مایسامایسا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره

بهانه ای برای زندگی

هفته ی سخت

1394/10/10 13:58
705 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دخملی مامان،

هفته ی خیلی سختی رو پشت سر گذاشتیم. جمعه 4 دیماه 94، مراسم حنابندون نوه عمه ی بابارضا دعوت داشتیم. از صبح رفتیم خونه مامان جون اینا تا من بتونم آماده بشم. طرفای ظهر واسه اینکه شما هم یه آب و هوا عوض کنی، همراه مامان جون و خاله رفتین تا به خاله ی مامان جون یه سر بزنین و منم موندم خونه تا واسه شب آماده بشم. نزدیک به ساعت 6 که برگشتین، مامان جون گفت یه کوچولو بی قراری کردی و وقتی اومدم بغلت کنم دیدم یه کم داغی شاید تب داری. با اینحال باید مراسم رو میرفتیم. اونجا از دیدن خانوما و صدای آهنگ و بزن و برقص کلی خوشحال بودی و مدام به همه میخندیدی. آخرشب که دیگه خوابت گرفته بود، زودتر از همه زدیم بیرون و برگشتیم خونمون. ساعت 5 صبح که بلند شدم شیرت بدم، داشتی از تب میسوختی و منم سریع بهت استامینوفن دادم و صورت و پاهات رو آب زدم. یه کم حالت جا اومد اما دوباره ساعت 9، تبت بالا رفته بود. اندازه گرفتم هنوز به 38 نرسیده بود اما دوباره استامینوفن دادم و پاشویت کردم که بهتر شدی. دکترت گفته بود اگه به 38 رسید ببر دکتر. منتظر شدم اگه بازم تبت بالا رفت ببرمت دکتر که دیگه تا آخر شب تب نکردی. فردا صبحش بازم داغ بودی و بازم پاشویه و استامینوفن. دقیقا نمیدونم دلیلش چی بود. یکشنبه، 6 دی، عروسی بود. بازم بعد اون داغی صبح، دمای بدنت به حالت عادی برگشت. با یکی از دوستان مشورت کردم گفت تب دندونه و چون بالا نیست نباید نگران باشم. مخصوصا اینکه این داغی بیشتر تو ناحیه ی سرت بود. مامان جون خیلی اصرار کرد که بزارمت پیش اونها اما بابا رضا دوست داشت تو رو هم بریم. کلا عشق اینه که بریم مهمونی و تو همش بغلش باشی و باهات پز بدهخنده با بی میلی شدید، واسه عروسی حاضر شدم و رفتیم. تقریبا تمام مدتی که پیشم بودی، گریه کردی و صدای آهنگ اذیتت می کرد. بابارضا هم ازم خواست تا ببرتت تو مردونه. موافقت کردم و راهیت کردم. دلم شور میزد و مدام نگرانت بودم اما به خاطر اینکه واسه برگشت، همراه داشتیم، نمیتونستیم زودتر برگردیم. خلاصه بابا زنگ زد و گفت خوابت برده و نگران نباشم. بعد از شام سریع آماده شدم و اومدم تو لابی پیش تو و بابا. مثل فرشته ها خوابیده بودی. خیالم جمع بود که شیرت رو خوردی و جات هم تمیزه. تب هم نداشتی خداروشکر. واسه همین با خیال راحت دنبال کاروان عروس رفتیمخندونک  البته زیاد نموندیم و زود برگشتیم چون عمه ی بابا، دیگه حوصله نداشتن و میخواستن برن خونه استراحت کنن.

فردا، روز از نو روزی از نو. دیگه خیلی نگران شدم. واسه همین به بابا زنگ زدم تا بیاد دنبالمون و بریم دکتر. مطب فوق العاده شلوغ بود و بیشتر نی نی ها تب داشتن. ساعت 8 و نیم شب نوبتمون شد. دکتر معاینه ات کرد. نیم کیلو وزن کم کرده بودی و 7 کیلو و 800 شده بودی. بهشون گفتم ادرارت خیلی کم شده و زیاد پوشکت رو خیس نمیکنی درحالی که دفعات شیر خوردنت خیلی زیاد شده. گفتن شاید عفونت ادراری داری و برات آزمایش نوشت. فردا سه شنبه تعطیل رسمی بود و جایی باز نبود. درضمن جهازبرون دختر عمه ی منم دعوت بودیم. فکر نمیکردم اونجا هم کلی تدارکات بزن و برقص باشه و فقط یه مهمونی معمولیه چون ما همچین رسمی نداریم. واسه همین تو رو هم بردم. اما به خاطر سر و صدا مجبور شدم تمام مدت تو اتاق بمونم. شب، ناحیه ی زیر گلو شروع به زدن جوشهای ریز کرد.چهارشنبه صبح، یه کیسه مخصوص آزمایش رو برات گذاشتم تا نمونه ادرارت رو بگیرم. ساعت 2 بعدازظهر، کیسه ی نمونه، حدود 1 میلی گرم پر شده بود و با زنگی که به آزمایشگاه زدم گفتن مقدارش خیلی کمه. یک ساعت دیگه صبر کردم و وقتی چک کردم دیدم کیسه ازت جداشده و تمام اون 1 میلی به فنا رفته بودبدبو

دوباره یکی دیگه برات گذاشتم. با اینکه از صبحش شیر، آب سیب و آب هویج بهت داده بودم اما هیچ خبری نبود. جوشها کل بدنت رو پر کرده بود حتی صورتت. احتمال دادم به خاطر حساسیت غذایی باشه واسه همین تصمیم گرفتم غذا دادنت رو قطع کنم و نتیجه رو ببینم. آزمایشگاه تا 7 عصر بیشتر نبود و من با ناامیدی ساعت 6 و نیم بعدازظهر دوباره چکت کردم. با تعجب دیدم حدود 2 میلی پر شده و تقریبا با فریاد مامانی و باباجون رو صدا کردم و اون بنده های خدا هم با عجله نمونه رو تو یه قوطی گذاشتن و رفتن آزمایشگاه. قرار شد پنج شنبه زنگ بزنیم و اگه حاضر نبود شنبه برای گرفتن جواب بریم. خلاصه کلی از دستت خندیدیم و قرار شد به مناسبت این اتفاق میمون، بهشون شیرینی بدم!!!

امروز پنج شنبه ست. یکساعت پیش یعنی ساعت 12 ظهر طی تماسی با آزمایشگاه اینطور گفتن که تو کشت ادرار هیچ موردی نبوده و جواب قطعی رو باید شنبه بگیریم. خداروشکر. جوشها هم همگی از بین رفتن و خداروشکر دیگه از دوشنبه تا حالا تب هم نکردی. نمیدونم دلیل این موارد چی بوده. عفونت ادراری، سرماخوردگی، حساسیت غذایی، آلودگی هوا و ... به هرحال هفته ی بدی رو پشت سر گذاشتیم. شاید فکر کنی خرافاته اما دقیقا تمام این اتفاقات از وقتی شروع شد که من دستبند < وان یکاد> رو از دستت باز کرم تا مبادا تو دهنت بکنیش. دیروز این موضوع رو به مامان جون گفتم و گردنبندی رو که از قبل برات خریده بودیم و اون هم < وان یکاد> بود، گردنت انداختم. امروز تمام علامتها از بین رفت. شایدم دلیلش همین بود. 

به هرحال خیلی خوشحالم که امروز خوبیمحبتبوس

پسندها (6)

نظرات (3)

نفیسه خانوووم
10 دی 94 15:08
ایشالا چشم حسودش کوووور شه.همیشه براش وان یکاد بخونید.
مامان تازه کار
پاسخ
مرسیییی خانومی. ان شاالله همه ی بچه ها از چشم زخم دور باشن. متاسفانه خیلی وقتها خود ما پدر مادرها از دوست داشتن زیاد، بچه هامون رو چشم میکنیم
مامانِ نی نی
11 دی 94 7:58
الهی شکر که الان خوبه. احتمالا آلودگی بوده شایدم غذا. چون با قطع کردنش دخملی خوب شده. ان شالله که همیشه سلامت باشه منم به وان یکاد اعتقاد دارم. اصلنم خرافات نیست.
مامان تازه کار
پاسخ
خیلی ممنونم، منم به شدت به این آیه اعتقاد دارم و حتما حساسیت غذایی یکی از دلایلش بوده. شک ندارم
صبا
11 دی 94 19:38
آخی عزیزم به نظرم مال دندونش باشه، تا 2سالگی منتظر این علائم گاه و بیگاه دندان دراوردن و هربار به شکلی متفاوت باش
مامان تازه کار
پاسخ
هنوزم نمیدونم این چه مشکلی بود که دخترم رو انقدر ضعیف کرد. به قول اطرافیانم، چشم خورده بود.