هفته ی سخت
سلام دخملی مامان، هفته ی خیلی سختی رو پشت سر گذاشتیم. جمعه 4 دیماه 94، مراسم حنابندون نوه عمه ی بابارضا دعوت داشتیم. از صبح رفتیم خونه مامان جون اینا تا من بتونم آماده بشم. طرفای ظهر واسه اینکه شما هم یه آب و هوا عوض کنی، همراه مامان جون و خاله رفتین تا به خاله ی مامان جون یه سر بزنین و منم موندم خونه تا واسه شب آماده بشم. نزدیک به ساعت 6 که برگشتین، مامان جون گفت یه کوچولو بی قراری کردی و وقتی اومدم بغلت کنم دیدم یه کم داغی شاید تب داری. با اینحال باید مراسم رو میرفتیم. اونجا از دیدن خانوما و صدای آهنگ و بزن و برقص کلی خوشحال بودی و مدام به همه میخندیدی. آخرشب که دیگه خوابت گرفته بود، زودتر از همه زدیم بیرون و برگشتیم خونمون. ساعت 5 ص...







