اولین نمایشگاه کتاب
سلام گلکم، دلبرکم،
وای که دیگه چقدر سخت میشه بیام و پشت این لب تاپ بشینم و دونه دونه اتفاقات و کارای شیرینت رو بنویسم. گاهی کلمات مثل آتشفشان از ذهنم میجوشن و سرازیر میشن و تا بیام وقت پیدا کنم و بنویسمشون، همگی محو شدن. تو ماه اردیبهشت، چندین اتفاق خوب و بزرگ پیش اومد:
1- ششمین دندان فک بالا جلو سمت چپ چهارشنبه 15 اردیبهشت 95
2- برای اولین بار روی پا ایستادن با کمک نرده ی تخت سه شنبه 21 اردیبهشت 95
3- برای اولین بار بوسیدن مامان و بابا سه شنبه 21 اردیبهشت 95
4- اولین قدم برداشتن با کمک مبل یکشنبه 2 خرداد 95
در خصوص شماره 3 بگم که من خیلی خوشم میومد بچه ها لپ ماماناشونو بوس میکردن و ابراز احساسات بهشون میکردن. چندبار به شما گفتم مایسا مامانو بوس کن و خوب طبیعتا شما متوجه حرف نمیشدی. اما وقتی بعد این حرفم، خودت رو بوس میکردم، زود یاد گرفتی و انجامش دادی. شبش که بابا اومد خونه و ماام بهش دست آورد جدید رو نشون دادیم، از ذوقش تا قبل خواب هزار بار ازت خواست بوسش کنی
امسال با حضور دختر کتاب دوستم، برای اولین بار رفتیم نمایشگاه کتاب. نمایشگاه اولین سالی بود که در مجموعه شهر آفتاب برگزار می شد. پنج شنبه 23 اردیبهشت همراه دایی مجید و زندایی و حسنا رفتیم سمت نمایشگاه. واقعا شلوغ بود. من از قبل یه لیست بلند بالا از کتابایی که این یکی دوسال میخواستم بخرم و نمی شد همراهم بود. واسه همین از دایی اینا، تو غرفه ی کودک و نوجوان جدا شدم و با سرعت هرچه تمام تر دنبال غرفه های انتشارات مختلف می رفتم. تو این مدت شما هم تو کالسکه یا درحال تماشای جمعیت و یا غرق در خواب، واقعا به تمام معنا باهام همکاری کردی و منم تونستم نود درصد خریدامو به راحتی انجام بدم. بگذرم از اینکه خیلی از آدما با یه نگاه عجیب و غریب بهم زل میزدن و معلوم بود که از خودشون میپرسن این با یه بچه اینجا چی میخواد؟!!! حتی یه آقای نه چندان محترمی هم در حالی که داشت از کنارم رد می شد به همراهش گفت: مگه مجبوره اینجا با کالسکه بیاد؟!
منم جوابشون رو دادم که بله واجبه!!!!! والا
یعنی من به خاطر وجود یه فرشته تو زندگیم نمیتونم دنبال علایقم برم؟ از وقتی یادم میاد، هرسال همراه مامان و بابام تو این نمایشگاه شرکت کردم و یکی از لذت بخش ترین کارای عمرمه. تو هیچ شرایطی از دستش ندادم. کاش همه متوجه بودن.
حسنا هم از اونطرف دچار اسهال شده بود و باعث شد تا دایی و زندایی نتونن زیاد تو غرفه ها بچرخن و مجبور شدن تا تموم شدن کار من تو چمنها بشینن. دستشون درد نکنه واقعا. خاله مرضیه هم مستقیم از سرکار اومد نمایشگاه اما از اونجا فقط یه ساندویچ درب و داغون هایدا نصیبش شد تا با ما بخوره و بعدش همگی برگشتیم خونه.
10 خرداد 95، دورهمی دوم دوستان دبیرستان بود. خیلی خوب بود و تو هم از بودن با بچه ها ذوق داشتی و باهاشون بازی میکردی. به خاطر همین زیاد با من همکاری نداشتی و کلی آتیش سوزوندی.










نمایشگاه کتاب


پشت صحنه عکاسی ماهگرد


پشت صحنه عکاسی ماهگرد










الووووو..... بابایییییی




مایسا و حسنا


دو عدد وروجک خوشتیپ




خوشتیپ مک کویین من!!






شام باباجونم به مناسبت یه اتفاق خوب، باغ بهشت فشم


دورهمی شماره 2 دوستان دبیرستان. بازم امیرحسین نیومد واسه عکس



اولین نمایشگاه کتاب 

