تولد خاله مرضیه
سلام دلبرک من،
دلبرک من که چه عرض کنم! دلبرک فامیل. باباجون که نفسش برات میره و تا وقتی پیش همیم یا کنار رختخواب شما نشسته و زل زده به صورت ماهت یا اینکه به هر بهانه ای تو بغلشی. دلمم نمیاد بهش بگم که شما با اینهمه آدم شیفته و منتظر، بغلی میشی. آخه ناسلامتی تازه بابابزرگ شده و کلی ذوقت رو داره. بابا رضا که از همه بدتر. یه ثانیه هم از کنارت بلند نمیشه و به قول خودش همش میخواد لهت کنه از بس ناز میخوابی
دیگه اینم یه جور ابراز احساسات پدرانه ست. کم کم بهش عادت میکنی
تو این هفته، عمه زهرای من و بچه هاش اومدن دیدنت. خودش 50 تومان و دو تا پسرا، هرکدوم یه لباس برات آوردن.
دیروز، پنج شنبه 8 مرداد، جشن تولد خاله مرضیه جون بود. طفلکی روز تولدش 29 تیره و کلی واسه اونروز برنامه ریخته بود اما شما اومدی و برنامه هاشو کلا بهم ریختی. اما خاله کلی قربون صدقه ات رفت و تولدش رو تا دیروز عقب انداخت تا من و شما یه کم حالمون جا بیاد. باباجون چهارشنبه بعدازظهر اومد دنبال ما و رفتیم خونشون. خاله واقعا دست تنها بود. من و تو که یه جور، زندایی فرزانه که ماه آخرشه و یه جور، مامان جون هم که کمر درد خیلی بدی گرفته و نمیتونه تکون بخوره و اونم یه جور نمیتونستیم کمک کنیم. من تو کارها کمک کردم اما اصل کار گردن خودش بود. با اینحال همه چی خوب و مرتب پیش رفت و جشنش برگزار شد. همه تو مراسم کلی با شما عکس انداختن و سلفی گرفتن. شماام که یه پارچه خانوم، به جز 2 باری که در طول مراسم شیر خوردی و جات رو عوض کردم، تماما خوابیده بودی. تو گوش ات هم پنبه گذاشتم تا سر و صدا و بیس آهنگ اذیتت نکنه.
جدیدا شبها اصلا درست و حسابی نمیخوابی. برعکس روز که کلا باید به زور بیدارت کنم، شبها بیدار میشی وخوابیدنت با خداست. اوایل فقط شیر میخوردی و سر و صدا نداشتی اما دیشب مدام گریه میکردی و شیر زیادی هم نخوردی. تا اینکه فهمیدم گریه ات واسه اینه که من پیشت بخوابم. چون تو بغل من آروم بودی و وقتی میزاشتمت توی تختت گریه میکردی. آوردمت توی پذیرایی و گزاشتمت توی کریر. شبیه نی نی لای لای میمونه و تکون میخوره. یه کوچولو توش خوابیدی اما زود بیدار شدی و بازم گریه کردی. منم خوابوندمت توی رختخوابت و کنارت و کاملا نزدیک بهت، دراز کشیدم. گرچه همش میترسیدم که خوابم ببره و تو خواب بهت صدمه بزنم. تو این حالت، زودی خوابت برد و وقتی سنگین شدی، بابارضا گذاشتت توی تختت. خلاصه کلی لوس شدی و همش مامانی رو میخوای. گرچه از این کارت قند تو دلم آب شد. مگه لذتی بالاتر از اینم برای یه مادر هست؟ مگه داریم..؟!!!
پ ن 1: جمعه شب با بابا رضا، سه تایی برای اولین بار بردیمت پارک. خیلی حس عجیبی داشت. پیاده روی کردیم و بعدشم تو پارک شام خوردیم. از اول تا آخر خوابیده بودی و حتی با اصرار بابا هم از خواب بیدار نشدی تا لااقل یه نگاه به اونجا بندازی.
پ ن 2: شنبه با مامان جون رفتیم مرکز بهداشت برای چکاپ 15 روزگی. البته شما 17 روزه بودی. وزنت 3/450 ، قدت 52 و دور سرت 34/5 شده بود. روی نمودار که بردیم، خداروشکر همه چی نرمال بود.
عکسها در ادامه ی مطلب...


واسه اینکه پشه شما رو نزنه، تمام مدت زیر پشه بندت بودی فدات بشم





تولد خاله مرضیه 



