مایسامایسا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

بهانه ای برای زندگی

سایه پدر

جوجوی خوشگلم، دیروز یکی از فامیلای بابا فوت شدن. دلم خیلی سوخت  آخه بنده خدا دوتا آقاپسر گل دارن ک حالا حالاها باید سایه باباشونو حس میکردن و لذت می بردن. اما خداجونم این نعمتو ازشون گرفت. ایشالا سایه بابایی خودم اول از همه و بعدم سایه پدرجونت  و بابابزرگم و مهمتر از همه، سایه آقای همسر عزیزم، همیشه بالاسرمون بمونه ک دنیا رو، یه روز بدون اونا نمیخوام. ...
16 آذر 1393

انتظار و دلواپسی

عزیز دلم، مامان این روزا خیلی استرس داره. همش میترسم تو رو هم از دست بدم. باید یک هفته ی دیگه صبر کنم تا ضربان قلبتو بشنوم. تا حالا به جز بابا به کسی چیزی نگفتم حتی مامان خودمم خبر نداره. میترسم بازم ناامیدشون کنم اما توکلم به خداست. ان شاالله ک خدا هیچ کسی رو ناامید نکنه. ...
14 آذر 1393

مامان شدن دوباره ام مبااااارک

  خدای عزیزم، بعد ماهها یاس و ناامیدی و در عین حال امید به مهربانی تو، تلاش کردیم تا شاید دوباره ما رو لایق داشتن یه فرشته بدونی. فرشته ی قبلی ما هنوز نیومده، دوباره پیش خودت برگشت. خداروشکر که امروز بعد 8ماه دوباره میتونم به مادر شدنم امید داشته باشم. رضا مطمئن بود این بار دیگه باردار شدم واسه همین رفتم یه بی بی چک گرفتم و با هزارتا استرس و اضطراب فهمیدم دوباره قراره مامان بشم. خیلی خوشحال شدم. مثه دیوونه ها، صدتا عکس از بی بی چک و خودم تو حالتای مختلف گرفتم. بعدش منتظر شدم تا جناب آقای همسر تشریف فرما بشن و خبر از قبل دونسته رو به اطلاعشون برسونم. نمیدونم چرا انقدر این بشر توداره. اصلا احساساتشو بروز نمیده. اما من...
11 آذر 1393