مایسامایسا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

بهانه ای برای زندگی

اولین بستری من و نی نی

1393/11/8 23:49
672 بازدید
اشتراک گذاری

سلام خوجملم،

روزی که این مطالبو میخونی فکر نکنی خدای نکرده منّتی به گردنته، نه عزیز دلم. اینا خاطراتیه که با تو دارم و دوست دارم تک تکش ثبت بشه.

گفته بودم که واسه مطمئن شدن از اینکه شما یهو تصمیم به رفتن نمیگیری، دکتر برام یه عمل کوچیک سرکلاژ تجویز کرد و منم باکمال میل انجام دادم تا خیال همه راحت باشه. واسه همین دو روز پیش یعنی 6 بهمن 93، ساعت 6 صبح با مامان جون و بابارضا رفتیم واسه بستری. شانس ما اونروز تو اون بیمارستان نزدیک به 50 تا عمل سزارین انجام می شد و مریضهای دیگه مجبور بودن تا اتمام این عملها صبرکنن. شاکیشاکی

تا رسیدن نوبتم، تو یکی از اتاقهای بیمارستان منتظر نشستم. کم کم مریضهای دیگه ای هم که همشون عمل داشتن اومدن تو اون تا اتاق. خیلی بامزه بود. نزدیک به 9 نفر با لباسای آبی مخصوص اتاق عمل بودیم. حتی خود پرستارا هم از دیدن این صحنه خندشون گرفته بود. کلی باهم دیگه گفتیم و خندیدیم. هممون از شب قبلش ناشتا بودیم و گرسنگی امانمونو بریده بود. گیجخوشمزه

دوستای خوبی بودن. یکی از اونا هم مثل من عمل سرکلاژ داشت و همدیگرو دلداری میدادیم. نوبت من و دوست هم دردم ساعت 2 بعدازظهر رسید. اولین نفر از اون جمع بودیم که واسه عمل می رفتیم. همه واسمون دعا میکردن. اصلا استرس نداشتم. توی اتاق استریل، خانوم دکتر رو دیدم و حالمو پرسید. انقدر قیافش شاد بود که باعث شد منم با لبخند وارد اتاق عمل بشم. کارای بیهوشی سریع انجام شد و دیگه چیزی یادم نمیاد تا موقعی که به هوش اومدم. تا شب درد داشتم و اثر داروی بیهوشی باعث می شد بیشتر بخوابم. خوابخوابخواب

هم اتاقی ها هم کم کم از اتاق عمل میومدن و اتاق شلوغ شده بود. تا ساعت 1 نصفه شب باهم حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم تا جایی که پرستارا بهمون تذکر دادن ساکت باشیم. فردای عمل حالم بهتر بود و تونستم از تخت پایین بیام. برای مرخصی، ازم یه سونو گرفتن که خانم دکتر گفتن خیلی خوبه و توی مانیتور شما رو بهم نشون دادن. الهی فدای اون دست و پای کوچیکت برم که تند تند تکونشون میدادی. بغلمحبتبوس

خیلی بامزه بودی. ساعت 2 بعدازظهر مرخص شدم و اومدم خونه مامان جون اینا چون تا یه هفته استراحت کاملا مطلقم. الانم مامان جون داره کلی غر میزنه که نشستم. اینم از این داستان. ایشالا که سالم و سرحال بیای تو بغلم عشقم. میدونی که حسابییییییی منتظرتم.متنظرمتنظر

پسندها (3)

نظرات (3)

مامانی علی(زینب)
9 بهمن 93 2:13
به سلامتی خانومی ت تا الانش که به خوبی گذشته انشااله تا آخرشم خوب بگذره
مامان تازه کار
پاسخ
مرسی عزیزم
سحر
10 بهمن 93 20:55
انشاله تا آخرش به خوبی و خوشی میگذره
مامان تازه کار
پاسخ
قربونت
مهسا
6 مرداد 94 6:04
سلام عزیزم وب خیلی خوبی داری خوشحال میشم به منم سر بزنی
مامان تازه کار
پاسخ
ممنون، چشم