روزمرگی
بالاخره همت کردم و اومدم. نوشتن این چندتا خط، 3 یا 4 هفته طول کشیده!!
راستش خیلی اتفاقات میفته که جالبه و به خودم میگم یادم نره اینو یادداشت کنم تا بعدا تو وبلاگش وارد کنم اما یادم میره
از بس باهوووشم!
حالا یکی یکی میگم ایشالا چیزی جا نمونه
جمعه 9 بهمن 94، ما برخلاف عادت همیشگی که پنج شنبه ها و جمعه ها خونه مامان جون بودیم، موندیم خونه تا به یه سری از کارای عقب مونده رسیدگی کنیم. انباری رو مرتب کردیم، یه چوب رختی روی دیوار پشت در اتاق نصب کردیم، زیر تخت رو یه جابجا کردیم تا صدای جیر جیرش بیفته. بعد نهار و استراحت، بعدازظهر سه تایی برای اولین بار رفتیم فروشگاه شهروند نزدیک خونمون. خیلی خوب بود. شما رو که اولش خواب بودی، رو چرخ خوابوندیم. انقدر همه ابراز احساسات کردن که بیدار شدی و با تعجب دور و برت رو نگاه میکردی. کلی خرید کردیم و اون شب سه نفره ی قشنگ رو باهم جشن گرفتیم. واسه شام رفتیم فرحزاد. البته من اصلا از رستورانش خوشم نیومد. برعکس نمای بیرونش که خیلی سرسبز و قشنگ بود، آلاچیقها فوق العاده کثیف. غذا هم اصلا خوشمزه نبود. اما چون شما خسته بودی و نق میزدی، به همونجا راضی شدیم و خیر گشتن رو زدیم.
دوشنبه 12 بهمن، با دوستای دوران دبیرستانم ، خونه سودابه جون یه دورهمی داشتیم. البته اونا قبلا باهم رفت و آمد داشتن. اما من بعد ده سال اولین بار بود همگی رو با هم میدیدم. خیلی روز عالی و بی نظیری بود. کلی خاطره ها زنده شد. جمع ما رو 5 تا بچه ی فسقلی قشنگ تر کرده بود. شما که مااااه بودی. با خودت بازی میکردی، به بچه های دیگه که همگی پسر بودن، لبخند ژکوند میزدی. یکیشون که عاشقت شده بود. راه میرفت شما رو بوس میکرد و باهات بازی میکرد. هزار ماشالله اون چهارتای دیگه خونه رو ترکوندن از بس شیطون بودن. بعد از ظهر هم راهی خونه شدیم. قرار بعدیمون انشاالله اردیبهشت سال دیگه، خونه طیبه ست.
هفته ی سوم غذا خوردنت تموم شد و وارد هفته ی چهارم شدی. فرنی و حریره رو روزای اول دوست داشتی و میخوردی. اما آخرای هفته ی دوم دیگه برات تکراری شدن و لب باز نمیکردی. از سوپت استقبال چندانی نکردی و منم طرق مختلف طبخ سوپ رو امتحان کردم شاید تو طعمش اثری داشت و علاقمند شدی. فعلا تو هر وعده، 3 یا 4 قاشق با کلی شکلک و بازی بهت میدم. وعده صبحانه همون فرنی اما بدون نبات به اضافه ی بیسکوییت مادر که اینو دوست داری و میخوری. نبات رو حذف کردم تا شیرینیش زیاد نشه. به غذای تو سفره خیلی خیلی بیشتر علاقه داری تا جایی که به هیچ کس تو خوردن مهلت نمیدی. هر ظرفی ببینی فکر میکنی توش خوراکیه و بهش حمله میکنی. همه چی رو باید قایمکی بخوریم تا تو یه وقت هوس نکنی. حتی بعضی وقتا سفره رو چنگ میندازی و سمت خودت میکشی تا خوراکی ها رو بخوری.
یکشنبه 18 بهمن، وقت آتلیه داشتی. صبح ساعت 8 و نیم دوتایی از خونه زدیم بیرون و رفتیم دنبال باباجون. از اونجا با هم رفتیم سمت آتلیه. چندتا عکس انداختیم و تا ظهر برگشتیم. سری دوم عکسها چهار شنبه ست. ایشالا که خوب بشه.
شیرین کاری های این مدت شما:
1- دیگه تقریبا بدون کمک میشینی. البته با تکیه به زانوهات. گاهی هم امکان داره هول بشی و خودت رو سمت چیزی پرت کنی و بیفتی اما معمولا خیلی خوب میتونی تعادلت رو حفظ کنی. قربونت برم که هرشب با من و بابا سر سفره میشینی
2- وقتی روی سینه هستی، میتونی یه دور کامل بزنی و چیزی که میخوای برداری. اگه دستت نرسه، از واسطه استفاده میکنی. مثلا تشکت رو میکشی تا عروسکی رو که، روش هست برداری. سعی میکنی سینه خیز بری اما به جای اینکه پاهات رو روی زمین فشار بدی و جلو بری، رو هوا تکون میدی
3- دیگه تشخیص میدی که کسی میخواد بغلت کنه، زود دستاتو باز میکنی و تکون میدی تا اون شخص بغلت کنه.
4- وقتی میخوای بخندی و خودت رو لوس کنی، چشماتو تنگ میکنی و میخندی. عاااااشق این حرکتتم که بیشتر واسه من و بابا انجام میدی. واسه من وقتی صبح از خواب بیدار میشی و منو میبینی و واسه بابا وقتی از سرکار برمیگرده.
5- من رو میتونی صدا کنی. گرچه صداهایی که درمیاری هیچ شباهتی به کلمه ی مامان ندارن اما من میفهمم که داری صدام میکنی. وقتی برمیگردم و میگم جانم؟ خودت رو به حالت قبل لوس می کنی و اکثر مواقع با نوک زبون در جواب میگی: سسسسس. بعضی وقتا هم در جواب غر میزنی که میفهمم خسته ای و خوابت میاد.
6- علاوه بر خوردن هر آنچه دم دستت هست، گاهی اوقات با بعضی هاشون حرف هم میزنی. با دوتا دستت اونا میگیری و تکون میدی و از خودت صدای جیغ درمیاری.
7- به تلویزیون خیلیییی علاقه داری. همه میگن نزار ببینه، ولی واقعا تو خونه ی 50 متری تو رو کجا بزارم تانتونی صفحه ی تلویزیون رو ببینی؟!! مخصوصا تو این سن که با کوچکتری و کمترین صدا به طرفش برمیگردی تا کشفش کنی.
8- دیشب در حال دیدن سریال بودیم که نگاهت کردم و دیدم داری برای خودت شکلک در میاری. به بابا اشاره کردم . بابا که برگشت و تو رو دید، بهت گفت مثل پیرزنها شدی. بعد بهت میگفتیم مایسا پیرزن شو، دوباره همون اداها رو درمیاوردی.
9- وقتی دالی بازی میکنیم، گردنت رو میکشی تا من یا هر شخص دیگه ای رو از پشت اون جسم ببینی. تشخیص میدی که الان قراره از کدوم طرف سرش بیاد بیرون و به همون طرف خم میشی.
10- وقتی بغلم هستی یا باهات دارم بازی میکنم، اگه بلند بگم بابا، زود به سمت در نگاه میکنی. اگه تو اتاق باشیم، به در اتاق نگاه میکنی. این حرکت رو یه بار با دایی محمد هم داشتی. یعنی خونه مامان جون داشتم باهات بازی می کردم که یهو کاری پیش اومد بلند گفتم محمد، قبل از اینکه دایی جوابم رو بده سریع برگشتی و به دایی نگاه کردی.
11- ادای سرفه کردن رو در میاری تا جلب توجه کنی. حتی وقتی حوصله ت سررفته و میخوای اعتراض کنی، چشمات رو کوچولو میکنی و ادای گریه در میاری. این حرکتت بی نهایت خوشمزه ست. خودتم خوب میدونی
12- راستی دیگه نمیزاری کلاه و هد سرت بزارم. زود دست میندازی و درشون میاری.


روزمرگی 

