مایسامایسا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

بهانه ای برای زندگی

دو ماهگی پرنسسم

سلام دلبندکم، سلام به روی ماهت عروسک خارجی من این اسمیه که بابا رضا روت گذاشته. به شما میگه دختر خارجی من. چرا؟!!! چون شما مثل نی نی خوشگلای خارجی، ماشالله سفید و تپل مپل و خوشگلی. هر لحظه دیدنت برای ما لذت داره و سیر نمیشیم. دیگه انقدر مشغولتم که وقت نمیکنم بیام حتی یه سر به وبلاگت بزنم. واسه همین نرسیدم اتفاقات این مدت رو بنویسم. چهارشنبه ۲۵شهریور تولد دوماهگی شمای گلم و همزمان عروسی یکی از بستگان بابارضا بود که مشهد زندگی میکردن. پس ما هم بار  سفر بستیم و بیخیال واکسن دوماهگیت شدیم. یعنی ترسیدم قبل مسافرت برات بزنم و یه وقت شما تب کنی و همگی اذیت بشیم. دوشنبه صبح با خانواده ی بابایی راهی مشهد شدیم. تو راه خیلی ماه بودی و ا...
31 شهريور 1394

سورپرايز

دخترك خوشگل من، سلاااااااام بالاخره سورپرایز نهایی هم اتفاق افتاد و دختردایی جونت، حسنا خانوم گل و گلاب، روز جمعه 13 شهریور ماه 1394، ساعت 11 صبح در بیمارستان چمران با زایمان طبیعی به دنیا اومد.  شرایطش دقیقا مثل تو بود. یعنی وزن 2960، قد 50!! خیلی جالب بود. کلی هممون خندیدیم که شما دو تا انقدر از نظر شزایط به هم شباهت دارین. فقط قیافه هاتون فعلا شبیه هم نیست. ولی در این که هرکدومتون به کی رفتین هم، شبیه همید. هرجفتتون به بابای مامانتون رفتین. شما به باباجون و حسنا هم به بابای زندایی فرزانه شبیه شده.  خلاصه که همبازی و به اصطلاح رفیق فابریکت هم اومد. شما تو این دو سه شبی که حسنا به دنیا اومده، داری باهاش همدردی می...
14 شهريور 1394

اولين لبخند دخترم

دختر ماهم، اولين لبخند خودآگاهت رو براي مامان در تاريخ چهارشنبه، 4 شهریور 94 زدى. وقتى كه داشتم باهات صحبت ميكردم و توام با اون چشماى خوشگلت بهم نگاه ميكردى، يهو بهم لبخند زدى و منم ضعف كردم واسه اين نعمت باارزشى كه خدا بهم داده. اين صحنه براى من تا هميشه به عنوان يكى از زيباترين هاى زندگيم ثبت ميشه.   پ ن: پیشرفتهای زیادی تو حرکاتت داری عشقم. جدیدا یاد گرفتی مشتت رو بکنی تو دهنت و حسابی ازش لذت ببری  این موقع ها خیلی خوردنی میشی (عکسش رو بعدا میزارم).  وقتی کسی باهات حرف میزنه تو چشماش زل میزنی و یه صدایی از خودت درمیاری.  کلی بهم وابسته شدی، وقتی بغلت میکنم انقدر محکم بهم میچسبی که یه وقت نزارمت تو رختخوابت و ب...
7 شهريور 1394

اولین مسافرت سه نفره و چهلمین روز دخملی

دختر شیرینم، سلام نمیتونی تصور کنی که چقدر عمیق وارد زندگی همه ی ما شدی. عمق وجودت انقدر زیاده که دیگه نمیتونم تصور کنم زندگی ما قبل اومدنت چه شکلی بود. ما واقعا قبل از تو چه میکردیم؟ همه دلتنگتن. وقتی خونه مامان جون ایناییم، خانواده ی بابا و وقتی خونه ی پدرجون هستیم، خانواده ی مامان. باباجون یه روز اگه نبینتت، مستقیم میاد خونمون و کلی با شما بازی میکنه و بعد میره. حتی تو خوابوندن شما هم کلی به من کمک میکنه. مرتب باید عکس جدیدت رو برای همه بفرستم.  هزار ماشاالله خیلی دختر باهوشی هستی. کارایی که میکنی واقعا از یه نوزاد این سنی بعیده. مثلا از روز ششمت گردنت رو بالا نگه میداشتی و الان کاملا رو نگه داشتنش مسلطی. فقط وقتی خست...
31 مرداد 1394

مایسا و روزمرگی

سلامی چو بوی خوش آشنایی... مایسا این روزها تمام وقت مامانش رو پر کرده. صبح تا شب و شب تا صبح  دیگه کلا نظم خواب و بیداریت به هم ریخته و نمیتونم برنامه ریزی داشته باشم تا به کارای عقب مونده ام برسم. گاهی شیرت رو میخوری و تا دو سه ساعت به راحتی میخوابی و گاهی هم چرتت 10 دقیقه بیشتر طول نمیکشه و دوباره واسه ی وعده ی بعدی غذات، جیغ میزنی. حدود 10 شب متوالی شبها نمیخوابیدی و مدام دوست داشتی تا شیر نوش جان کنی و من هم از ترس اینکه زیاد بخوری و دل درد بگیری، مجبور بودم سرت رو با لالایی خوندن و حرف زدن گرم کنم که آخر سر هم موفق نمیشدم و شما حرفت رو به کرسی مینشوندی. تقلای یکماهه ی من و مامان جون مبنی بر پستونک خوردنت هم تا به حال هی...
28 مرداد 1394

تولد خاله مرضیه

سلام دلبرک من،  دلبرک من که چه عرض کنم! دلبرک فامیل. باباجون که نفسش برات میره و تا وقتی پیش همیم یا کنار رختخواب شما نشسته و زل زده به صورت ماهت یا اینکه به هر بهانه ای تو بغلشی. دلمم نمیاد بهش بگم که شما با اینهمه آدم شیفته و منتظر، بغلی میشی. آخه ناسلامتی تازه بابابزرگ شده و کلی ذوقت رو داره. بابا رضا که از همه بدتر. یه ثانیه هم از کنارت بلند نمیشه و به قول خودش همش میخواد لهت کنه از بس ناز میخوابی   دیگه اینم یه جور ابراز احساسات پدرانه ست. کم کم بهش عادت میکنی تو این هفته، عمه زهرای من و بچه هاش اومدن دیدنت. خودش 50 تومان و دو تا پسرا، هرکدوم یه لباس برات آوردن.  دیروز، پنج شنبه 8 مرداد، جشن تولد خاله م...
9 مرداد 1394