شروع یک دوره ی تازه
بچه ها خیلی زود بزرگ میشن. زودتر از اونی که فکرشو بکنیم. انگار همین دیروز بود که در فکر ورود یه فرشته به زندگیمون بودیم و الان دقیقا 5 ماه از زندگی سه نفرمون میگذره. مثلا شما دیگه میتونی کاملا دستت رو برای چیزی که میخوای دراز کنی و بگیریش و این نشون دهنده ی بزرگ شدنته.
5 ماهگیت مبارک نفس مامان

دختر نازنینم از امروز وارد یه دوره ی جدید تو زندگیش شده و میتونه غذا خوردن رو شروع کنه. البته یه مدت خیلی کوتاه هست که گاهی بهت آب میوه یا پوره ی میوه میدم اما از امروز به دستور پزشکت غذا رو شروع کردیم. چند مدتی بود که میخواستم برای چکاپ ماهیانه ببرمت پیش آقای دکتر یاریگرروش اما جور نمی شد. تا اینکه از چند روز پیش یه کم بیحال بودی و مدام غرغر میکردی. فکر کردم شاید علائم درآوردن دندون باشه اما دوروز پیش صبح که از خواب بیدار شدم دیدم بدنت خیلی داغه و چشمات هم قرمز شده. تبت رو اندازه گرفتم، 37.7 درجه بود. کمی نگران شدم. سعی کردم به نوبتهای شیردهی اضافه کنم تا یه کم تبت پایین بیاد که اثر داشت و بعدازظهر تبت 37.1 شده بود. البته این حرارت کاملا نرمال هست و اصلا جای نگرانی نبود. فردا صبح آثار آبریزش بینی هم ظاهر شد و مطمئن شدم که سرما خوردی. با اینکه انقدر مراقب بودم اما متاسفانه اکثر دور و بریهامون سرما خوردن و احتمالا از یکی گرفتی. سرفه ها هم شروع شد که دیگه عزمم رو جزم کردم و با مامان جون بردمت دکتر. قبل از اینکه نوبتمون بشه یه دوست پسرخوشگل تپلی پیدا کردی و کلی به هم ابراز علاقه کردین
حتی دیده شد که دست همدیگرو هم گرفتین
ما آخرین نفر بودیم. وزنت 8150، قدت 65، دور سرت 41 و تبت 36 درجه بود. سوالام از دکتر این بود که شما هفته ای یک بار شکمت کار میکنه که گفتن اگه سفت نیست(معذرت میخوام) مشکلی نداره. گفتم کف دست و پات به شدت عرق میکنه که بازم مشکلی نبود و درآخر سرماخوردگیت بود که داروهای لازم رو دادن و یه قطره ی ویتامین دیگه هم به ویتامین قبلیت اضافه کردن که باید یکی درمیون بهت بدم. درآخر هم تاکید کردن که غذا رو شروع کنم. پوره موز، آب لیموشیرین، آب هویج، آب سیب، زرده ی تخم مرغ و سوپی که داخلش برنج وشیرخودم باشه، غذاهاییه که باید شروع کنم. فرنی و حریره رو واسه ماه بعد اجازه دادن. اولین سوپت رو امروز که بصورت زیر بود نوش جان کردی. کمی برنج رو با آب پختم و بعد شیرخودم، دو تکه عصاره گوشت، یه کوچولو شکر و جعفری ریز خورد شده. بعد از اینکه مواد خوب پخت، اونا رو با گوشتکوب له کردم. اولین استقبالت خوب نبود. تف میکردی بیرون. فهمیدم فکر میکنی این هم داروئه واسه همین دوسش نداری. به همین خاطر الکی ادای غذاخوردن جلوت درآوردم تا بفهمی غذاست و خیلی خوب هم جواب داد. کلی واسش دست و پا زدی و منم به اندازه ی یه قاشق مربا خوردی شاید یه کم بیشتر، از سوپت رو بهت دادم. این اولین شام زندگیت بود. نوش جونت خانومم. فعلا تا دو یا سه روز همین سوپ رو بهت میدم تا کمی عادت کنی. ان شالله کم کم بهش پوره کدوحلوایی، سیب زمینی و حبوبات و بلدرچین و ... اضافه میکنم تا دخملکم جون بگیره و تپلی مپلی بشه. خیــــــــــــــــــــــــــــــلی دوست دارم.
راستی یه خبر خوب هم دارم. ما یکشنبه 22 آذر 94 رسما ماشین دار شدیم. ماشینمون یه پراید سفید مدل 89 هست که برای ما واقعا یه معجزه بود خریدنش. خداروشکر که تو این سرمای زمستون وسیله ی زیر پامون هم جور شد و اینا همه به برکت وجود توئه عزیزم. ان شاالله همه بتونن ماشین بخرن. بابایی به همین مناسبت یه شام تپل بهمون داد که خیلی چسبید. عکساش در ادامه ی مطلب هست.















شامی که بابایی ما رو برد مرغ زرین تهرانپارس


من و دخملم 


فرق وسط رو داری!!!!!


این جغحغه رو تازه بهت دادم و کلی از دیدنش و صداش تعجب کردی 


مایسا و اسباب بازیها


دیگه هزارماشالله کاملا میتونی خودت رو بالا نگه داری و حتی اگه یه شی جذاب جلوت بزارم خودت رو به زور بهش میرسونی 



شروع یک دوره ی تازه 



