مایسامایسا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

بهانه ای برای زندگی

هفته ی سخت

سلام دخملی مامان، هفته ی خیلی سختی رو پشت سر گذاشتیم. جمعه 4 دیماه 94، مراسم حنابندون نوه عمه ی بابارضا دعوت داشتیم. از صبح رفتیم خونه مامان جون اینا تا من بتونم آماده بشم. طرفای ظهر واسه اینکه شما هم یه آب و هوا عوض کنی، همراه مامان جون و خاله رفتین تا به خاله ی مامان جون یه سر بزنین و منم موندم خونه تا واسه شب آماده بشم. نزدیک به ساعت 6 که برگشتین، مامان جون گفت یه کوچولو بی قراری کردی و وقتی اومدم بغلت کنم دیدم یه کم داغی شاید تب داری. با اینحال باید مراسم رو میرفتیم. اونجا از دیدن خانوما و صدای آهنگ و بزن و برقص کلی خوشحال بودی و مدام به همه میخندیدی. آخرشب که دیگه خوابت گرفته بود، زودتر از همه زدیم بیرون و برگشتیم خونمون. ساعت 5 ص...
10 دی 1394

یلدا مبارک

                                   اولین یلدای زندگیت مبارک دختـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم خداروشکر بعد چندسال طولانی، بالاخره محرم و صفر از شب یلدا گذشت و بالاخره تونستیم دیشب یعنی 30 آذر 94، یه جشن درست و حسابی بگیریم و قشنگتر اینکه این اتفاق خوب مصادف شد با اولین شب یلدا  با حضور شما... از قبل قرار بود که همه ی خانواده بعد از شام خونه ی مامانی جمع بشن تا باهم باشیم. بعدا فهمیدیم فقط خانواده ی ما و خاله زهرا به قولشون عمل کردن و نرفتن. آخه بیچاره مامانی بنده خدا، دیگه از پس پذیرایی این...
1 دی 1394

شروع یک دوره ی تازه

بچه ها خیلی زود بزرگ میشن. زودتر از اونی که فکرشو بکنیم. انگار همین دیروز بود که در فکر ورود یه فرشته به زندگیمون بودیم و الان دقیقا 5 ماه از زندگی سه نفرمون میگذره. مثلا شما دیگه میتونی کاملا دستت رو برای چیزی که میخوای دراز کنی و بگیریش و این نشون دهنده ی بزرگ شدنته.                                  5 ماهگیت مبارک نفس مامان                                      دختر نازنینم از امروز وارد یه دوره ی جدید تو زندگیش شده و میتونه غذا خوردن رو ش...
25 آذر 1394

برف میباره...

دخترک همیشه خندان من، سلام امروز یعنی دوشنبه 16 آذر، اولین برف سال 94 بارید و تو اولین بلورهای سفید زمستانی رو دیدی. همینطور برای اولین بار تونستی به تنهایی شیشه شیرت رو خودت دست بگیری و قدّومه ای رو که برات درست کرده بودم با لذت بخوری.  امروز که داشتیم با همدیگه از پشت پنجره های یخ زده ی اتاقمون بیرون رو نگاه می کردیم، یاد خیلی چیزها افتادم. نمیدونم قبلا هم گفتم بهت یا نه، اما زمستون و برف برای من یادآور خاطره های خیلی قشنگیه. من تو زمستون به دنیا اومدم، تو زمستون عاشق شدم، تو زمستون و تو یه روز خیلی سرد برفی پا به خونه ی عشقمون گذاشتم و اولین ضزبه های نازنین دخترم رو تو زمستون حس کردم. نمیدونم دیگه چه اتفاقای خوب دیگه ای قر...
17 آذر 1394

آلبوم چهارماهگی

                                                     سلام به گل دختری، خیلی خیلی شیطون شدی مامانی. منم دیوونه ی این شیطونیاتم. همش دوست دارم گازت بزنم از بس خوشمزه ای. پنج شنبه 12 آذر 94، برای اولین بار خودت رو سمت بغل دایی محمد هل دادی تا بری بغلش. تو ادامه ی مطلب عکسهای این مدت رو گذاشتم. برو ببین   ... ...
10 آذر 1394

چهارماهگیت مبارک نفسی

                                         من رو ببخش که مهمترین اتفاق هر ماهه ی زندگیمون رو تو پست قبل یادم رفت. خواستم تو ادامه ی همون پست بنویسمش اما دیدم اتفاق به این مهمی رو باید جدا نوشت. تو قشنگترین اتفاق زندگی من، بعد از اومدن بابات هستی. ناراحت نشو که هنوزم بابارضا برای من اولینه چون تو رو از وجود اون دارم. فدای اون صورت خوشگلت بشم که هرچی بهش نگاه میکنم سیر نمیشم. نمیدونی وقتی کنارم یا تو بغلم خوابیدی و آروم آروم نفس میکشی چه حس قشنگی دارم. یعنی واقعا خدا منو لایق داشتن تو دونسته؟ یعنی تو واقعا چهارماهه که تو بغ...
30 آبان 1394

شیرین کاری (قسمت دوم)

دخترک گلم، از سری شیرین کاریهای این روزهای شما: 1- وقتی بصورت تاق باز میخوابی، سر و گردنت رو کاملا از روی بالش بلند میکنی. خیلی تلاش میکنی که بشینی و وقتی نمیتونی گریه میکنی. گاهی اوقات که دستم رو نزدیکت میارم، اون رو میگیری و کامل میشینی و از این حالت حسابی خوشت میاد و میخندی. ولی نمیزارم بیشتر از چندلحظه بشینی چون برات خوب نیست. 2- داری تمرین آوازخونی میکنی  مرتب داری واسه خودت جیغ میزنی. حتی وقتی منو میخوای، به جای گریه فقط جیغ میزنی. نه جیغ و داد، بلکه فقط سعی داری صدات رو بلند امتحان کنی و آخر همه ی جیغهاتم میکشی. خیلی بامزه ست و من و بابا کلی بهت میخندیم. یه موضوع جالب برات تعریف کنم. بابا رضا اصلا اهل حرف زدن نیست. یعن...
27 آبان 1394

وقتی مایسا فعال می شود!!

سلام به روی ماه دختر مامان، وقتی آدم فرشته ای مثل شما داشته باشه دیگه سرگرمی دیگه ای نمیتونه مشغولش کنه. من قبل از به دنیا اومدن شما علاقه ی عجیبی به نوشتن جزییات حضورت در زندگیم داشتم. الان هم دارم اما انقدر شیرین کاریها و دلبریهای شما زیاده که لذت قبل رو از این کار نمیبرم.  یعنی برای مامانی مثل من، داشتن همچین دختری عین بودن در بهشته. خوشبختانه و خداروشکر خوابت دوباره زیاد شده و همین باعث شده تا کارها دوباره با همون نظم همیشگی انجام بشن. روتین روزانه ی شما، از ساعت 9/5 الی 10 صبح شروع میشه. از خواب بیدار میشی و اول از همه شیرت رو میخوری و بعد هم پوشکت رو عوض میکنم و ادامه ی خواب ناز. خواب میان روزت ساعت مشخصی نداره و معم...
19 آبان 1394

خنده های بلند

دخترکم دیروز یعنی یکشنبه ۳آبان ۹۴ شما برای اولین بار با صدای بلند برای من خندیدی. روی پام نشونده بودمت و داشتم باهات صحبت میکردم که یهو بلند خندیدی برام. از مدل حرف زدنم خوشت اومده بود. امروزم داشتم باهات صحبت میکردم که وسط صحبتم بهت گفتم زندگیه من، شماام غش کردی از خنده. باز هم تکرار کردم و شما هم بلند خندیدی. یکی دیگه از کارایی که یاد گرفتی‌اینه که وقتی میخوام پوشکت رو عوض کنم، میفهمی و خودت پاهاتو بالا نگه میداری و وقتی پوشکت عوض شد میاریشون پایین خدا نگهدارت باشه عزیزکم که همه ی زندگی من و بابا رضا شدی ...
4 آبان 1394

واین چند روز...

سلام دلبرکم، ببخش اگه کم کار شدم و دیر به دیر برات مینویسم. این روزهای ما پر شده از عشق مادر و دختری. بهت نگاه میکنم، حرف میزنم، تو به من نگاه میکنی و کلی برام تعریف میکنی، گاهی درد و دل و شکایت میکنی. به همون زبون شیرین خودت و من عاشق اون لبای خوشگلتم که موقع حرف زدن غنچه شون میکنی و زبونی که صدای س رو نوک زبونی ادا میکنه. وقتایی میشه که با عشق بهت زل میزنم. فاصله صورتهامون کمتر از یه وجبه و توی چشمای درشتت که هنوز رنگ مشخصی ندارن، زل میزنم. تو هم زل میزنی و سعی میکنی چیزی بگی اما مثل من سکوت رو ترجیح میدی و فقط نگاه میکنی. خیلی زیباست. خیلیییییییییی تازگی ها دستت رو کشف کردی و کلی باهاش بازی میکنی و بهش نگاه میکنی. قبلنا ...
27 مهر 1394