شیرین کاری (قسمت سوم)
از وقتی یه کوچولو تو زندگی یه زوج پا میزاره دیگه کلمه ی تکرار بی معنی میشه. هیچ روز و ساعت و دقیقه ای تکراری نیست. خندیدن میوه ی عمرت، هربار شیرینتر میشه. بازی کردنش جالب تر، قیافه ش خوردنی تر و پیشرفتهاش تعجب آورتر!! البته که هر پیشرفتی برای کودک به سن مایسا طبیعیه و پدر و مادرهایی که این دوران رو برای بچه هاشون گذرونده باشن، جذابیت خاصی براشون نداره. اما یکی مثل من و همسرم، هرشب از رفتارها و حرکات دخترکمون تعجب می کنیم و دوربین به دست داریم ازش عکس و فیلم میگیریم. انقدر که دیگه نه حافظه ی لب تاپ و نه یه هارد اکسترنال 500 گیگ، جوابگو نیستن. تصمیم دارم خورد خورد عکسها رو چاپ کنم. فیلمها رو هم ادیت میکنم و فقط قسمتهای جذابش رو نگه میدارم. البته اگه وقت کنم!!
جمعه 11 دی ماه، بالاخره گوش شما سوراخ شد. دوست داشتم زودتر این اتفاق بیفته که کمتر اذیت بشی اما به دلایلی هی عقب افتاد. من دخترای زیادی رو دور و بر خودم دیدم. اکثرا تو همون سن کم، گوششون سوراخ شد و مشکلی نداشتن. اما برای دو تا از این دخترها به خاطر مخالفت مادرهاشون، این اتفاق نیفتاد و الان که سنشون به 4 و 5 سال رسیده حسرت گوشواره های دوستاشون از چشماشون می باره اما به خاطر ترس، حاضر نیستن همچین کاری بکنن و باید حالا حالاها صبر کنن. مسلما هر دختری در آینده به این کار احتیاج داره پس چه بهتر که زودتر باشه.
و اماااا شیرین کاریهای این مدت:
عزیزم شما خیلی شیرینی و به همه لبخند خوشگلی میزنی. با بعضی ها غریبگی میکنی اما از سه نفر بدجور میترسی. پدرجون، دایی علی من و بابارضا وقتی که کلاه حموم روسرشه!! به محض دیدن این سه نفر بغض و گریه میکنی. خیلیییی خوشگل بغض میکنی. دل آدم از دیدن اون لبای ورچیده ات و اشکی که ته چشمات جمع میشه، کباب میشه. بعد برمیگردی و با التماس به من نگاه میکنی تا بغلت کنم و منم با کماااال میل این کارو میکنم. گرچه با شوخی و خنده سعی میکنم بهشون نزدیکت کنم. مثلا چون از صدای سوت زدن خیلی خوشت میاد، به پدرجون گفتم و اونم کلی برات سوت زد و توام علاقمند شدی تا ادامه بده. یا اینکه وقتی بغلم بودی، دایی علی رو بغل کردم و بوسش کردم، توام با تعجب نگاه میکردی ببینی من دارم چیکار میکنم. بعدش هی از دور به دایی لبخند مبزدی. پیشرفت خوبی بود. اما هنوزم از بابارضای کلاه به سر بدجور میترسی. با اینکه سعی میکنه با کلاه نبینیش و یا اگه دیدی، زود از سرش برمیداره و برات شکلک در میاره تا بخندی، اما بازم از ته دل گریه میکنی
همچنان داری برای غلت زدن تمرین میکنی اما خیلی کند پیش میره و هنوز کامل نشده. بجنب مامانم.
جدیدا کلمه آقَا با تشدید محکم روی حرف ق، زیاد ادا میکنی. ماام هردفعه بهت میگیم آقا نه، خانووووم
پاهات رو کشف کردی و درصورتی که نیمه نشسته بنشونمت، سعی میکنی خم بشی و انگشت پات رو بخوری. گرچه چندبار هم کامل نشوندمت و با تکیه دستت تونستی بدون کمک بشینی. اما هنوز قدرت کافی رو نداری.
دوتا از اسباب بازیهات رو خیلی خوب میشناسی و اگه از راه دور صداشون دربیاد بازم دنبال صداشون میگردی. خیلی هم روشون تعصب داری. یک دفعه زندایی پروانه ت رو به حسنا داد تا سرش گرم بشه، اما شما انقدر نق زدی و الکی گریه کردی تا بهت پسش داد. چشمات از خوشحالی گرد گرد شده بود و نمیدونستی تو دماغت بکنیش یا تو دهنت!!!
خسیس کوچولووووووی منی دیگه 
خیلی راحت قهقهه میزنی. ولی جالب اینجاست که برای یه کار جالب فقط یک بار میخندی و قهقهه میزنی. هربار برای شنیدن صدای تو، باید ادای جدیدی در بیاریم و به اصطلاح سورپرایزت کنیم. مگر اینکه از اون کار جالب چند روزی گذشته باشه و یادت رفته باشه تا دوباره بهش بخندی.
.
.
.
پی نوشت: بالاخره بعد از یه عالمه تلاش و کوشش فراوون، جمعه 18 دی 94 تونستی کامل غلت بزنی و برگردی. شب که از خونه مامان جون اینا برگشتیم، در حال تماشای سریال معمای شاه بودیم و شماهم کنار دستمون رو راحتی خوابیده بودی و داشتی بازی میکردی. به اشاره بابا برگشتم دیدم داری به سختی تلاش میکنی برگردی اما زورت نمیرسه و لحظه ی آخر نمیتونی انجامش بدی. اما یهویی برگشتی. به همین راحتی. آفرین به پشتکارت. خداکنه پشتکارت مثل بابا رضا باشه. قصد انجام هرکاری رو داشته باشه، تا آخرش میره. ولی من بگیر نگیر دارم 
عکسها تو ادامه مطلب...
ماهگرد پنجمت مبارک...


بدون شرح


داری سعی میکنی گوشهای خرگوش پاپوشت رو بگیری


اولین بار بدون کمک نشستی. گرچه اصلا تعادل نداشتی و اگه به مبل تکیه نداده بودمت، چپ میشدی اما خیلی خوشت اومده بود.


خاله مرضیه با یه نرم افزار آرایشت کرد. بابارضا فکر میکرد واقعا آرایشت کردم و دعوام کرد



به یه بنده خدایی که آشناست، سفارش چندتا کلاه و لباس بافت واسه امسال دادم. لباساش خیلی خوب بود اما کلاهاش رو اندازه 2 سال بافته. با اینکه کلی پولش رو دادم ولی درکل راضی نبودم
دیگه به آشنا سفارش نمیدم.
قیافه روووووو 




قربون اون ادا و اطوارت


مایسا و بابا قبل از رفتن به عروسی...
نگاه کن، اینجا گلهای کت و کلاه رو با پیرهن و پاپوش یه رنگ نبافته. آخه چرا؟!


قایم باشک بازی مایسا و مامان و بابا




شیرین کاری (قسمت سوم) 



