مایسامایسا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

بهانه ای برای زندگی

جلسه دوم بلوک زایمان

سلام به روی ماه دختر گلم، امروز جلسه دوم کلاس بارداری بود. البته کلاسها که مرتب تکرار میشه و موضوعات مختلفی بیان میشه اما من تصمیم گرفتم تو اون جلساتی شرکت کنم که واقعا به دردم میخوره چون ساعتش طولانیه و واقعا از لحاظ کمر اذیت میشم و نمیتونم بشینم. موضوع امروز، مراقبت و نگهداری از نوزاد از بدو تولد و علائم خطر راجع به نی نی بود. قرار بود در رابطه با تنظیم خانواده هم صحبت بشه اما کارشناس حرفی نزد. خیلی دوست داشتم این موضوع مطرح بشه چون واقعا برای برنامه ریزی تولد نی نی های بعدیمون، بهش احتیاج داشتم اما حیف...   پ.ن: با بچه ها راجع به سیسمونی حرف می زدیم، همه خونه دو خواب داشتن و کلی واسه نی نی هاشون خرید کرده بودن. دلم واسه...
9 خرداد 1394

عوارض دوران بارداری

سلام دخملکم، اول باید ورودت رو به 8 ماهگی تبریک بگم. دوران خوبی رو تا حالا پشت سر گذاشتیم و من به جز خوبی و خوشی خاطره ی دیگه ای ندارم. البته یه عوارضی رو به علت بارداری، دارم تجربه می کنم که امیدوارم بعد زایمان از بین بره. مثلا اول از همه اضافه وزن فوق العاده است. متاسفانه تا الان که هنوز به دوران وزن گیری اصلی شما نرسیدیم، حدود 12 کیلوگرم اضافه کردم و حسابی تپل مپل شدم. انقدر که دیگه روم نمیشه زیاد از خونه برم بیرون. آخه میدونی که مامان شما از اولم تپل بود و این اضافه وزن دوبرابرم کرده  همسایه مامان جون، قبلا پرستار بودن و بهم گفتن معمولا تو موارد شبیه من، یعنی وقتی مامان باردار حسابی وزن اضافه میکنه، نی نی ریزه میزه...
7 خرداد 1394

29 هفتگی دخترکم مبارک

عسل مامان، امروز وارد هفته ی 30م شدی. خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خوشحالم. ان شاالله کمتر از 76 روز دیگه میای تو بغلم. حس غریبیه ولی خیلی عالی. هرجا عکس یه نوزاد تازه به دنیا اومده رو میبینم، نفسم بند میاد. برای ورودت هنوز آماده نیستم و هنوز کلی از کارایی که دوست دارم قبل اومدنت انجام بدم، مونده اما با توکل به خدا دیروز کلید تغییرات خونه رو زدم. پسر عمه ام که تو کار اجرای دکوراسیون داخلی هست، دیروز اومد و منم براش توضیح دادم که چه تغیراتی میخوام بدم. اونم همه رو یادداشت کرد و اندازه گیری لازم رو انجام داد. قرار شد اول یه قیمت بهم بده و بعدش به امید خدا شروع کنیم. آخه خونه ما یک خوابه ست و ما نمیتونیم یعنی جا نداریم ب...
29 ارديبهشت 1394

مبعث پیامبر مبارک

سلام میوه ی دلم، خوبی زندگی من؟ روزهای هفته ی 29 برای تو چطوری میگذره؟ برای من که پر از اتفاقای خوب بود. مهمترین اتفاق، پنج شنبه 24م اردیبهشت، مامان جون عمه زهرای من رو برای پاگشای دخترش سمیرا دعوت کرده بود. بنده خدا کلی زحمت کشید واسه این مهمونی. این هفته نمایشگاه بین المللی کتاب بود و منم خیلی دلم میخواست تا برم و به سالن کودک و نوجوانش یه سر بزنم و برات کتاب بخرم اما هی وقت نمی شد. تا اینکه روز مهمونی، داداش مجید مهربونم گفت که من رو میبره. من و دایی مجید و زندایی فرزانه هم سه تایی رفتیم نمایشگاه. اوناام میخواستن واسه نی نی حسنا شون، کتاب بخرن. البته به خاطر وضعیتم فقط تونستم سالن 22 رو ببینم و کتابایی هم که از قبل اسمشونو یادداشت ...
27 ارديبهشت 1394

پنجمین خرید وسایل مل مل خانوم

سلام خانوم کوچولوی من، سری جدید خریدهاتو که مامان جون و باباجون زحمتشو کشیدن رو برات میزارم تا کیف کنی. تو این خریدای جدید من نبودم و همه با سلیقه ی عالی مامان و بابای بنده خریداری شده.امیدوارم توام مثل من خوشت بیاد...                                                                                                  اسباب بازی هایی که از نمایشگاه اسباب بازی برات خریدن شامل عروسک ک...
22 ارديبهشت 1394

چندروز گذشته

سلام فسقلی من، این چندروز انقدر سرم شلوغ بود که نشد بیام و برات از اتفاقات بنویسم. چهارشنبه ی گذشته، مامان صبح زنگ زد و گفت که خاله ام که قرار بود دستشو تو بیمارستان عمل کنه، عمل کرده و برگشته خونشون. منم رفتم اونجا تا بهش سر بزنم و از حالش باخبر بشم. این خاله ام، مامان نازنین شیطونه ست و دوسال پیش تو یه حادثه ی تصادف متاسفانه سه تا از انگشتای دست چپش رو از دست داد. حالا کم کم دارن براش انگشتاشو ترمیم میکنن تا یه ذره به حالت طبیعی دربیاد.  فردای اون روز یعنی پنج شنبه 17 اردیبهشت، عروسی صمیمی ترین دوستم، مهناز جون، بود. اولین عروسی بود که کارت "با خانواده" بهمون دادن     از ظهر خاله م...
19 ارديبهشت 1394

دور دوم مذاکرات ارتوپدی

سلام گلدخترم، امروز روز 191 بارداری مامانه و دو روزه که رفتی تو هفته ی 28م. یعنی به امید خدا کمتر از ۱۲ هفته دیگه تو بغلمی. الان دیگه مثل همه ی کوچولوهای تازه به دنیا اومده میتونی چشماتو موقعی که میخوابی یا استراحت میکنی، ببندی و موقع بیداری باز کنی. قدت حدود 38 سانتیمتر و وزنت حدود 1 کیلو گرم شده.  نمیدونی چقدر خوشحالم که دیگه گرمی نیستی و شدی کیلوگرمی! اصولا چون کلیه ها و مجاری ادراری(معذرت میخوام) دچار اختلال میشن،  تو این هفته ها می بایست دستشویی رفتنم کمتر بشه اما من سه برابر قبل میرم. انقدر که دیگه صدای بابا رضا درمیاد  بریم سراغ نوبت دکتر امروزم. ساعت 7و نیم وقت دکتر داشتم و رفتم. بعد کمی معطلی...
16 ارديبهشت 1394