ورود عشقم به زندگی روزانه ی ما
شنبه 27 تیرماه، صبح با صدای گریه ی نازنینم بیدار شدیم. بهت شیر دادم و مامان جون جات رو عوض کرد. قبل از ظهر مامان جون تصمیم گرفتن شما رو برای اولین بار حموم کنن. البته مدلش یه کم فرق داشت و شما رو توی ظرفشویی شستیم
چون جای بازتری داشت و مانور بیشتری میتونستیم بدیم. بعد از حمام شما، پدرجون اومدن تا تورو یه سر ببینن و برن. برای نهار، با گوشت تازه ی دیروز، آبگوشت گذاشتیم. باباجون اینا همراه دایی مجید اومدن. تا عصری که مادرجون هم اومد و از دیدن شما انرژی گرفت و رفت. ولی عمه زهرا اصلا طاقت دوری شما رو نداره و پیشمون موند. شب هم جات خالی برای شام کتلت خوردیم. هدیه ی مادرجون و پدرجون به مناسبت تولد گل نازم، علاوه بر یه گوسفند، یک عدد نیم سکه بهار آزادی و هدیه ی مامان جون و باباجون هم یک عدد النگوی پهن طلا بود. شب قرار شد با مامان جون اینا برم خونشون. این اولین مهمونی شما بود که رفتیم. شب مامان جون جات رو کنار من انداخت و این کارش انقدر حس قشنگی بهم داد که نگو. همیشه تو فیلم ها یا تو اقوام و فامیل این صحنه رو برای تازه مادر شده ها میدیدم و حسرت میخوردم که کی منم بچم رو میتونم بغلم بخوابونم؟
و حالا به آرزوی خودم رسیده بودم. یه دختر مثل ماه کنار من تو یه رختخواب ناز آبی رنگ، خوابیده بود که دیگه همه کس من شده بود


تا 4 صبح فردا مثل خانوما خوابیده بودی تا اینکه یهو شروع به گریه کردی. اونم چه گریه ای. هرچی بهت خواستم شیر بدم قبول نمیکردی و سینه رو نمیگرفتی. جاتو عوض کردیم اما هیچ فرقی نکرد. دورت رو یه کم باز گذاشتم شاید گرمت شده بود، اما... با اصرار زیادم بالاخره یه کوچولو شیر خوردی و خوابیدی ولی ساعت 7 دوباره قضیه تکرار شد. تا بعدازظهر اونجا بودیم تا اینکه خاله مریم بابا رضا، تماس گرفت که بیاد شما رو ببینه و منم ترجیح دادم که بیان خونه خودمون. واسه همین سه تایی اومدیم خونه. خاله مریم و همسرشون و عمو محسن و عمه زهرا اومدن. خاله مریم با عمو محسن اشتراکا یه زنجیر و پلاک « وان یکاد» برات آوردن و کلی قربون صدقه ات میرفتن. عمو محسن مسافرت بود و واسه همین دیر برای دیدنت اومده بود. یه پیراهن هم برات سوغاتی آورده بود. بعد از اونها دایی مهدی بابا، همراه زندایی و دوتا پسرشون اومدن و برای شما پتو مسافرتی آوردن. همزمان از اونطرف هم، دایی حسین من رفته بودن خونه مامان جون. فکر کرده بودن ما اونجاییم. تا ساعت 10 هم صبر کرده بودن ولی ما دیر رسیدیم و نتونستیم ببینیمشون. بابا رضا ما رو خونه مامان جون اینا گذاشت و خودش برگشت خونمون.
دوشنبه، 29 تیرماه روز تولد خاله مرضیه، با مامان جون بردیمت مرکز بهداشت فلکه ی لوزی تا غربالگری اولت رو انجام بدیم. خانوم دکتر بعد ثبت مشخصاتت، از پاشنه ی پای راستت خواستن خون بگیرن که دیدن حتی یه قطره هم نیومد. دلشون خیلی سوخت و گفتن شما هنوز خون نداری و باید حسابی بهت برسیم و دو روز دیگه برای تکرار آزمایش بریم. ظهر اونروز همسایه ی مامان جون اینا، خانم معانی، اومدن بالا تا تو رو برای اولین بار ببینن. کلی باهات حرف زدن و ذوق کردن از توجهی که میکردی. به شما 50هزارتومان هدیه دادن. بعد از نهار همگی برگشتیم خونه ی ما. آخه بعدازظهر مهمون داشتیم. مامانی و باباجون من (پدربزرگ و مادربزرگم) و دایی حسینم اومدن. زندایی عاشقت شده بود فسقلی من. واسه شام موندن و هرکدوم 50هزارتومان بهت دادن.
امروز، سه شنبه، با مامان جون و باباجون رفتیم افسریه، پیش آقای دکتر ثقفی. ایشون دکتر بچگی های منم بود
آخه عزیز دلم اصلا ادرار نمیکنی. یا اگرم میکنی خیلی کمه. ماام بردیمت دکتر تا خدایی نکرده مشکلی نباشه. آقای دکتر خیلی خیلی مهربون، گفتن که شما تعرقت زیاده واسه همین آب بدنت از طریق عرق دفع میشه و دیگه به ادرار نمیرسه. پس باید سعی کنیم دمای بدنت رو خنک نگه داریم تا شما عرق نکنی. غیر از این مشکلی نیست. یعنی خداروشکر، الحمدلله، اصلا زردی نداشتی. خیلییییییییی عالیه.
راستی دخترکم یه خبر خوب:
نافت افتاد!!
تا آقای دکتر لباست رو بالا زد که معاینه ات کنه، دیدیم ناف شما افتاده. آخیـــــــش....خیــــــــــــــــــــــلی خوشحال شدم که راحت شدی. الحمدلله دست آقای دکتر برات خیلی سبک بود چون تا برگشتیم خونه دیدیم پوشکت رو هم خیس خیس کردی. باورم نمیشه از این چیزا انقدر خوشحال میشم

خیلی برات حرف زدم. بقیه اش بمونه تو پستای بعدی.....




ورود عشقم به زندگی روزانه ی ما 



