مایسامایسا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

بهانه ای برای زندگی

چهارمین سالگرد ازدواج مامان و بابا مبارک

سلام چشم عسلی من، خوبی دخترم؟ آخ که وقتی میگم دخترم، انگاری تو خوابم و هنوزم باورم نمیشه که دختردار شدم  خدا حفظت کنه عشقم  راستی! دیروز چهارمین سالگرد ازدواج من و بابایی بود     واسه سالگرد، انقدر برنامه ریزی کرده بووووددددم که نگووو. آخه امسال آخرین جشن سالگرد دو نفرمون بود و از سال بعد به امید خدا شماجونم هم حضور داری. اما یهویی متوجه شدم دقیقا مصادف شده با شهادت حضرت فاطمه و کلا بیخیال شدم. اشکال نداره ایشالا سال دیگه.  دیشب بابارضا اومد خونه مامان جون اینا و برام دو شاخه گل رز آورد   اصلا انتظارشو نداشتم با اینهمه مشغله فکری یادش مونده باشه. دست گلش درد نکنه. بابا رضا...
14 اسفند 1393

هفته ی شلوغ و پلوغ

سلام دخملکم، خوبی عشقم؟ هفته ی 18م تو شکم مامانی داری حسابی شیطنت میکنیاااااا. ترکوندی این هفته رو از بس این ور و اونور غلت زدی و چرخیدی  اولش حس مبهمی بود و نمیدونستم اون تو چه خبره اما کم کم فهمیدم وروجکم به شیطنت افتاده. البته حرکتات زیاد منظم نیست. گاهی پشت سر هم  و گاهی هم هیچ اما به من خیلی انرژی میده وقتی میفهمم اون تو یه خبرای خیلی خوبی هست. راستش تا حالا حس خاصی به بارداری نداشتم اما الان وجودتو دارم کاملا حس میکنم و این برام دنیای خوشبختیه. وقتی به بابارضا گفتم که شما شروع به حرکت کردی بلافاصله دستشو گذاشت رو شکمم تا حست کنه اما بهش گفتم فعلا زوده و باید 2 ماه دیگه صبر کنه تا حرکاتتو از روی شکم حس کنه. ولی کلی بخاط...
9 اسفند 1393

غربالگری دوم و تعیین جنسیت

سلام عزیزکم، دیروز صبح بابارضا اومد دنبالم و با ماشین پدرجون رفتیم واسه کارای غربالگری. اول رفتیم آزمایشگاهی که تازه پیدا کردم. اینجا زیر نظر آزمایشگاه نیلوی معروف کار میکنه و نزدیک خونه مامان جون ایناست و از نظر مسافتی کلی به نفعمونه. یه آزمایش خون ساده بود و زودی اومدیم بیرون و رفتیم سمت سونوگرافی. اینجا هم نزدیک خونه مامان جونه و خیلی معتبره . اونم تازه پیدا کردم  از بس که من فعالم رفتیم سونو اما خانوم دکتر نیومده بودن و مجبور بودیم 1 ساعت و نیم منتظرشون وایسیم. تا اون موقع دوتایی تو ماشین نشستیم . خیالبافی کردیم، درد و دل کردیم و حرفای این چند مدت دوری رو به هم زدیم  بابایی هم مثل من فقط سلامت شما رو میخواست و...
7 اسفند 1393

تغییرات به زودی ...

سلام مغز بادوم من، اومدم از همین تریبون بهت اعلام کنم که میدونم از این تم وبلاگت دیگه خسته شدی و دلت یه تم شاد شاد میخواد، اما اگه میشه صبر کن. مامانی برات یه سورپرایز داره، و تا وقتی جنسیت مغز بادومم مشخص نشه نمیتونم بهت نشونش بدم. پس پیش به سوی 6م اسفند 93 و تغییرات بزرگ... ...
27 بهمن 1393

رتبه های اول نی نی

سلام گلکم، راستش حیفم اومد از مقام های اولی که داری حرفی نزنم. اگه خداجون بخواد و شما رو چشم ما قدم بزاری و به دنیا بیای، صاحب یه عالمه رتبه اول تو فامیل میشی: اولین ثمره عشق مامان و بابا اولین نوه ی مامان جون و باباجون اولین نوه ی مادرجون و پدرجون اولین نتیجه ی مامان و بابای مامان من اولین نتیجه ی پسری مامان و بابای خدابیامرز بابای من اولین‌نتیجه ی پسری مامان و بابای خدابیامرز بابای بابارضا اولین نبیره ی مادربزرگ مامان جون   اوووووف، خسته شدم. یه‌کم از رتبه های اولو واسه کوچولوی دایی مجیدم بزار. گناه داره  ...
22 بهمن 1393

آش ویارونه مامان بزرگ

سلام عسلکم، امروز مامان بزرگ مهربونم، اومد خونه ی مامان جون تا برام آش ویارونه بپزن. بنده خدا چندبار میخواست خونه خودش بپزه اما به خاطر شرایط من نشد و بالاخره اومد اینجا. جات خالی خیلی خوشمزه شده بود. ایشالا همیشه سایه بزرگترا بالا سرمون باشه.
20 بهمن 1393

خبرهای غیرمنتظره خیلی جالب

سلام گوگولی مامان، خوبی عزیزکم؟ هفته 15م بهت خوش میگذره؟ امروز 101مین روزی هست که شمای نفس تو شکم مامان داری حسابی خوش میگذرونی. الان حدود 50گرم وزن و حدود 11 سانتیمتر طول داری. همین شمای فسقلی ریزه میزه کاری کردی که نفسم تنگ شده و شبا به سختی خوابم میبره. چند شب پیش، خاله مرضیه منو از خواب بیدار کرد و پرسید چرا اینجوری نفس میکشی؟! پرسیدم مگه چه جوری نفس کشیدم؟!!!! گفت فکر کردم داری خفه میشی واسه همین بیدارت کردم. البته خودم که متوجه نبودم ولی کلا در طول روز خیلی نفس کم میارم.  یه خبر خیلی خیلی خیلی جالب بهت بدم : چند روز پیش داشتم با دوستای دوران دانشگاهم تو وایبر حرف میزدم ( یه اپلیکیشن مخصوص چت)، که یکی از هم اتاقی ها...
16 بهمن 1393