملاقات شد و همه یکی یکی اومدن برای دیدنت. خاله مرضیه اولین کاری که کرد این بود که عکست رو گذاشت تو لاین و ورودتو به همه اعلام کرد. اووووووووه نمیدونی همه چه سریع تبریک می گفتن و از خوشگلی شما تعریف می کردن. دایی مجید و زندایی همونجا تو بیمارستان کادوی شما رو که یه دستبند خیلی خوشگل و ظریف بود و تو یه جعبه شبیه کالسکه بچه بود، بهت دادن. یهو یادمون افتاد که تربت کربلا رو به کامت نزدیم. گرچه یه وعده شیر نوش جان کرده بودی اما بازم مامان جون تربت رو به سقف دهنت زد تا به امید خدا از دوستداران اهل بیت بشی.
شب قرار شد خاله مرضیه پیشم بمونه چون مامان خیلی خسته شده بود و خواستم بره خونه استراحت کنه. هم اتاقیمونم یه آقا پسر غرغرو بود به اسم بردیا که دل درد داشت و تا صبح اصلا نخوابید. برعکس شمای گلم که دختر خیلی خوبی بودی. شب ساعت 12 بهت شیر دادم و ساعت رو برای ساعت 2 تنظیم کردم تا نوبت بعدی شیرت رو بهت بدم. ولی شما انقدر خوابت میومد که اصلا دهنت رو باز نکردی. خاله مرضیه شما رو برد بخش نوزادان تا ببینه چکار میشه کرد. اونا هم به شما سرم قندی دادن و گفتن بزاریم تا صبح بخوابی. ساعت 7 صبح مسئول بخش نوزادان اومد پیشم و با خوشرویی بهم یاد داد که چطور بهت شیر بدم. فردا صبح بابا رضا زودتر اومده بود تا کارای مرخصی ما رو انجام بده. ماام کم کم خودمونو برای رفتن به خونه آماده می کردیم. فقط قطره فلج اطفالت مونده بود که آخرین کاری بود که قبل ترخیص باید انجام می شد. خاله مرضیه شما رو با لباسای جدیدت به بخش نوزادان تحویل داد. اونا هم بعد دادن قطره و شستن شما، لباسای جدیدت رو تنت کردن و تحویل بابا رضا دادن. بر خلاف اون چیزی که تصور می کردم، هزینه بیمارستان خیلی مناسب شد. به ما گفته بودن حدود 5 الی 5/5 میلیون اما ما کلا 3 میلیون و 800 هزینمون شد که حدود 3 میلیون اون رو هم بیمه تکمیلیمون پرداخت کرد. با اون همه امکانات عالی بیمارستان خاتم و رسیدگی بی حد و مرز کادرش و تمیزی اتاقمون، این قیمت عالی بود. خیلی خوشحال شدم از انتخاب این بیمارستان.
وقتی برگشتیم خونه، پدرجون،بابای بابا رضا، برای شما گوسفند گرفته بود و جلوی پامون قربونی کرد. دستشون درد نکنه ولی متاسفانه از هولمون یادمون رفت لحظه ی ورودت و سر بریدن گوسفند رو فیلمبرداری کنیم
تا رسیدیم من یه دوش گرفتم و خاله مرضیه و باباجون مهربونم پذیرایی رو تزیین کردن. آخه قبلش وقت نکرده بودیم. بعداز ظهر، خاله زهرای من و خاله فاطمه و نازنین فسقل اومدن تا شما رو ببینن. تو اون موقع داشتی گریه می کردی و زیاد آروم نبودی. بعدا کشف شد که سردت شده بود عزیز دلم.
برای افطار عمه زهرا و دایی مجید و زندایی فرزانه هم بهمون اضافه شدن. پدرجون از قبل افطاری جایی دعوت داشتن و نتونستن بمونن، مادرجون هم برای پرستاری دختر خواهرشون که ناراحتی کلیه دارن، رفته بودن. در کل 9 نفر بودیم. بعد افطار، باباجون در گوش شما اذان و اقامه گفتن و اسم خوشگلت رو تو گوشت صدا کردن. بعد از اون، بابایی یه کیک به افتخار تولدت برات گرفته بود و همگی یه جشن تولد خیلی کوچیک و ساده ی صفر سالگی برات گرفتیم


شب به جز مامان جون، همگی رفتن خونه هاشون و ماهم خیلی خسته شده بودیم و زودی گرفتیم خوابیدیم. قرار شد ساعت رو برای 4 صبح بزاریم تا من به شما شیر بدم اما وقتی تو اون ساعت بلندت کردیم، بازم حتی حاضر نبودی دهنت رو باز کنی. مامان جون هم گفت اشکال نداره وقتی خوابیده و صداش در نمیاد یعنی سیره. ما هم گذاشتیم دوباره تو تختت و ادامه خوابمون رو رفتیم تا ساعت 8 صبح که دیگه اون موقع گشنه ات شده بود و با گریه همه رو از خواب بیدار کردی...


وقتی تو آمدی... 


