مایسامایسا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره

بهانه ای برای زندگی

چهارماهگیت مبارک نفسی

1394/8/30 11:35
801 بازدید
اشتراک گذاری

         totalgifs.com aniversario gif gif 82.gif                   totalgifs.com aniversario gif gif 43.gif

   Gifs Animés lumieres de noel 4

     Gifs Animés lumieres de noel 12

من رو ببخش که مهمترین اتفاق هر ماهه ی زندگیمون رو تو پست قبل یادم رفت. خواستم تو ادامه ی همون پست بنویسمش اما دیدم اتفاق به این مهمی رو باید جدا نوشت. تو قشنگترین اتفاق زندگی من، بعد از اومدن بابات هستی. ناراحت نشو که هنوزم بابارضا برای من اولینه چون تو رو از وجود اون دارم. فدای اون صورت خوشگلت بشم که هرچی بهش نگاه میکنم سیر نمیشم. نمیدونی وقتی کنارم یا تو بغلم خوابیدی و آروم آروم نفس میکشی چه حس قشنگی دارم. یعنی واقعا خدا منو لایق داشتن تو دونسته؟ یعنی تو واقعا چهارماهه که تو بغلمی؟ هنوزم گاهی باورم نمیشه. من همیشه عاشق بچه بودم. حتی وقتی خودم سن و سالی نداشتم، بارها خواب میدیدم که یه فرشته تو بغلمه و ذوق میکردم. همش فکر میکردم یعنی من کی بچه دار میشم؟ یعنی بچه من چه شکلیه؟ به اینکه یه بچه ای فقط مادرش رو میخواست و فقط تو بغل اون آروم می شد، حسودیم می شد. خدایا شکرت که منم یه فرشته دارم. خدایا شکرت که دوست نازنینم بعد اینهمه دعا یه نی نی داره که ان شالله بهمن ماه به دنیا میاد. خداجونم دامن همه ی مادرای دنیا رو به داشتن فرشته های خوشگلت سبز کن و ناامیدیشونو، تبدیل به امید کن. دخترک نازنین من، برای من و بابا  و تمام مامان و باباهای دنیا دعا کن. دعای تو گیراست. به دستای کوچولوت محتاجیممحبتبوس

پنج شنبه 28 آبان 94، با مامان جون رفتیم مرکز بهداشت برای زدن واکسن چهارماهگیت. انقدر صبح عجله عجله ای رفتم که یادم رفت بهت قطره استامینوفن بدم. قبل شما یه کوچولو اومده بود برای واکسن دوماهگی و مادرش پا به پای بچش گریه می کرد. من به خودم قول داده بودم دیگه همون دختر نازک دل و بی دل قبل نباشم و مثل مادرخودم کوه پشت سرت باشم تا بار روی دوشت. واسه همین پیش خودم گفتم گریه چرا؟ یه واکسنه دیگه. پس درمقابل سختی های سخت تر از این چیکار میکنه؟! تا اینکه نوبت شما شد. تازه حال چندلحظه پیش اون مادر رو درک کردم اما به روی خودم نیاوردم. سرم رو با برگه ی واکسنت گرم کردم تا نبینم اون سوزن لعنتی چطور گوشت پاره ی تنم رو سوراخ میکنه و فرو میره. گریه کردی وبغلت کردم و درگوشت قربون صدقه ات رفتم و زود ساکت شدی. برای قد و وزن که رفتیم، کمی اذیت شدی اما طاقت آوردی و زیاد گریه نکردی. وزنت 7 کیلو و 800 گرم، قدت 66 سانتیمتر و دورسرت هم 41 شده بود. درمورد شیرنخوردنهای شبت هم صحبت کردم که گفتن یکبار در طول شب کافیه ولی باید شیر بخوره. تو این دو شب قبل سعی ام رو کردم اما خیلی کم میخوری. مشورت کردم گفتن همین 5 دقیقه هم خوبه. ان شالله بیشتر هم میشه . خونه که رسیدم سریع 15 قطره استامینوفن بهت دادم. تا ظهر حالت خوب بود و مدام بازی کردی و خندیدی. تنها اشتباهم، نبستن پات مثل دفعه ی قبل بود. آخه زیاد خوشت نیومد و منم سریع بازش کردم. تا اینکه حدود 1 بعدازظهر بغل باباجونی، یهو شروع به گریه کردی. گریه ای که انگار داشت نفست بند می اومد. گذاشتمت رو زمین و سریع بهت دوباره استامینوفن دادم و کمپرس سرد گذاشتم و  پاهات رو بستم اما انگار نه انگار. به طور وحشتناکی میلرزیدی و گریه میکردی. به من نگاه میکردی و ملتمسانه اشک میریختی دخترم. الان که مینویسم اشک نمیزاره صفحه ی کیبورد رو ببینم. پا به پات گریه کردم. بغلت کردم و بوست کردم اما فایده نداشت. انقدر مظلومانه گریه میکردی که باباجون و مامان جون هم اشکشون سرازیر شد. باباجون التماست میکرد گریه نکنی و تو فقط اشک میریختی و زار میزدی. چشمات منو فریاد میزدن. دوباره بغلت کردم و تمام صورت و دستاتو غرق بوسه کردم تا بلکه آروم تر بشی. همونطور که بغلم بودی درگوشت برات 7 تا حمد خوندم. مامان جون و باباجون هم همینطور. به آخرین حمد که رسیدم، کم کم آروم شدی. هنوز بغض داشتی و ناله میکردی. همونطور بهت شیر دادم، کمی خوردی و یواش یواش خوابت برد. جیگرم سوخت. بهم ثابت شد که نه، من نمیتونم. من همون دختر نازک دلم که طاقت یه قطره اشک جگرگوشه ش رو نداره....

خداروشکر بعد از اون، حالت دیگه بد نشد و تب نکردی اصلا. فقط کمی تو خواب ناله میکردی که اونم قطع شد. خدا هیچ وقت مادری رو با بچش امتحان نکنه و هیچ مادری داغ و درد بچش رو نبینه که خیلیییییییییی سخته.

    воздушные шарики сердечки розовые шарики

پسندها (5)

نظرات (2)

ــــــدلارامــــــ
30 آبان 94 19:35
سلام مامانههههه نینی واییییی نینیتون خیلی نازهههههههههه خیلی دوسش میدارم منم قراره خاله نینی فوگولی شم واس همین یه وب درست کرد خوش حال میشم سر بزنین اگرم با تبادل لینک موافق بودید بهم خبر بدین موفق باشین
مامان تازه کار
پاسخ
مرسی عزیزم، لطف داری، چشم
✿ نیکـو ماماטּ ِآرنیـکا ✿
12 آذر 94 23:17
سلام عزیزم دختر نازت فقط 10 روز از آرنیکای من بزرگتره خوشحال شدم از آشناییتون به ما هم سر بزنید
مامان تازه کار
پاسخ
سلام خانومی. واقعا خوشحالم از آشناییتون. چشم. حتما