مایسامایسا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

بهانه ای برای زندگی

خبرهای غیرمنتظره خیلی جالب

سلام گوگولی مامان، خوبی عزیزکم؟ هفته 15م بهت خوش میگذره؟ امروز 101مین روزی هست که شمای نفس تو شکم مامان داری حسابی خوش میگذرونی. الان حدود 50گرم وزن و حدود 11 سانتیمتر طول داری. همین شمای فسقلی ریزه میزه کاری کردی که نفسم تنگ شده و شبا به سختی خوابم میبره. چند شب پیش، خاله مرضیه منو از خواب بیدار کرد و پرسید چرا اینجوری نفس میکشی؟! پرسیدم مگه چه جوری نفس کشیدم؟!!!! گفت فکر کردم داری خفه میشی واسه همین بیدارت کردم. البته خودم که متوجه نبودم ولی کلا در طول روز خیلی نفس کم میارم.  یه خبر خیلی خیلی خیلی جالب بهت بدم : چند روز پیش داشتم با دوستای دوران دانشگاهم تو وایبر حرف میزدم ( یه اپلیکیشن مخصوص چت)، که یکی از هم اتاقی ها...
16 بهمن 1393

نی نی جون حبابی

سلام عسل مامان، این روزا همش دارم به تو فکر میکنم. خیلی خیلی بهت عادت کردم. گرچه هنوزم که هنوزه برام عجیب غریبه که بخوام باهات بلند بلند حرف بزنم و قربون صدقه ات برم، اما تمام حرفای ناگفته ام رو تو دلم بهت میگم. ایشالا که بشنوی و لذت ببری  یه ذره تنبل شدی مامانی. خیلی زود به جنب و جوش افتاده بودی اما چند وقتیه آروم نشستی و احتمالا داری به روزای آیندت فکر میکنی. دیگه کم کم باید دست بجنبونی و یه حرکت بزنی. گرچه دیشب که تازه خوابیده بودم، حس کردم سمت چپ شکمم یه حباب کوچولو ترکید و این یعنی که شما اولین لگدت رو بهم زدی.  اما کمه   من دلم بیشتر میخواد عشقم. راستی، بابایی پریشب که اومده بود بهم سربزنه، با ذوق ت...
15 بهمن 1393

اولین بستری من و نی نی

سلام خوجملم، روزی که این مطالبو میخونی فکر نکنی خدای نکرده منّتی به گردنته، نه عزیز دلم. اینا خاطراتیه که با تو دارم و دوست دارم تک تکش ثبت بشه. گفته بودم که واسه مطمئن شدن از اینکه شما یهو تصمیم به رفتن نمیگیری، دکتر برام یه عمل کوچیک سرکلاژ تجویز کرد و منم باکمال میل انجام دادم تا خیال همه راحت باشه. واسه همین دو روز پیش یعنی 6 بهمن 93، ساعت 6 صبح با مامان جون و بابارضا رفتیم واسه بستری. شانس ما اونروز تو اون بیمارستان نزدیک به 50 تا عمل سزارین انجام می شد و مریضهای دیگه مجبور بودن تا اتمام این عملها صبرکنن. تا رسیدن نوبتم، تو یکی از اتاقهای بیمارستان منتظر نشستم. کم کم مریضهای دیگه ای هم که همشون عمل داشتن اومدن تو اون ...
8 بهمن 1393

غربالگری اول و جوابش

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام عزییییییییییز دلم، خوبی مامانم؟ اوضاع اون تو روبراهه؟ خوش میگذره؟  حتما حسابی خوش میگذره، بخور و بخواب جونم برات بگه که این یکی دوهفته ای که از چیزی ازت ننوشتم، در جریان آزمایشات و سونوی غربالگری و گرفتن جوابشون بودم. جوابش خیلی دیر حاضر شد و بعد از گرفتنشم، شانس ما، خانوم دکتر چند روزی تشریف نداشتن تا امروز! آزمایش و سونو رو روز 24 دی انجام دادم. صبحش مامان گلی من، رفتن درمانگاه و برام نوبت گرفتن. بعدش اومد دنبال من و باهم رفتیم درمانگاه. تا رسیدیم نوبتمون شد و رفتم داخل. خانوم دکتر خیلی سریع سونو رو انجام دادن و گفتن که خداروشکر مشکلی نیست. بعد از گرفتن جواب سونو، رفتیم دنبال بابا...
4 بهمن 1393

مامان عمه می شود

سلام عشقم، میدونم منتظر اخبار جدید از خودت هستی، اما تا فردا باید صبر کنی تا اخبارای خوب خوب رو برات بنویسم. فعلا یه خبر دسته اول دارم برات من عمه شدممممممممممممممممممم بلههه، تعجب نداره. دیشب دایی مجید تو یه حرکت انتحاری با اس ام اس اعلام کرد داره بابا میشه و زندایی فرزانه جون بارداره. خیللیییی خوشحال شدم. به دو دلیل: 1- اینکه تو دوران بارداری تنها نیستم و یه همراه دارم که منو درک میکنه و خیلی بهم نزدیکه. 2- اینکه شما از الان یه همبازی توپ پیدا میکنی و تنها نیستی. آخه همیشه از اینکه شما بدون همبازی بمونی و احتمالا لوس بار بیای، ناراحت بودم. اما حالا از همون اول یاد میگیری که باید اجتماعی باشی. هوراااااااا...
30 دی 1393

زیارت قبول

سلام عشق مامانی، یه هفته ای نبودم و تو خوب میدونی کجاها که نبودم. کربلا و حرمین شریفین امام حسین و حضرت اباالفضل (ع) ، نجف و ایوون طلای خوشگل امام علی... اصلا قابل وصف نیست. نمیتونم بگم چقدر خوش گذشت. کلی خاطره جمع کردیم و با خودمون آوردیم تهران. از هول هولکی رفتنای حرم، از دردسرای ویلچر و باباجون مهربون و فوق العاده صبورت ک انصافا محبت رو در حق من تمام کرد و تا آخر عمر مدیون اینهمه خوبیشم. ایشالا ک منو به خاطر اذیت هام ببخشه. از خریدن لباسای خوشگل موشمل واسه شماااااا، از عروسکایی ک واست خریدیم و بابا رضا کلی ذوق کرده بود و میخواست همشو بخره   (عکساشو تو ادامه ی مطالب میذارم)، از نگاهای خنده دار مردم به ویلچری بودن من و...
14 دی 1393

کربلایی نی نی

سلام عزیز دلم، این روزا روزای عشق و حال مامانه. نه از لحاظ استراحت و رسیدگی های بی حد و مرز مامان جون، بلکه به خاطر اینکه زائر امام حسینیم. به امیدخدا پس فردا صبح راهی هستیم. شمای عزیز دل هم اولین سفر زیارتیت رو با ما میای. میدونم که از همونجا هم ذوق و شوق داری. خوبی این سفر اینه که همه ی عزیزام باهام هستن و دل نگران هیچکس نیستم. خیییییلیییییی خوووووبه درمورد این سفر، با سه تا متخصص مشورت کردم و هرسه تا ممنوع کردن اما عشق امام حسین نمیزاره بمونم. بابا رضا هم موافقت کرده البته به شرطی ک هیچ حرکتی نداشته باشم و همه جا با ویلچر برم. ان شاالله ک صحیح و سلامت بریم و برگردیم و همین رفتنمون باعث بشه امام به ماهم نظری بکنه و مشکلات بار...
4 دی 1393

ابلاغ نه چندان همگانی

سلام علیکم و رحمة الله و برکااااااته، گلکم دو روز پیش، یعنی پنج شنبه و جمعه، من و بابا تصمیم گرفتیم به همه اعلام کنیم ک شما وجود داری. اول از همه پدرجون یعنی بابای بابا فهمیدن. خودشون حدس زده بودن و بابا رضا هم از پشت تلفن تایید کرد ولی قول گرفت به کسی چیزی نگه. تا اینکه پنج شنبه رفتیم خونشون و به مادرجون و عمو محسن و عمه زهرا اعلام کردیم. مادرجون کلی اشک تو چشمش جمع شد و تبریک گفت. عمه زهرا که آویزونم شده بود و همش جیغ می زد. عمو محسنم خندید و تاکید کرد ک شما حتما پسری. کلی سر اسم گذاری شما و زمان تولدت بحث بود. فردا شبش یعنی جمعه خونه مامان جون و باباجون خودم بودیم و گرچه به جز دایی مجید و زندایی فرزانه، همه خبر داشتن، اما خاله ...
29 آذر 1393

اولین حرکت غیررسمی نی نی

سلام نفس مامان، دیشب، توی تخت، میخواستم کم کم بخوابم ک یهووییی احساس کردم دلم هری ریخت پایین. اولش ترسیدم واست اتفاقی افتاده باشه، اما دوستم گفت نگران نباشم. این علائم حرکت توئه و همچین حسی داره. کلی خوشحال شدم. ایشالا همیشه سالم و پرانرژی باشی گلکم  ...
28 آذر 1393