مایسا و روزمرگی
سلامی چو بوی خوش آشنایی...
مایسا این روزها تمام وقت مامانش رو پر کرده. صبح تا شب و شب تا صبح 
دیگه کلا نظم خواب و بیداریت به هم ریخته و نمیتونم برنامه ریزی داشته باشم تا به کارای عقب مونده ام برسم. گاهی شیرت رو میخوری و تا دو سه ساعت به راحتی میخوابی و گاهی هم چرتت 10 دقیقه بیشتر طول نمیکشه و دوباره واسه ی وعده ی بعدی غذات، جیغ میزنی. حدود 10 شب متوالی شبها نمیخوابیدی و مدام دوست داشتی تا شیر نوش جان کنی و من هم از ترس اینکه زیاد بخوری و دل درد بگیری، مجبور بودم سرت رو با لالایی خوندن و حرف زدن گرم کنم که آخر سر هم موفق نمیشدم و شما حرفت رو به کرسی مینشوندی. تقلای یکماهه ی من و مامان جون مبنی بر پستونک خوردنت هم تا به حال هیچ نتیجه ای نداده. تو یه مقاله خونده بودم که پستونک علاوه بر کمک به مادرها، جون خیلی از نوزادها رو هم نجات میده چون باعث میشه شیری رو که خوردن، بالا نیارن و خدایی نکرده تو خواب خفه نشن. مثل اینکه توی سرتق دوسش نداری و منم سرتق تر از تو بالاخره عادتت میدم 
تو هفته ی گذشته من و شما مراسم عقد دعوت بودیم. چون اولین باری بود که همراه شما تو یه مجلس شرکت میکردم، یه کوچولو بهم سخت گذشت و سردرگم بودم. گرچه واقعا دختر خوبی بودی و بیشتر وقت رو خواب بودی ولی آخراش به گریه افتادی و شیر میخواستی و این اتفاق همزمان با صرف شام بود. خداروشکر عمه زهرا همش کنارمون بود وگرنه چیزی بهمون نمیرسید 
یکشنبه 25 مردادماه، همزمان با تولد حضرت معصومه (س) و روز دختر، تولد یکماهگی دختر گلمم بود و من و بابایی برای عشقمون یه جشن تولد کوشمولوی سه نفره گرفتیم. مبارکت باشه نفس مامان و بابا


عکس ها رو تو ادامه مطلب میتونید ببینید...
وقتی دخترم برای رفتن آماده است...


مامان و مایسا دست در دست هم میروند به مهر ( ببخشید به مهمانی!!)


خانوم گلم به علت برودت بیش از حد هوای هتل، پتوپیچ شد تا سرما نخوره.


تولد 1 ماهگیت مبارک مادر


انواع به خواب رفتگی دخترجان ما!





مایسا و روزمرگی 







