دوساله شد، چه آسون! چه سخت!!
سلام،
شیرین شیرینا شنیدین؟! یدونهش وَر دل منه. نزدیکِ نزدیک. همچین دُرّ و گوهر از اون لبو دهن میریزه که وقت نمیکنم جمع کنم چه برسه بخوام تعریف کنم.
همین یکهفته پیش سومین ۲۵ تیر زندگیش رو دید. البته از ۱۰:۱۰ دقیقه به بعدش رو. مبارکش باشه. مبارکم باشه.
۱۹ تیر یه جشن تولد گروهی برای تیرماهی ها بردمش. خیلی استرس داشت. همه غریبه بودن و عادت نداره.مدام بهم میچسبید و با اینکه خیلی دلش میخواست با بچه ها بازی کنه، از منم جدا نمی شد. البته از همه بچه ها کوچیکتر بود.اکثرشون ۴ یا ۵ ساله بودن. آخراش یخش تا حدودی باز شد که دیگه برنامه تموم شده بود. درکل زیاد بهش خوش نگذشت ولی به نظر من جدا از هزینه زیادی که دادیم و استفاده نکردیم، خوب بود. انشالله سال دیگه هم میبرمش.
روز تولدش یه مسائلی پیش اومد که دل و دماغم رو گرفت. با اینکه تدارک یه جشن کوچیک رو دیدم اما نگرفتم. اما پنج شنبه شب، ۲۹ تیر تولد خالهش هم بود. دیگه یه همتی کردیم و یه تولد گرفتیم. به اسم مرضیه به کام مایسا. وروجک خیلی هم ذوق کرد واسش. حالا باید یادم باشه ببرمش خانه سلامت یه قد و وزن بشه.
از شیرین کاریها و شیرین زبونی های این روزا:
خیلی مهربون و گوش به زنگ. تا کسی چیزی میخواد میدوه بهش میده.
-بچه ها کنترل رو ندیدین؟
....بلافاصله...
-مامان مونا، بیا، ایناهاش!!
داریم میریم بیرون،میدوه تا کفش همه رو جلو پاشون جفت کنه. تند تند هم میگه: بیفمایید(بفرمایید)
کسی وارد بشه یا جایی بریم، بلند سلام میکنه به همه. طوری که نازنین، دخترخالهی ۵سالهی من، اصلا به کسی سلام نمیکرد اما از مایسا یاد گرفته و سلام میکنه.
اگه کسی بخواد از در بره بیرون، مشایعتش می کنه، با دست به بیرون اشاره میکنه و میگه بیفمایید![]()
همه کار: کودم، کودم(خودم)
از پوشیدن و درآوردن لباس و کفش و پوشک تا شونه کردن موهای من، بستن موهای خودش، جمع و جور کردن خونه، آوردن و بردن سفره و وسایلش و ...
کلا به کار کردن علاقه داره. زنداییش بهش میگه کوزت!!
جملات رو کلمه کلمه میگه هنوز، البته گاهی هم جمله رو کامل و بدون وقفه میگه اما اکثرا کلمات رو با مکث، پشت سر هم ادا میکنه. جدیدا هم که دیبی تو کلاه قرمزی شده، بعضی چیزارو برعکس میگه:
من بلدم( بلد نیستم)، میتونم(نمیتونم)، تخله(ترشه)و ...
ساعت ۱۲ ونیم شب یادش افتاده گشنشه و غذا میخواد.بلند شدم بهش غذا دادم، سیر که شد بهم میگه:
-مامان بییم زود بیکابیم، فردا صوب، زود بیدار بیشیم![]()
![]()
ترجمه: مامان بریم زود بخوابیم، فردا صبح، زود بیدار بشیم.
اومده بهم میگه:
مامان زنگ بیزن بابا ضا(رضا)، بیاد دنبالم بییم پاک، تاب تاب بازی کنیم، سُسُهه بازی کنیم. باشه؟
پن: تا حالا نشده بود همچین جمله ای بهش بگم واسه همین شوکه شدم.
صبح ساعت ۷، بیدار شده بهم میگه گشمنه، گذا میخوام. بهش کلوچه و شیر دادم، اتقدر خوابم می اومد اشتباها کمی از شیرش ریخت رویشلوارش. بهش گفتم ببخشید، چشمام وا نمیشه. یهو همزمان با اینکه هولم میداد، گفت:
مامان، تو بیگیر بخواب.![]()
![]()
این حجم شعور و آگاهی برام غیرقابل باوره.
این چیه، این چیه، شروع شده. گاهی دوست دارم با سر برم تو دیوار از بس یه چیز رو تکرار میکنم![]()
![]()
![]()
شبا که میخوایم بخوابیم،گاهی میاد پیشم دراز میکشه، دستش رو میزنه زیر چونهش، بهم میگه:
مامان بیا دوتایی باهم صوبت کنیم.
غش میکنم براش و حاضرم تا آخرین قطره خونم بهش توضیح بدم این دیواره!!




عکس مراسم جشن تولد گروهی
️
️
️
️
️
️
️
️
تم مراسم زرد و آبی بود




مراسم تولد با خالهش، تو خونه مامان بزرگ من
️
️
️
️
️
پن: تل دخمل،کار دسته![]()
![]()
![]()


دوساله شد، چه آسون! چه سخت!!
