برف میباره...
دخترک همیشه خندان من، سلام
امروز یعنی دوشنبه 16 آذر، اولین برف سال 94 بارید و تو اولین بلورهای سفید زمستانی رو دیدی. همینطور برای اولین بار تونستی به تنهایی شیشه شیرت رو خودت دست بگیری و قدّومه ای رو که برات درست کرده بودم با لذت بخوری.
امروز که داشتیم با همدیگه از پشت پنجره های یخ زده ی اتاقمون بیرون رو نگاه می کردیم، یاد خیلی چیزها افتادم. نمیدونم قبلا هم گفتم بهت یا نه، اما زمستون و برف برای من یادآور خاطره های خیلی قشنگیه. من تو زمستون به دنیا اومدم، تو زمستون عاشق شدم، تو زمستون و تو یه روز خیلی سرد برفی پا به خونه ی عشقمون گذاشتم و اولین ضزبه های نازنین دخترم رو تو زمستون حس کردم. نمیدونم دیگه چه اتفاقای خوب دیگه ای قراره تو این فصل سپید برام بیفته اما امیدوارم این فصل همیشه همینطور برام عزیز بمونه.
چیزی که باعث شد ساعت 3 صبح از خوابم بزنم و برای توی عزیز دلم بنویسم اینه که قدر زندگیت رو بدون. نمیدونم الان تو چه سنی هستی که داری نوشته های مامان رو میخونی، امیدوارم اوایل 18 سالگی باشی. دقیقا مثل 10 سال پیش من. ساده، پر هیاهو، بیخیال و عاشق. زندگی من با تمام بالا و پایینش خیلی قشنگ بود. من دوره ی نوجوانی عالی داشتم. همونطور که هر دختری آرزوش رو داره. شاد و پر از احساس. اما متاسفانه در مهمترین دوران زندگیم یعنی اوایل جوانی، لذت کافی رو نبردم. خودم رو درگیر مسائلی کردم که نشاط رو از زندگیم گرفت و من رو یه دختر عادی کرد. تو این کار رو نکن. از زندگیت، بودن در کنار خانواده و خوشی های کوچیک حتی در حد شروع یک روز برفی، لذت ببر. زندگی همینه و نه چیزی غیر از این. پس هیچ وقت امیدت رو از دست نده و با چشمان باز به مسائل نگاه کن. درسته که هر اتفاقی حکمتی داره اما عقل رو هیچ وقت فدای احساساتت نکن. شاید اگر من هم این حرفها رو همون سالها میشنیدم، از زندگیم لذت بیشتری می بردم. خداروشکر. الان هم راضی ام. من بابات و خانواده ام رو دارم و تویی که برای من زیباترین آرزوی دوران نوجوانی ام هستی. هر لحظه داشتنت قشنگه و روزهای سپیدی رو برات آرزوندم.


برف میباره... 


