تعطیلات عجیب و غریب عید فطر
سلام دخملی جونم،
ماه رمضان امسال واقعا سخت و نفسگیر بود اما درعین حال به سرعت هم تمام شد. از قبل، قرار بود برای تعطیلات عید فطر همراه با خانواده ی مادریم، به روستای مادربزرگم اینا در حوالی شهر خمین بریم. اما بعدا کم کم نظرها عوض شد. اکثریت با اردبیل موافق بودن و بقیه هم شمال رو ترجیح میدادن. ما مردد بودیم. اردبیل دور و بی نهایت شلوغ. شمال هم که دست کمی نداشت. از طرفی مراسم تولد تو هم در پیش بود و من به خاطر ماه رمضان هیچ کاری نکرده بودم. ترجیح میدادم خونه بمونم و به کارام برسم. با این حال چشم به دهان پدر و مادرم که کدام مسیر رو برای مقصد نهایی انتخاب میکنن. بقیه فامیل تک تک و شکست خورده رفتن سمت اردبیل و شمال اما خاله مرضیه چون برای امتحانات ترم آخر از محل کارش 20 روز مرخصی گرفته بود، دیگه نتونست واسه سه شنبه 15 تیر مرخصی بگیره و با تماسی که نفرات رسیده به مقصد باهامون گرفتن، ترجیح دادیم به جای 24 ساعت تو راه موندن و خستگی پشت خستگی، از تهران به ظاهر خلوت لذت ببریم. حالا فکر کن اعصابا از نرفتن به سفری به ظاهر عالی داغوووووون، روز عید یعنی چهارشنبه، فک و فامیل پدری تماس گرفتن که یه پیک نیک یهویی بریم پارک ولایت. تقریبا با بی میلی جمع کردیم و تو ذل گرما رفتیم تو پارکی که بازم به ظاهر کاملا بی آب و علف بود!! همون اوایل پارک، تو یه گُله جای سرسبز، جا پهن کردیم و افراد فامیل هم کم کم جمع شدن. خلاصه بگم انقدر خوش گذشت که نگو. خدا هم هوامونو داشت و تمام روز رو زیر سایه ی درختای بلند اصلا اذیت نشدیم و خداروشکر فقط بگو و بخند. عصری جمع کردیم و برگشتیم خونه هامون که دوباره پسرعمه جان زنگ زد و اعلام کرد یهویی هوس شهربازی کردن. ماهم بیکار ذوباره جمع کردیم و رفتیم سمت پارک ارم. به قدری قلقله بود که هنوز داخل پارکینگ نشده دور زدیم و اومدیم شهربازی نزدیک خونمون یعنی پارک بسیج. گرچه همه میگن به دردنخوره و گگوری توش زیاده اما وقتی ارم نمیشه، بسیج نسبتا خلوت، غنیمته. خلاصه بازی اول، سوار ماشین شدیم و گروهمون یه دور رو قُرُق کرد. شماهم با باباجون سوار شدی و کلی خوشت اومد. بازی بعدی سفینه بود و همه مشتاق و من جوگیر!! میدونستم قطعا سکته میکنم اما وقتی دیدم همه دارن با هیجان سوار میشن دلم خواست امتحان کنم. تا حالا به خاطر فوبیای ارتفاع سوار نشده بودم. خلاصه شروع به چرخش کرد و ماهم همگی شلوغ میکردیم و جیغ میزدیم. پسر عمه م هم از همون اول چشماش رو بست. تند، تندتر و تندتر چرخید. چیزی نمیدیدم و فقط از این حس که دارم بیرون از سفینه پرت میشم جیغ میکشیدم. دل و روده ام داشت به هم میخورد که شروع به کم کردن سرعت کرد. خیالم راحت شد از پسش براومدم که یهو همه باهم فریاد کشیدن دوباره دوباره!!
جیغ میزدم بزارین من پیاده بشم بعد دوباره، اما دیر شد و وحشتناک تر از قبل میچرخید. دیگه نتونستم تحمل کنم و گلاب به روت.... بله!
گرچه فقط لباسای خودم نابود شد اما بازم از خجالت نتونستم سرم رو بیارم بالا و از سفینه که پیاده شدم یه راست رفتم زیر یه درخت و یه دل سیر از بی عقلی خودم گریه کردم. بی حال و با فشار به شدت پایین، برگشتیم خونه.
پنجشنبه 17 تیر جشن عقد و حنابندون دختر عمه م بود و مراسم رو توی باغشون در شهریار برگزار میکردن. شما زودتر با مامانم اینا که سرعقد دعوت بودن رفتی و من و خاله تو خونه ی ما آماده شدیم. بابا رضا هم دقیقا همون شب عروسی نوه خاله ش بود و به اجبار، ما به مراسم خودمون و ایشون هم به مراسم خودشون رفتن. گرچه اونوریا هم بعد سالن، پارکینگ اجاره کرده بودن و هردومون ساعت 3 صبح برگشتیم خونه.
ساعت 9 صبح جمعه زمزمه ها حاکی از یه پیک نیک دیگه به لواسون بود و با تمام خستگی این دو روز، رفتیم. یه جای دنج نزدیک آب. کلی خوردیم و گفتیم و خندیدیم و آب بازی کردیم. دیگه ساعت 7 عصر داغون و خسته تصمیم گرفتیم برگردیم. گرچه ما جوونا بازم پررو پررو و بدون بزرگترا، شام رو باهم رفتیم فرحزاد...
بعدا از طرف اردبیلی ها پیغام رسید به خاطر شلوغی و برودت بیش از حد هوا، اصلا بهشون خوش نگذشته بود...
شهربازی...

ماشین سواری با باباجون

قطار با خاله مرضی

کوکی های موناپز مخصوص عیدفطر



تعطیلات عجیب و غریب عید فطر
