مایسامایسا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

بهانه ای برای زندگی

تولد خاله مرضیه

سلام دلبرک من،  دلبرک من که چه عرض کنم! دلبرک فامیل. باباجون که نفسش برات میره و تا وقتی پیش همیم یا کنار رختخواب شما نشسته و زل زده به صورت ماهت یا اینکه به هر بهانه ای تو بغلشی. دلمم نمیاد بهش بگم که شما با اینهمه آدم شیفته و منتظر، بغلی میشی. آخه ناسلامتی تازه بابابزرگ شده و کلی ذوقت رو داره. بابا رضا که از همه بدتر. یه ثانیه هم از کنارت بلند نمیشه و به قول خودش همش میخواد لهت کنه از بس ناز میخوابی   دیگه اینم یه جور ابراز احساسات پدرانه ست. کم کم بهش عادت میکنی تو این هفته، عمه زهرای من و بچه هاش اومدن دیدنت. خودش 50 تومان و دو تا پسرا، هرکدوم یه لباس برات آوردن.  دیروز، پنج شنبه 8 مرداد، جشن تولد خاله م...
9 مرداد 1394

مامان پرمشغله و مایسا

سلام نفسکم، سلام به تویی که همه نفس من شدی. لحظه ای نیست که به فکرت نباشم و دلم از داشتنت ذوق نکنه و از خداجونم تشکر نکنم. همه ی زندگی من، امروز 12 روزه شدی. واقعا مثل برق و باد گذشت. این چند روز اتفاقاتی افتاد که الان برات تعریف میکنم: چهارشنبه، 31 تیر94، روز هفتم تولد شما بود و من و بابایی به مناسبت اونروز براتون یه گوسفند عقیقه کردیم. پنج شنبه، اول مرداد، شما رو دوباره بردیم مرکز بهداشت. خداروشکر وضعیتت نرمال بود و از پاشنه ی پات خون لازم رو گرفتن. جوابش یک ماه دیگه حاضر میشه. جمعه شب، دایی امیر من و خانوادشون و خاله زهرام اومدن دیدنی شما، البته خونه مامان جون اینا. دایی امیر، سارا جون و خاله هر کدوم نفری 50 هزا...
5 مرداد 1394

ورود عشقم به زندگی روزانه ی ما

شنبه 27 تیرماه، صبح با صدای گریه ی نازنینم بیدار شدیم. بهت شیر دادم و مامان جون جات رو عوض کرد. قبل از ظهر مامان جون تصمیم گرفتن شما رو برای اولین بار حموم کنن. البته مدلش یه کم فرق داشت و شما رو توی ظرفشویی شستیم  چون جای بازتری داشت و مانور بیشتری میتونستیم بدیم. بعد از حمام شما، پدرجون اومدن تا تورو یه سر ببینن و برن. برای نهار، با گوشت تازه ی دیروز، آبگوشت گذاشتیم. باباجون اینا همراه دایی مجید اومدن. تا عصری که مادرجون هم اومد و از دیدن شما انرژی گرفت و رفت. ولی عمه زهرا اصلا طاقت دوری شما رو نداره و پیشمون موند. شب هم جات خالی برای شام کتلت خوردیم. هدیه ی مادرجون و پدرجون به مناسبت تولد گل نازم، علاوه بر یه گوسفند، یک عدد نی...
30 تير 1394

وقتی تو آمدی...

دختر قشنگم، عشقم، عمرم،  سلام به روی مثل ماهت تو اومدی و دنیای منو و بابارضا رنگی رنگی شد. انقدر ماه و خانومی که هنوز باورم نمیشه مامان شما هستم. شما روز پنج شنبه، 25 تیرماه 1394، مصادف با 29 ماه رمضان 1436 و 16 جولای 2015، ساعت 10:10 صبح در بیمارستان خاتم الانبیا زیر نظر خانم دکتر کاشانی زاده متولد شدی. وزن شما موقع تولد 2960 گرم ، قدت 50 سانتیمتر، اندازه دور سر 33 سانتیمتر و اندازه دور سینه 31 سانتیمتر بود. ماجرای تولدت به این صورت بود که:   تو آخرین تصمیماتی که با دکتر کاشانی زاده ی گلم گرفتیم، قرار بر این شد که شما روز 25 تیرماه، از طریق زایمان سزارین به دنیا بیای. چون ایشون جمعه به بعد برای تعطیلات عید فطر مسا...
27 تير 1394

آخرین شب من و دخترم

دخترکم، دلم بیش از حد گرفته. دوست ندارم برات لفظ قلم حرف بزنم فقط میخوام بهت بگم منو ببخش. به خاطر تمام لحظه هایی که درونم بودی و من فراموشت میکردم. به خاطر تمام حرفایی که بهت نزدم و قربون صدقه هایی که برات نرفتم. بخاطر روزایی که ازت مراقبت نکردم. به خاطر تمام چیزایی که برات کسر گذاشتم منو ببخش. تو فقط یکبار به دنیا میای و من انگار هزار بار تو رو باردار بودم. تا اینجا مادر خوبی نبودم اما امیدوارم خداوند این قدرت و این توفیق رو بده که برات مادر خوبی باشم. تو خودت بهتر از هر کسی من رو خواهی شناخت و یه روز بهت خواهم گفت و میفهمی که منظورم چی بوده. امشب آخرین شبیه که با استرس وجود نازنینت به پهلو میخوابم. بدون که مامانت خیلی دوست داره و این روز...
24 تير 1394