مامان پرمشغله و مایسا
سلام نفسکم،
سلام به تویی که همه نفس من شدی. لحظه ای نیست که به فکرت نباشم و دلم از داشتنت ذوق نکنه و از خداجونم تشکر نکنم. همه ی زندگی من، امروز 12 روزه شدی. واقعا مثل برق و باد گذشت. این چند روز اتفاقاتی افتاد که الان برات تعریف میکنم:
چهارشنبه، 31 تیر94، روز هفتم تولد شما بود و من و بابایی به مناسبت اونروز براتون یه گوسفند عقیقه کردیم.
پنج شنبه، اول مرداد، شما رو دوباره بردیم مرکز بهداشت. خداروشکر وضعیتت نرمال بود و از پاشنه ی پات خون لازم رو گرفتن. جوابش یک ماه دیگه حاضر میشه.
جمعه شب، دایی امیر من و خانوادشون و خاله زهرام اومدن دیدنی شما، البته خونه مامان جون اینا. دایی امیر، سارا جون و خاله هر کدوم نفری 50 هزارتومان بهت هدیه دادن.
شنبه، 3 مرداد، روز دهم من و شما بود. واسه همین دوتایی باهم رفتیم حمام و دهم رو به در کردیم. فکر میکردم حمام کردن شما، اونم به تنهایی، خیلی کار مشکلی باشه. آخه شما خیلی کوچولویی و میترسیدم از دستم لیز بخوری. اما خیلی راحت از پسش بر اومدم. به خودم افتخار میکنم

یکشنبه، وقت دکتر داشتم. خود خانوم دکتر کاشانی زاده مسافرت بودن و دوستشون من رومعاینه کردن. خداروشکر بخیه ها کامل جوش خورده بود و مشکلی نبود واسه همین چسب ضدآب رو جدا کردن. شب، عمه منصوره اومدن واسه دیدنت و طبق روال بقیه، ایشون هم 50 تومان برات آوردن. دست همگی درد نکنه.
از شما بگم که خداروشکر، خواب و خوراکت رو روال افتاده و سر ساعت واسه شیرت از خواب بیدار میشی و خیلی راحت شیرت رو میخوری. دیشب انقدر بی سر و صدا شیر خورده بودی که صبح، مامان جون باورش نمی شد. با اینکه بغل دست ما خوابیده بود، اصلا متوجه نشده بود که من و تو بیدار شدیم. خیلی خوشحالم که دخترکم دیگه گشنه نمیمونه و یه دل سیر، شیر میخوره. انقدر گلی که خیلی راحت دوتا سینه رو قبول میکنی و عادت کردی که هر دفعه از یه سینه تغذیه بشی. به تو هم افتخار میکنم خانوم خوشگله ی من. 



مامان پرمشغله و مایسا 
