عزیزترین عزیز دنیا هم رفت
دخترکم، دیروز یعنی 18 خرداد 94، عزیز مامان جون، یعنی مامان بزرگ مامان من، فوت کردن. من خیلی بهشون علاقه داشتم و یکی از آرزوهام این بود که ایشون بتونه دخترم رو ببینه. در اینصورت عزیزم نبیره ی خودش رو دیده بود. . فقط 40 روز دیگه تا تحقق این آرزو مونده بود اما خدا نخواست و عزیز رو ازمون گرفت. بنده ی خدا چقدر ذوق اومدنت رو داشت و ازم قول گرفته بود تا موقع به دنیا اومدنت بیاد پیشم و برام کاچی درست کنه و تو نگهداری ازت کمکم کنه. بابایی هم به عزیز خیلی علاقه داشت چون واقعا انسان باخدایی بود و داستانای شیرینی واسمون تعریف می کرد. البته این دوست داشتن دوطرفه بود و عزیز هم دور از حالا به بابایی علاقه خاصی داشت چون بابا رضا هم اسم آقاجونم ب...
نویسنده :
مامان تازه کار
14:05







