و بازهم دوری...
روزی که بابایی برای خواستگاری ازم اومد، تو اتاق، بهم گفت شاید گاهی مجبور باشه برای ماموریت شهرهای دیگه ای هم کار کنه. من هیچ تصوری از این موضوع نداشتم. دروغ نگم برام خیلی هم جالب بود. آشنایی با شهرهای جدید، دوستای جدید و ...
سال اول ازدواجمون با تمام سختی که برام داشت به رفتن بابا رضایت دادم. روزها گریه کردم و با خودم جنگیدم. چون قرار بود تنها به این ماموریت بره. ولی خدا باهامون بود و برای من هم تو اون پروژه کاری پیدا شد و دوتایی باهم رفتیم. محیط و شرایط بد جزیره ی خارک تو استان بوشهر کم کم داشت منو به ورطه ی افسردگی می کشوند. به همین خاطر مجبور شدم تنها برگردم. سه سال سخت رو پشت سر گذاشتیم تا بتونبم محکمتر زندگیمونو شروع کنیم. حالا دوباره بازم یه ماموریت دیگه. اما نه تو ایران. بلکه نجف، عراق. شرکت بابا تو مزایده ی پیمانکاری قسمتی از صحن حضرت زهرا (س) برنده شد و بابا رضا فردا به امید خدا عازم نجف میشه. تو دلم غوغاییه. نمیتونیم همراهش بریم و باید دوسال دور از هم زندگی کنیم و من میدونم چقدر این دوسال میتونه سخت باشه 
فقط دعا میکنم خدا بهمون صبر بده و کارشون زودتر از انتظاراتشون تموم بشه. تصمیم گرفتم تو این مدت که خونه ی مامان جون اینا ساکن میشیم، از موقعیت استفاده کنم و برای ارشد بخونم. هم باعث میشه سرگرم بشم و به این دوری فکر نکنم، هم برای اهداف بعدی زندگیم یه قدمی برداشته باشم....


و بازهم دوری... 
