تولد یک سالگیت مبارک




سلاااااااااااااااام،
میدونم میدونم میدونم که خیلی دیر اومدم تا بهترین اتفاق امسال تا به الان، رو برات بنویسم و توام از اینهمه ذوق مامانت کیف کنی. ملوسک خانوم من، بهترین اتفاق زندگیم، تکیه گاه دوران پیریم، غمخوار روزای تنهاییم، تولد یک سالگیت مبااااااااااااااااااارک...









تولد تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک
بیا بندازیم امشب یه عکس یادگاری
همین شب که شکفتی مثه گل بهاری
اشک شادی شمع رو نگاه کن
که واست میچکه چیکه چیکه
کام همه رو بیا شیرین کن
بیا کیک رو ببر تیکه تیکه
همه جمع شده اند دور تو امشب
گل بوسه میدن تا بچینی
در جشن تولدت عزیزم
همه انگشترن تو نگینی
نگاه کن هدیه هارو
نگاه بادکنک هارو
همه رقصان و رنگی
عجب شب قشنگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی













یعنی این آهنگ رو بعد از جشنت هربار گوش میکنم اشک تو چشمام جمع میشه از بس که اون روز تو ناز شده بودی عزیز دلم








بعد از تعطیلات عید فطر بکوب دنبال برنامه های تولدت افتادم. کیک، تزیینات، دعوتنامه، ظروف و لباس. کیکت رو با مدلی که از اینترنت انتخاب کرده بودم به قنادی مهماندوست نزدیک خونمون سفارش دادم که بد نشد. گرچه خوشمزه بود ولی اونطور که دلم میخواست نشد. تزیینات رو اکثرا خودم درست کردم و همه خیلی خیلی خوششون اومده بود.. چون تم تولدت خال خالی بود، پیدا کردن یه ظرف اونطوری سخت بود. به جز یه مغازه تو بازار جای دیگه ای با قیمت مناسب پیدا نکردم که اون هم صورتی نداشت. از تو اینترنت یه جایی تو تهرانپارس پیدا کردم که گرون بود ولی همه تکه هاش رو داشت. با کلی کلنجار با خودم، رفتم و خریدم اما مامانم درست بعد از خرید من، از یه مغازه سر کوچه شون یه خوشگل تر و به مرااااااتب ارزونترش رو پیدا کرد. دیگه دیر شده بود و اون مغازه ی تهرانپارسی هم پس نمی گرفت. به هرحال فدای سرت دخترکم. یاد گرفتیم آب در سر کوچه و ما گرد تهران میگشتیم!!! برای لباست هم اینترنتی ها گرون و خوشگل و مغازه ها گرون و زشت! تا اینکه از یه پاساژ تو نازی آباد باب میلم رو پیدا کردم. خلاصه با هزار دردسر مقدمات جور شد و برای عکاسی به یکی از دوستان دوران دانشگاهم که حرفه ای عکاسی می کرد خبر دادم. گرچه هنوز سر قیمت باهاش راه نیومدم و داره گرون باهام حساب میکنه و منم برای هزارمین بار به خودم لعنت میفرستم که دیگه کار دست آشنا و فامیل ندم اما کو گوش شنوا!!!!!!!!
از 15 نفر دعوتی خانواده ی بابات، فقط 4 نفر اومدن! مامان بزرگ، عمه زهرا، خاله مریم بابا و دخترخاله بابا. بقیه همه پیچوندنمون
از دستشون رفت! از خانواده ی من تقریبا همه اومدن. از بین دوستانم هم فقط دونفر لطف کردن و اومدن. بقیه با تمام هیجانشون جا زدن. بگذریم از اون همه تدارکی که براشون دیده بودم، بعضیهاشون حتی یه پیامک خشک و خالی تبریک هم نفرستادن
من اصلا اهل گله نیستم ولی واقعا بهم برخورد... دلیلش رو واقعا نمیدونم اما من همه رو به یه صورت دعوت کردم و هیچ فرقی نگذاشتم. بگذریم.
خداروشکر همه چی عالی برگزار شد و توی عزیزم مثل فرشته ها شده بودی. اولین سال تولدت به نطرم قشنگترین بود و به همین خاطر یه جشن مفصل برات گرفتم. خدا همیشه تو رو برای ما نگه داره و امیدوارم الان که این متن رو میخونی، به آرزوهای قشنگت رسیده باشی. مامان خیلییییی دوست داره



عکسها به زودیییی











مایسا، مهدا دختر دایی من،سمت راست و نازنین دخترخاله من، سمت چپ


مایسا و لیانا خانوم دختر دوستم

من و مایسا و لیلا و لیانا

مایسا و عمه



کادوی من و بابا به مناسبت تولد یکسالگی یه عروسک شبیه خودت بود



تولد یک سالگیت مبارک 
