بازهم دوباره باهم
سلام، چقدر اتفاق افتاده که ننوشتم. از برگشت رضا و کنسل شدن پروژهشون و واکسن ۱۸ ماهگی مایسا و صحبت کردنش که این روزا دیگه خیلی از کلمه ها رو میتونه بگه.
بعد از رفتن رضا، من و مایسا به خونه مامانم کوچ کردیم. واقعا کلافگی و سردرگمی از سرتاپام هویدا بود. نمیدونستم با این دوسال معلق زندگیم چه کنم. از کجا شروع کنم. تا حدودی هم خوشحال بودم که در کنار موفقیت شغلی رضا، منم میتونم کمی خودم رو بالا بکشم. چند روز اول که همش به آه و ناله گذشت. از شانس بد من، خواهرم هم همزمان به ماموریت سه هفته ای آمل رفته بود. تنها بودیم. هرشب از طریق ایمو با رضا بصورت تصویری صحبت می کردیم. می گفت کارها پیش نمیره. گره افتاده. توافقاتی که بین دو شرکت پیمانکار انجام شده بود، نقض شده و اونها هم باید وایسن تا تکلیف مشخص بشه. منم اینجا سردرگم. خدایا اگه دانشگاه ثبت نام کنم و یکدفعه رضا برگرده چی؟ اگه نکنم و رضا کارش شروع بشه و من شانس امسالم رو از دست بدم چی؟ وضعیت بدی بود. از دست کسی کاری ساخته نبود و فقط روزها رو میگذروندم. سه هفته گذشت. من و مایسا برای چند روز خونه ی مادرشوهرم رفته بودیم. جمعه شب، رضا خبر داد که داره برمیگرده و شنبه بعدازظهر تهران بود. گرچه از این ماموریت سود قابل توجهی میکردیم ولی خوشحال بودم که برگشته. حداقل اینکه دوباره تولدم رو تنهایی جشن نمیگرفتم.
واکسن مایسا رو چهارشنبه ۲۹ دی تزریق کردم. صبح از خونمون مستقیم رفتیم مرکز بهداشت و بدون معطلی وارد اتاق واکسن شدیم و در عرض چند ثانیه چند قطره داخل دهان، یه واکسن به دست راست و یه واکسن به پای چپ زدن. متاسفانه فراموش کرده بودم بهش قطره استامینوفن بدم و بلافاصله بعد از رسیدن به خونه مامانم، با توجه به وزنش، ۲۳ قطره دادم. بعد از واکسن که خیلی سریع پیش رفت، رفتم سراغ اندازه گیری قد و وزن که اون خانوم فوق العاده کند بود و چند سوال و جواب ساده حدودا نیم ساعت طول کشید و مایسا دیگه آخراش غرغر میکرد. قد، وزن و دور سرش به ترتیب ۸۷ سانت، ۱۱کیلو و ۷۰۰ گرم و ۴۶ سانت بود. نمودار رشد تو قسمت آبیه ولی نزدیک مرز سبز. به خاطر اینکه غذا خوب نمیخوره. هر وقت میلش بکشه خوب میخوره و هروقت هم نخواد لب نمیزنه. وقتی اومدیم خونه، جای واکسنها اصلا درد نداشت و خوش و خرم بازی میکرد و میخندید ولی یکساعت بعد تب و درد پای چپ شروع شد و با گریه میفهموند که پاش درد میکنه. هروقت هم دست کسی به پاش میخورد با ناله میگفت آخ آخ آخ. دیگه کمکم ضعف بدنی هم شروع شد و افتاد. استامینوفن رو تا دو روز بهش میدادم و فقط تونستم درجه حرارت بدنش رو روی ۳۸ ثابت کنم ولی تب قطع نشد. روز سوم کم کم حالش بهتر شد و تونست راحتتر راه بره. البته دردش تا چند روز ادامه داشت و اطراف جای واکسن سفت و متورم بود. روز اول کمپرس سرد و روزهای بعدی کمپرس گرم رو به زور براش میگذاشتم که افاقه ای نکرد که به نظرم باید دورهش رد می شد. خلاصه که سخت ترین واکسن بود.
تو این مدت یه مراسم عروسی عجیب غریب رفتیم. دایی بابام، که خانمش رو بعد حدود بیست و چندسال بیماری، دو سه سال پیش از دست دادن، در یه حرکت جالب😁، با یه خانم دیگه ازدواج کردن و چون همسر دومشون تا به حال ازدواج نکرده بودن، براشون مراسم عروسی گرفتن. یه عروس و داماد ۵۴ و ۶۳ ساله. ان شالله خوشبخت بشن. چون از حق نگذریم یک عمر از همسر بیمارشون مراقبت کردن و به خاطر دل نشکستن اون مرحومه هرگز تن به ازدواج مجدد ندادن. خانوادهی ما که همگی خیلی خوشحال شدیم.
و بالاخره بعد حدود ۷سال زندگی مشترک بالاخره یه مهمونی درست و درمون دادیم. تو این مهمونی تمام اقوام درجه یک، دو و سه از طرف مادرم دعوت داشتن که روی هم رفته ۳۰ نفر می شدیم و جا دادن اینهمه آدم داخل منزل ۵۲ متری و پهن کردن سفره و ... خودش داستانی داشت. نتیجه از نظر خودم رضایت بخش بود. تو این مهمونی دور همی اصل بر سادگی و غیر تجملاتی برگزار کردنه و هرکه رعایت نکنه جریمه میشه. غذای منم خورش قیمه بادمجون، سالاد کاهو و دسر پان اسپانیا بود و ولاغیر... قراره برای رعایت مساوات همچین مهمونی هم با فامیلای پدر برگزار بشه. تعدادمون بیشتر میشه ولی مهم نیست. مهم خوش گذشتنه...
جونم براتون بگه که این روزا دیگه مایسا تقریبا همه چی رو میتونه تکرار کنه. دست و پا شکسته ولی همین که سعی میکنه تکرار کنه خودش خیلیه. تا الان چهارتا شعر رو باهام همراهی میکنه و بعضی کلماتش رو خودش ادا میکنه:
یه توپ دارم قلقلیه =» تو این شعر کلمات (گیلگیلیه)قلقلیه، آبیه، (هبا) هوا، نداشتم، عیدی داد و قلقلی داد رو میگه. همزمان با کلمه قلقلیه، دستش رو میبره زیر بغلش و خودش قلقلک میده. فکر میکنه منظور قلقلکه. قسمت هوا میره دستاش رو همزمان بالا میبره، نمیدونی کجا میره دستاش به حالت نمیدونم میاد بالا، مشقامو خوب نوشتم تند تند دستش رو به حالت نوشتن تکون میده، وبازهم قلقلی داد خودش رو قلقلک میده.
یه دختر دارم شاه نداره =» تمام کلمات «نداره» رو «نه» تلفظ میکنه.
توپ سفیدم قشنگی و نازی =» کلمات (بادی)بازی، (دوپ)توپ و شش
عروسک قشنگ من =» آبی، لالا، با جمله چشماتو باز کن چشماش رو باز و بسته میکنه.
دایره لغات:
مامان مونا، بابا، باباجون، مامانی، مامان جون، آله (خاله)، دایی، عمَه، عمو مُنِه (محسن)، اُنّا (حسنا)، ماینا ( مایسا)، من، آبَ، بهبه، بیبی (پیپی)، شش (شیر)، بَِ (بغل)، مهمه، لالا، دد، بالا، عَسَک ( عروسک)، بیدابیدا (دفتر و مداد)، پا ( پا، کفش، جوراب)، ما (ماست)، مو، مُ (مُهر)، الله ( نماز، جانماز، اذان)، دَمدَمه یا دم پا(دمپایی)، نَنَ (نینی)، اینا (ایناهاش)، مماخ، دندون، دست


بازهم دوباره باهم 

