مایسامایسا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره

بهانه ای برای زندگی

جشن فجر 22 بهمن

1394/11/25 0:35
598 بازدید
اشتراک گذاری

بعد مدتها بالاخره تونستم یه پست رو تا داغه و از دهن نیفتاده، بنویسم. چهارشنبه 21 بهمن نوبت دوم آتلیه شما بود. با بابام رفتیم. به نظرم عکسات خیلی قشنگ شده. انشالله که همینطوره. عکسها دو هفته دیگه آماده میشن. هروقت عکسها رو گرفتم مفصل راجع بهشون توضیح میدم.

                    http://zibasaz.niniweblog.com/                 http://zibasaz.niniweblog.com/

پنج شنبه 22 بهمن 94، من و بابایی از قبل تصمیم گرفتیم که در کنار هم برای اولین بار تو راهپیمایی شرکت کنیم. واسه من بیشتر جنبه ی پیاده روی و دور شدن از رخوت این مدته بود. زیاد اهل این حرفها نیستم یعنی تنبلیم میاد. اما هوای عااالی و بودن با رضا و شما تواما، یه توفیق اجباری شد تا برای دومین بار تو عمرم برم راهپیمایی!

با ماشین از خونه راه افتادیم و نزدیک پل چوبی ماشین رو پارک کردیم و راه افتادیم همراه با جمعیت به سمت میدان انقلاب. رضا خیلی ذوق داشت. بچه ام دوست داره تو این جور جاها باهاش برم اما من اصلا حوصله ندارم و همیشه تنهایی میره. مرتب به تو که تو کالسکه خواب هفت پادشاه رو میدی نگاه می کرد و قربون صدقه ات میرفت. گفتم که کلا دوست داره تو جاهای شلوغ مثل باقی باباها برات بابایی کنه. بغلت کنه، قلمدوشت کنه، غذا دهنت بزاره و یا بخوابونتت. منم از خداخواسته پدر و دختر رو به حال خودشون میزارم. 

تا میدان انقلاب سلانه سلانه و با کلی انرژی مثبت رفتیم. دیگه حسابی خسته شده بودم. شماام بیدار شده بودی و احتمال اذیتت هات میرفت. واسه همین جینفنگی دوتا سمبوسه مشتیِ اصل اما کمی سرد، زدیم بر بدن و با مترو برگشتیم سمت دروازه شمیران. رفتیم به سمت کعبه آمال من. خونه مامانم ایناخندونک خاله مرضیه بعدازظهر یه خواستگار داشت. همه چی پسره اکی بود اما حیف ده سال بزرگتره. فکر کنم منتفیه. شب خونه دایی مجید دعوت بودیم. دایی مجید خون جلوی چشماش رو گرفته بود چون از بعد از به دنیا اومدن حسنا دیگه خونشون نرفته بودیم. 

فردا جمعه، صبح خیلی شادمان سه تایی رفتیم تره بار و میوه خریدیم و بازهم مثل همیشه رضا حرف من رو گوش نکرد. بدون کالسکه رفتیم و مجبور شدیم اونهمه خرید رو با کلی بدبختی بیاریم خونه. مثلا قرار بود رضا بهم کمک کنه خونه رو یه سروسامونی بدم. کلی دم و دستک کارش رو آورد وسط و آخرم از زیرش دررفت. بعدازظهر هم رفتیم پاساژ زیتون تا کیف و کفشاش رو ببینیم. چیز جالبی نداشت. در عوض از یه مغازه 2000 تومانی خورده ریزه جات خریدم. برای شما 50 تا توپ کوچولو واسه استخر توپ خریدم. فکر کنم کمه بازم باید بخرم.

امروز صبح تصمیم گرفتم بازم برم پیاده روی. ترسم ریخته بود. یه دور یکساعت و نیمه باهم زدیم و سرحال برگشتیم خونه. کلی خوب بود، کلی حال داد. با کالسکه بردمت. یه ذره روندنش سخته و عادت نکردم ولی من کلا به رانندگی علاقه دارم و به قول دایی مجید خواهر شوماخرمخندونک زود یاد میگیرم تا دیگه انقدر بالا و پایین نشی تو این اتول!!

شیرین کاریها:

یاد گرفتی ادای سرفه کردن درمباری تا جلب توجه کنی. اگه ما ادات رو دربیاریم کلی میخندی. وسطاش یه صدایی شبیه اَاَاَه شبیه به دعوا کردن، با کلی اخم از خودت درمیاری. خوردنی من میشی. 

 

        

          

           

          

        

         

          

این سوراخه، جزء دیزاین کلاهته. یعنی قرار بود از توش ربان رد بشه که بعدا پشیمون شدم. فهمیدی بافت خودمه؟!!!

 

          

        

          

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

صبا
25 بهمن 94 9:06
من کلا بعد از ازدواج پایه ی راهپیمایی 22بهمن و روز قدس شدم اصلا توی مجردی یادم نمیاد رفته باشم ولی الان هرجوری شده برنامه شو میریزم، همسر منم خیلی علاقمنده و منم اینجور جاها قبلا دونفره و حالا سه نفره خیلی بهم خوش میگذره و همیشه استقبال میکنم این همسری ها همش از زیر کار خونه تکونی در میرن آخرش خودمون باید دست بجنبونیم
مامان تازه کار
پاسخ
هههه مثل من!! آخخخخخ نگو. هروقت میگم فلان کار، میگه جمعه. اون جمعههه هم تاحالا نیومده!!