نی نی جون حبابی
سلام عسل مامان،
این روزا همش دارم به تو فکر میکنم. خیلی خیلی بهت عادت کردم. گرچه هنوزم که هنوزه برام عجیب غریبه که بخوام باهات بلند بلند حرف بزنم و قربون صدقه ات برم، اما تمام حرفای ناگفته ام رو تو دلم بهت میگم. ایشالا که بشنوی و لذت ببری 
یه ذره تنبل شدی مامانی. خیلی زود به جنب و جوش افتاده بودی اما چند وقتیه آروم نشستی و احتمالا داری به روزای آیندت فکر میکنی. دیگه کم کم باید دست بجنبونی و یه حرکت بزنی. گرچه دیشب که تازه خوابیده بودم، حس کردم سمت چپ شکمم یه حباب کوچولو ترکید و این یعنی که شما اولین لگدت رو بهم زدی. اما کمه
من دلم بیشتر میخواد عشقم.
راستی، بابایی پریشب که اومده بود بهم سربزنه، با ذوق تعریف می کرد که خواب شما رو دیده. می گفت:
(خواب دیدم که نی نی به دنیا اومده و خیلی خوشگله. تو خواب احساس کردم که پسره و 5 یا 6 ماهش شده اما داره تند تند حرف میزنه. منم کلی ذوق کردم که عجب بچه باهوشیه)
راستش منم یه بار خواب دیدم که شما تازه به دنیا اومدی و خیلی ماه بودی. یه پسمل سفید سفید با موهای مشکیه مشکی. اما چون کوچولو بودی، نمیتونستم درست و حسابی بغلت کنم. انقدر خوابم واقعی بود که هنوز حسی رو که موقع بغل کردنت داشتم می تونم حس کنم. خیلی عالی بود. البته هنوزم میگم که برای من و بابارضا هیچ فرقی نمیکنه جنسیت شما چی باشه فقط آرزومون اینه که سالم باشی و صالح بزرگ بشی.
هردومون منتظر اومدنت هستیم 



نی نی جون حبابی 

