مایسامایسا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره

بهانه ای برای زندگی

بازهم دوباره باهم

1395/11/24 18:08
393 بازدید
اشتراک گذاری

سلام، چقدر اتفاق افتاده که ننوشتم. از برگشت رضا و کنسل شدن پروژه‌شون و واکسن ۱۸ ماهگی مایسا و صحبت کردنش که این روزا دیگه خیلی از کلمه ها رو میتونه بگه. 

بعد از رفتن رضا، من و مایسا به خونه مامانم کوچ کردیم. واقعا کلافگی و سردرگمی از سرتاپام هویدا بود. نمیدونستم با این دوسال معلق زندگیم چه کنم. از کجا شروع کنم. تا حدودی هم خوشحال بودم که در کنار موفقیت شغلی رضا، منم میتونم کمی خودم رو بالا بکشم. چند روز اول که همش به آه و ناله گذشت. از شانس بد من، خواهرم هم همزمان به ماموریت سه هفته ای آمل رفته بود. تنها بودیم. هرشب از طریق ایمو با رضا بصورت تصویری صحبت می کردیم. می گفت کارها پیش نمیره. گره افتاده. توافقاتی که بین دو شرکت پیمانکار انجام شده بود، نقض شده و اونها هم باید وایسن تا تکلیف مشخص بشه. منم اینجا سردرگم. خدایا اگه دانشگاه ثبت نام کنم و یکدفعه رضا برگرده چی؟ اگه نکنم و رضا کارش شروع بشه و من شانس امسالم رو از دست بدم چی؟ وضعیت بدی بود. از دست کسی کاری ساخته نبود و فقط روزها رو میگذروندم. سه هفته گذشت. من و مایسا برای چند روز خونه ی مادرشوهرم رفته بودیم. جمعه شب، رضا خبر داد که داره برمیگرده و شنبه بعدازظهر تهران بود. گرچه از این ماموریت سود قابل توجهی میکردیم ولی خوشحال بودم که برگشته. حداقل اینکه دوباره تولدم رو تنهایی جشن نمیگرفتم. 

واکسن مایسا رو چهارشنبه ۲۹ دی تزریق کردم. صبح از خونمون مستقیم رفتیم مرکز بهداشت و بدون معطلی وارد اتاق واکسن شدیم و در عرض چند ثانیه چند قطره داخل دهان، یه واکسن به دست راست و یه واکسن به پای چپ زدن. متاسفانه فراموش کرده بودم بهش قطره استامینوفن بدم و بلافاصله بعد از رسیدن به خونه مامانم، با توجه به وزنش، ۲۳ قطره دادم. بعد از واکسن که خیلی سریع پیش رفت، رفتم سراغ اندازه گیری قد و وزن که اون خانوم فوق العاده کند بود و چند سوال و جواب ساده حدودا نیم ساعت طول کشید و مایسا دیگه آخراش غرغر میکرد. قد، وزن و دور سرش به ترتیب ۸۷ سانت، ۱۱کیلو و ۷۰۰ گرم و ۴۶ سانت  بود. نمودار رشد تو قسمت آبیه ولی نزدیک مرز سبز. به خاطر اینکه غذا خوب نمیخوره. هر وقت میلش بکشه خوب میخوره و هروقت هم نخواد لب نمیزنه. وقتی اومدیم خونه، جای واکسنها اصلا درد نداشت و خوش و خرم بازی میکرد و میخندید ولی یکساعت بعد تب و درد پای چپ شروع شد و با گریه میفهموند که پاش درد میکنه. هروقت هم دست کسی به پاش میخورد با ناله میگفت آخ آخ آخ. دیگه کم‌کم ضعف بدنی هم شروع شد و افتاد. استامینوفن رو تا دو روز بهش میدادم و فقط تونستم درجه حرارت بدنش رو روی ۳۸ ثابت کنم ولی تب قطع نشد. روز سوم کم کم حالش بهتر شد و تونست راحتتر راه بره. البته دردش تا چند روز ادامه داشت و اطراف جای واکسن سفت و متورم بود. روز اول کمپرس سرد و روزهای بعدی کمپرس گرم رو به زور براش میگذاشتم که افاقه ای نکرد که به نظرم باید دوره‌ش رد می شد. خلاصه که سخت ترین واکسن بود.

تو این مدت یه مراسم عروسی عجیب غریب رفتیم. دایی بابام، که خانمش رو بعد حدود بیست و چندسال بیماری، دو سه سال پیش از دست دادن، در یه حرکت جالب😁، با یه خانم دیگه ازدواج کردن و چون همسر دومشون تا به حال ازدواج نکرده بودن، براشون مراسم عروسی گرفتن. یه عروس و داماد ۵۴ و ۶۳ ساله. ان شالله خوشبخت بشن. چون از حق نگذریم یک عمر از همسر‌ بیمارشون مراقبت کردن و به خاطر دل نشکستن اون مرحومه هرگز تن به ازدواج مجدد ندادن. خانواده‌ی ما که همگی خیلی خوشحال شدیم.

و بالاخره بعد حدود ۷سال زندگی مشترک بالاخره یه مهمونی درست و درمون دادیم. تو این مهمونی تمام اقوام درجه یک، دو و سه از طرف مادرم دعوت داشتن که روی هم رفته ۳۰ نفر می شدیم و جا دادن اینهمه آدم داخل منزل ۵۲ متری و پهن کردن سفره و ... خودش داستانی داشت. نتیجه از نظر خودم رضایت بخش بود. تو این مهمونی دور همی اصل بر سادگی و غیر تجملاتی برگزار کردنه و هرکه رعایت نکنه جریمه میشه. غذای منم خورش قیمه بادمجون، سالاد کاهو و دسر پان اسپانیا بود و ولاغیر... قراره برای رعایت مساوات همچین مهمونی هم با فامیلای پدر برگزار بشه. تعدادمون بیشتر میشه ولی مهم نیست. مهم خوش گذشتنه...

 جونم براتون بگه که این روزا دیگه مایسا تقریبا همه چی رو میتونه تکرار کنه. دست و پا شکسته ولی همین که سعی میکنه تکرار کنه خودش خیلیه. تا الان چهارتا شعر رو باهام همراهی میکنه و بعضی کلماتش رو خودش ادا میکنه:

یه توپ دارم قلقلیه =» تو این شعر کلمات (گیلگیلیه)قلقلیه، آبیه، (هبا) هوا، نداشتم، عیدی داد و قلقلی داد  رو میگه. همزمان با کلمه قلقلیه، دستش رو میبره زیر بغلش و خودش قلقلک میده. فکر میکنه منظور قلقلکه. قسمت هوا میره دستاش رو همزمان بالا میبره، نمیدونی کجا میره دستاش به حالت نمیدونم میاد بالا، مشقامو خوب نوشتم تند تند دستش رو به حالت نوشتن تکون میده، وبازهم قلقلی داد خودش رو قلقلک میده.

یه دختر دارم شاه نداره =» تمام کلمات «نداره» رو «نه» تلفظ میکنه.

توپ سفیدم قشنگی و نازی =» کلمات (بادی)بازی، (دوپ)توپ و شش

عروسک قشنگ من =» آبی، لالا، با جمله چشماتو باز کن چشماش رو باز و بسته میکنه.

دایره لغات:

مامان مونا، بابا، باباجون، مامانی، مامان جون، آله (خاله)، دایی، عمَه، عمو مُنِه (محسن)، اُنّا (حسنا)، ماینا ( مایسا)، من، آبَ، به‌به، بی‌بی (پی‌پی)، شش (شیر)، بَِ (بغل)، مه‌مه، لالا، دد، بالا، عَسَک ( عروسک)، بیدابیدا (دفتر و مداد)، پا  ( پا، کفش، جوراب)، ما (ماست)، مو، مُ (مُهر)، الله ( نماز، جانماز،‌‌ اذان)، دَم‌دَمه یا دم پا(دمپایی)، نَ‌نَ (نی‌نی)، اینا (ایناهاش)، مماخ، دندون، دست

پسندها (2)

نظرات (4)

صبا
6 اسفند 95 7:38
سلام مونا جان خیلی خوشحال شدم برات که زندگیت به روال عادی خودش برگشت، دوری از همسر اونم با بچه کوچیک خیلی خیلی طاقت فرساست امیدوارم بهترینها در انتظارتون باشه و همیشه کنار هم خوش و خرم باشید ماشاالله به دخمل گلت که اینقدر بانمک و خوردنیه ببوسش از طرفم!
مامان تازه کار
پاسخ
مرسی عزیز دلم. خیلی لطف داری به من
محجوب بانو
8 اسفند 95 16:07
عزیزم چقدر دخترت شیرین شده کاش, عکس هم میذاشتی خوشحال میشم پیشمون بیایید
مامان تازه کار
پاسخ
قربونت،‌لطف داری. ان‌شالله میزارم
محجوب بانو
4 فروردین 96 16:28
📝 #حدیث_نوروزی 💠مُعلّى پسر خُنَیس گوید: در روز نوروز، بر امام صادق(ع) وارد شدم. 💭فرمود: «آیا این روز را مى شناسى؟». 🔸گفتم: قربانت گردم! این روز را فارسیانْ گرامى مى دارند و به یکدیگر هدیه مى دهند. 💭فرمود: «سوگند به خانه کعبه که این، رمزى دیرینه دارد و برایت روشن مى سازم تا آگاه گردى». 🔸گفتم:سرورم !آموختن این امر از شما برایم بهتر از آن است که مردگان زنده شوند و دشمنانم بمیرند.  آن گاه فرمود:اى معلّى! ✅ روز نوروز، همان روز است که خداوند از بندگان پیمان گرفت او را بپرستند و به او شرک نورزند، به پیامبران و حجت هایش بگروند و به امامان ایمان آورند. ✅ این همان روز است که خورشید طلوع کرد، بادها وزیدن گرفت و گل هاى زمین روییدند. ✅ این همان روزى است که کشتى نوح(ع) بر ساحل جودى آرامش یافت و همان روزى است که خداوند، گروهى چند هزار نفره را که از ترس مرگ از خانه ها بیرون رفته بودند زنده ساخت، پس از آن که آنان را میرانده بود. ✅ این، روز فرود جبرئیل بر پیامبر اسلام است و روزى است که پیامبر(ص) امام على(ع) بر دوش گرفت تا بت هاى قریش را در مسجد الحرام شکست و در همین روز، ابراهیم، بت ها را شکست. ✅ این همان روزى است که پیامبر به یارانش دستور داد با على(ع) بیعت کنند و در همین روز، على را براى بیعت گرفتن از جنیان فرستاد. ✅ در همین روز، دومین بیعت با امیرالمؤمنین انجام شد. در همین روز بر نهروانیان پیروز شد و ذوالثدیه (صاحب پستان) را به قتل رساند. در این روز، قائم ما و صاحبان حکومتْ قیام کنند و در همین روز، #قائم ما بر دجّال پیروز گردد و او را در زباله دان کوفه به دار آویزد. 🔴 در هر روز نوروزى، ما آرزوى فرج داریم؛ چرا که آن از روزهاى ما و شیعیان ماست. فارسیان، آن را گرامى داشتند و شما آن را ضایع کردید.» 🔴 📚مستدرک ‏الوسائل ج :6ص:353 نوروزتان مبارک
مامان تازه کار
پاسخ
خیلی زیبا بود. مرسییی
محجوب بانو
15 فروردین 96 1:03
دستان پرنوازش بهار ، طبیعت خفته را از خواب بیدار می سازد و زمین و درخت رازهای رنگارنگ و عطرآگین خویش را نثار نگاه ما می کنند . در سال جدید خورشیدی سبزی ، شادی ، کامیابی ، بهره وری ، اثربخشی فعالیتها و بهروزیتان را از درگاه ایزد منان آرزومندم . . .
مامان تازه کار
پاسخ
ممنونم، همینطور برای شما