مایسامایسا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

بهانه ای برای زندگی

تولد خاله مرضیه

1394/5/9 13:53
821 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دلبرک من، 

دلبرک من که چه عرض کنم! دلبرک فامیل. باباجون که نفسش برات میره و تا وقتی پیش همیم یا کنار رختخواب شما نشسته و زل زده به صورت ماهت یا اینکه به هر بهانه ای تو بغلشی. دلمم نمیاد بهش بگم که شما با اینهمه آدم شیفته و منتظر، بغلی میشی. آخه ناسلامتی تازه بابابزرگ شده و کلی ذوقت رو داره. بابا رضا که از همه بدتر. یه ثانیه هم از کنارت بلند نمیشه و به قول خودش همش میخواد لهت کنه از بس ناز میخوابیخندونکخندونک دیگه اینم یه جور ابراز احساسات پدرانه ست. کم کم بهش عادت میکنیزبان

تو این هفته، عمه زهرای من و بچه هاش اومدن دیدنت. خودش 50 تومان و دو تا پسرا، هرکدوم یه لباس برات آوردن. 

دیروز، پنج شنبه 8 مرداد، جشن تولد خاله مرضیه جون بود. طفلکی روز تولدش 29 تیره و کلی واسه اونروز برنامه ریخته بود اما شما اومدی و برنامه هاشو کلا بهم ریختی. اما خاله کلی قربون صدقه ات رفت و تولدش رو تا دیروز عقب انداخت تا من و شما یه کم حالمون جا بیاد. باباجون چهارشنبه بعدازظهر اومد دنبال ما و رفتیم خونشون. خاله واقعا دست تنها بود. من و تو که یه جور، زندایی فرزانه که ماه آخرشه و یه جور، مامان جون هم که کمر درد خیلی بدی گرفته و نمیتونه تکون بخوره و اونم یه جور نمیتونستیم کمک کنیم. من تو کارها کمک کردم اما اصل کار گردن خودش بود. با اینحال همه چی خوب و مرتب پیش رفت و جشنش برگزار شد. همه تو مراسم کلی با شما عکس انداختن و سلفی گرفتن. شماام که یه پارچه خانوم، به جز 2 باری که در طول مراسم شیر خوردی و جات رو عوض کردم، تماما خوابیده بودی. تو گوش ات هم پنبه گذاشتم تا سر و صدا و بیس آهنگ اذیتت نکنه.

جدیدا شبها اصلا درست و حسابی نمیخوابی. برعکس روز که کلا باید به زور بیدارت کنم، شبها بیدار میشی وخوابیدنت با خداست. اوایل فقط شیر میخوردی و سر و صدا نداشتی اما دیشب مدام گریه میکردی و شیر زیادی هم نخوردی. تا اینکه فهمیدم گریه ات واسه اینه که من پیشت بخوابم. چون تو بغل من آروم بودی و وقتی میزاشتمت توی تختت گریه میکردی. آوردمت توی پذیرایی و گزاشتمت توی کریر. شبیه نی نی لای لای میمونه و تکون میخوره. یه کوچولو توش خوابیدی اما زود بیدار شدی و بازم گریه کردی. منم خوابوندمت توی رختخوابت و کنارت و کاملا نزدیک بهت، دراز کشیدم. گرچه همش میترسیدم که خوابم ببره و تو خواب بهت صدمه بزنم. تو این حالت، زودی خوابت برد و وقتی سنگین شدی، بابارضا گذاشتت توی تختت. خلاصه کلی لوس شدی و همش مامانی رو میخوای. گرچه از این کارت قند تو دلم آب شد. مگه لذتی بالاتر از اینم برای یه مادر هست؟ مگه داریم..؟!!!

 

پ ن 1: جمعه شب با بابا رضا، سه تایی برای اولین بار بردیمت پارک. خیلی حس عجیبی داشت. پیاده روی کردیم و بعدشم تو پارک شام خوردیم. از اول تا آخر خوابیده بودی و حتی با اصرار بابا هم از خواب بیدار نشدی تا لااقل یه نگاه به اونجا بندازی. 

 

پ ن 2: شنبه با مامان جون رفتیم مرکز بهداشت برای چکاپ 15 روزگی. البته شما 17 روزه بودی. وزنت 3/450 ، قدت 52 و دور سرت 34/5 شده بود. روی نمودار که بردیم، خداروشکر همه چی نرمال بود. 

 

عکسها در ادامه ی مطلب...

             

واسه اینکه پشه شما رو نزنه، تمام مدت زیر پشه بندت بودی فدات بشمبغل

 

           

پسندها (5)

نظرات (7)

آجی
9 مرداد 94 15:14
سلام مامان تازه کار عزیز چقدر مایسا نازی خوشگل خدا حفظش کنه عززززززززززززززیز دلم چشماش خیلی نازه رنگیه جاااااااااااااااااااااااانم
مامان تازه کار
پاسخ
ممنونم گلم، چشات خوشگل میبینه
مامان مریم
11 مرداد 94 15:10
قدم نورسیده مبارک عزیزم ایشالا که بزودی خوب بشن راستی من لینکتون میکنم اگه دوس داری شما هم منو لینک کنید
مامان تازه کار
پاسخ
ممنونم، چشم
صبا
11 مرداد 94 15:22
خوشحالم که همه چیز خوبه و روزهات به شیرینی سپری میشن دوستم خانوم نازنازی رو ببوس
مامان تازه کار
پاسخ
مرسی، چشم
مامانی وبابایی
11 مرداد 94 15:42
سلام قدمش مبارککککک بزن دست قشنگه را به افتخارش راستی گریه های شبانه خانم خانما ممکن برای دل دردش باشه بهتره با دکترش مشورت کنید چون کولیک نوزادی از20 روزگی کم کم شروع میشه
مامان تازه کار
پاسخ
زیاد گریه نمیکنه، بیشتر شیر میخوره و نمیخوابه.
آنیتا
12 مرداد 94 11:44
سلام عزيزم مطلب گذاشتم نظر يادت نره
مامان مرجان
14 مرداد 94 12:01
عزیزم خدا حفظش کنه انشاا... همیشه سلامت باشه
مامان تازه کار
پاسخ
مرسی دوستی
آبجی نگار
22 مرداد 94 11:59
عزیزم فرقی بافرشته هانداری