مایسامایسا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

بهانه ای برای زندگی

دلهره

دخترگلم، دیروز حسابی من رو ترسوندی. دلم داشت تکه تکه می شد و ازت هیچ خبری نبود. پریروز مامان جون و خاله مرضیه اومدن خونه تا بهم سر بزنن. با کمک هم خونه رو یه دستی کشیدیم تا اگه برامون مهمون اومد، آماده باشیم. از همون موقع دیگه هیچ تکونی نخوردی. تا شب که سرم گرم بود متوجه نشده بودم اما بعد شام که همیشه کلی چرخ و فلک بازی میکردی، هیچ تکونی نخوردی. دلم شور افتاد اما به بابایی هیچی نگفتم. وقتی خوابیدیم منتظر شدم تا حست کنم. یه حرکت خیلی ضعیف رفتی و دیگه هیچ. بیشتر دلم شور افتاد. استرس باعث شد نصفه شب دوباره از خواب پاشم و منتظر بشم. بازم خبری نشد. میخواستم بابایی رو بیدار کنم تا بریم درمانگاه اما دلم نیومد. فردا صبح بعد صبحانه، به ما...
19 فروردين 1394

بازگشت به خونه عشق

سلام دخترم، دیشب رسما بعد سه ماه و نیم چتربازی، از خونه مامان جون اینا برگشتیم خونه خودمون. هنوز به تنهایی عادت نکردم و برام سخته. اما به امید خدا برنامه ریزی کردم تا قبل از اومدن شما، کارای نیمه تموم رو تموم کنم و واسه ورودت آماده بشم. خیالمم راحته که شما مشغول وروجک بازی خودتی و حالت کاملا خوبه خداروشکر. ایشالا به زودی خرید سیسمونی رو شروع میکنیم. قول میدم زود بیام و همه چی رو برات تعریف کنم. تا اون موقع گل من...
15 فروردين 1394

بابای ذوق زده

سلام به نفسم، امروز 8 فروردین 94 و توی عزیز دلم تو هفته ی 22 جنینی هستی. منم روز 151 بارداری با شما رو دارم تجربه میکنم. تو تقویم بارداری نوشته شده که، تو این هفته 450 گرم وزن داری و 30 الی 32 سانتیمتر قد کشیدی اگه بدونی دیشب چقدر با بابایی خندیدیییییییییم این روزا، به خاطر بیکاری و اوقات استراحت فراوون، خیلی دیر میخوابیم. دیشب از ساعت 1 بعداز نیمه شب رفتیم تو رختخواب و ساعت یه ربع به 3 به زور خوابمون برد. آخه همین که تو رختخواب دراز کشیدیم، تو شروع کردی به ورجه وورجه ولی تا من دستمو میذاشتم رو شکمم، دیگه حرکت نمیکردی. چندبار تکرار شد و بالاخره بابا پرسید چرا نمیخوابی؟! گفتم داره وول میزنه، خوابم نمیگیره. سریع دستشو گذاشت ر...
8 فروردين 1394

سال نو و نامدار شدنت مبارک دخترم...

                                سلام قاصدکم، سلام به روی ماهت که قاصد مهربونی و خوشبختی برای من و بابایی بودی. پریشب وارد سال نو 94 شدیم. من روز قبلش رفتم خونه خودمون و با کمک بابایی سفره هفت سین رو آماده کردیم. سال تحویل ساعت 2/15 نیمه شب بود و بابایی به خاطر کار زیاد نتونست بیدار بمونه اما من و شما تا آخر نشستیم و لحظه های آخر سال خوب 93 رو با قرآن و دعای خیر برای همه ی عزیزان و دوستانمون به پایان رسوندیم. گرچه بابایی فردا صبح از اینکه نتونسته بود واسه سال تحویل کنار ما باشه حسابی ناراحت بود.         &nb...
2 فروردين 1394

سونوی آنومالی و آزمایش گلوکز

سلام نفسکم،  این روزها برام بیشتر از پیش عزیز و قشنگه. آخه دختر گلم تکوناش زیاد شده و مدام داره ورجه وورجه میکنه. یه لحظه هم آروم نداری شیطونک. خیلی حسش رو دوست دارم. شبا که همه جا ساکته، دستم رو روی شکمم میذارم تا حست کنم. اونوقته که میتونم لمست کنم و حساااابی کیف کنم. دیروز یعنی 25 اسفند 93، وقت یه سری آزمایش خون از جمله آزمایش گلوکز و سونوی آنومالی داشتم. ساعت 10 صبح با خاله مرضیه رفتیم آزمایشگاه و بدون معطلی مرحله اول آزمایش رو دادم و محلول گلوکز رو که بیشتر شبیه آب پرتقال شیرین بود، سرکشیدم. برگشتیم خونه و یکساعت بعد همراه باباجون برای مرحله دوم آزمایش رفتم.  وقت سونوگرافی، ساعت یک ربع به چهار بود که روز قبلش ت...
26 اسفند 1393

یه هفته ی خوب و خونه تکونی بابا

سلام عروسک مامان، خوبی دخترکم؟ حتما خوبی. اینکه پرسیدن نداره ی هفته ی شلوغ و پلوغ داشتیم و من وقت نکردم که برات بنویسم. اشکال نداره الان برات همه چیز رو توضیح میدم. یکشنبه یعنی 17 اسفند 93، ما برای اولین بار رفتیم پیش خانم دکتر کاشانی زاده. اگه خدا بخواد، قراره ایشون شما رو به دنیا بیاره. چون هم خانم خیییییلییییی خیییییلییییی مهربونین و هم خیلی خانم دکتر با ایمانی هستن و ی معنویت خاصی چهرشون داره ک ب آدم آرامش میده. اولش مامای ایشون یعنی خانم هاشمی، برای شما تشکیل پرونده دادن و تمام مشخصات من و تو رو توش ثبت کردن. من از اول بارداری تا حالا 5 کیلو اضافه وزن داشتم  خیلی زیاده اما واقعا چون هیچ حرکتی ندارم و مدام در حال ا...
23 اسفند 1393