کلمه هایی به شیرینی قند
سلام دخملکم،
مراحل رشدت داره کم کم سرعت میگیره و داری به قله های شیرین خوشزبونی میرسی:
1- جمعه 28 خرداد 95 خونه ی مامانم، اولین کلمه با مفهمو رو ادا کردی . گفتی " آبَه" و دقیقا مقصودت آب بود. انقدر هممون ذوق کردیم که نگو.
2- شنبه، خونه ی خودمون از وقتی پا شدی یه ریز و مرتب با خودت میگفتی: " اَ بابا" یعنی ای بابا.
3- فرداش کلمه ی " اَبوو" یعنی الو و همزمان هم گوشی تلفن یا موبایل منو برمی داشتی و میزاشتی دم گوشت.
4- پنج شنبه 3 تیر 95، داشتیم باهم بازی میکردیم که من وسط بازی با شما حواسم رفت به گوشیم و یهو شما گفتی: " ماما" منم با تعجب برگشتم سمتت و توام تا دیدی که تونستی منو صدا کنی، شروع کردی به لبخند زدن و خندیدن. به قدری فشارت دادم که صدات دراومد
فعلا داری همینارو تمرین میکنی. امروز که داشتم تلفنی با مامانم حرف میزدم گوشی رو از دستم گرفتی و تند تند شروع کردی به حرف زدن و دستاتم حین حرف تکون میدادی. انگاری که داری داستان براش تعریف میکنی یا از من بهش شکایت میکنی.
کلی ازت فیلم گرفتم.
کم کم داریم به روز تولد یکسالگیت نزدیک میشیم. عین برق و باد گذشت و هنوزم باورم نمیشه یه دخملی یکساله دارم
به امید خدا قراره برات یه جشن تولد درست و حسابی بگیرم و کلی هم مهمون داریم. گرچه ماه رمضون دست و دلم به کار نمیره اما مجبورم زودتر دست بجنبونم و مقدماتش رو فراهم کنم. آخه اگر خدا بخواد دوست دارم تمام تزینات اونروز رو خودم درست کنم تا حداکثر صرفه جویی رو بکنم. اینجوری هم همه چیز خاص و تک میشه هم به بابا فشار نمیاد هم کمتر دچار تجملات میشیم و بیشتر بهمون خوش میگذره ان شاالله. راستی تم مهمونیت خال خالیه


کلمه هایی به شیرینی قند
