مایسامایسا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره

بهانه ای برای زندگی

و اما این مدت...

1395/5/28 1:05
451 بازدید
اشتراک گذاری

و اما این مدت به قدری زود و سریع گذشت که باورم نمیشه یکماه و خورده ای از تولدت گذشته. یکی از مطالبی که یادم رفته بود در موردش بنویسم و با خوندن بیماری دوست خوب وبلاگیت، مهدیار عزیزم، یادش افتادم، ویروسی بود که دو یا سه روز قبل از ۲۱ خرداد ۹۵ دچارش شدی. بدون دلیل بدنت داغ شد و تب خفیف داشتی. چون خودم علائم سرماخوردگی داشتم حدس زدم توهم سرما خورده باشی اما به جز تب هیچ علامت دیگه ای پیدا نشد. شبها بیشتر می شد تاجایی که مجبور به پاشویه می شدم و نزدیک صبح تقریبا قطع می شد. حدس بعدی طبق معمول دندان بود. اما از غرغرهای معمول برای درد دندان هم خبری نبود. شاد و شنگول اما تب دار. دو یا سه روز بعد، دیگر طاقت نیاوردم و بردمت دکتر. تشخیص خاصی ندادن و فقط‌ دوتا آزمایش نوشتن که یادم نیست برای چه بود. از بعدازظهر همون روز دونه های ریز‌ قرمز رنگی که شبیه به حساسیت بودن از زیر گلو شروع به زدن کرد. بازهم حدس خانگی مبنی بر گرمی خوردن بود و سعی کردم بهت آب هندوانه بدم اما به خاطر مصرف داروها تو اون چندروز، از همه چی بدت میومد. همزمان با دونه ها تبت کاملا قطع شد. دونه ها فردا خیلی بیشتر شد و تقریبا تمام شکم و زیر گلو پر شده بود. منتظر بابات شدم تا بیاد و باهم ببریمت دکتر که متاسفانه بابا خیلی دیر اومد و دکتر بسته بود. پس فردا با مامان جون بردمت همون دکتر قبلی. تشخیص رزوالا دادن و گفتن تا چند روز ادامه داره و ممکنه بیشتر هم بشه و بعد خود به خود تموم میشه. هیچ درمانی هم نداره و باید دوره اش بگذره. دقیقا همینطور هم شد. تمام بدنت دچار شد حتی کف پاها و دستها و صورت. کمی هم ورم کرده بودی اما جمعه همون هفته کاملا خوب شدی.

چهارشنبه، ۱۳ مرداد ۹۵ برای واکسن یکسالگی بردمت. دلیل اینکه انقدر دیر بردمت اینه که علاوه بر تنبلی بنده، واکسن بالای یکسال فقط دوشنبه ها و چهارشنبه ها بود. منم هی‌ امروز و فردا کردم و کشش دادم تا بالاخره دقیقا روزی که مامانم اینا رفتن مسافرت، دست تنها شما رو بردم مرکز بهداشت. اولین بارم بود تنها میبردمت. حسابی استرس داشتم. تو خونه ۲۰ قطره بهت استامینوفن دادم و رفتیم سمت مرکز. شانس بد ما، دقیقا همونروز یک همایش برگزار کرده بوذن و به جز یکی از کارکنان فرد دیگه ای تو مرکز بهداشت نبود. اون یه نفرم فقط واکسن تزریق می کرد. حالا فکر کن کلی آدم با بچه های چند روزه تا چندساله پشت در منتظر بودن تا خانوم شماره بعدی رو صدا بزنه. به قدری کند و اسلوموشن کار میکرد که صدای همه دراومد اما واقعا چاره ی دیگه ای نبود. حسش هم نبود برگردم و یه روز دیگه بیام. خلاصه انقدر منتظر موندیم تا نوبتت شد و برعکس بقیه بچه ها که هرکدوم یک ربع تمام طول میکشید تا واکسنشون رو تزریق کنن، کار شما درعرض کمتر از دو دقیقه انجام شد. اول مشخصاتت رو وارد یه دفتر کردن و بعد هم بوم! واکسن با بی رحمی هرچه تمام تر به بازوی دست راستت تزریق شد. بهم گفتن شاید علائم شبیه به سرماخوردگی یک هفته بعد بروز پیدا کنه که خداروشکر نکرد. در عوض نق و نوقت شروع شد و از اون فازایی داشتی که صبح چشم باز نکرده جیغ و گریه تا شب. منم دروغ چرا، خسته می شدم. مخصوصا اینکه خاله مرضیه هم دوباره حوس تولد بازی کرده بود و کلی از دوستای هم دانشگاهیش رو به مناسبت فارغ التحصیلی و تولدش دعوت کرده بود. البته از جمع سی نفری دعوت شده فقط پنج نفر با ارفاق خواهر یکیشون، شش نفر بیشتر نیومدن و اونهمه تدارک خواهر عزیزم مثل مراسم شما باز هم به فنا رفت. در بیشتر مدت مراسم گریه کردی و یه کوچولو با مهمونها دالی موشک بازی کردی و بغد کلی کلنجار بالاخره تونستم بخوابونمت. البته دوام زیاذی نداشت. یک روز هم مهمان داشتیم و از صبح با دختر مهمانمان مهلا خانوم کلی بازی کردی و ظهر هم خواهر نازنین بهت پیوست و کلی بهتون خوش گذشت. همچنان غرغر میکردی تا اینکه بالاخره یکشنبه ۲۴ مردادماه، چشمم به جمال منور دندان هفتم روشن شد. فک پایین، پسین سمت چپ. تازه اونموقع درد دلت رو فهمیدم و بهت حق دادم و خودم رو کلی سرزنش کردم که حواسم بهت نبوده. 

شیرین کاریهای این مدت همانهای قبلی ست . آبه، به به، مه مه و لقب بنده( اِه) که به این اسم منو صدا میکنی. هنوز با تکیه بر اشیا راه میری و از دو قدم مستقل فراتر نرفتی. حسنا کاملا راه افتاده و همه جا رو اردک وار گز میکنه. البته من عجله ای ندارمخندونک به علاوه اینکه یادگرفتی برای هرچیزی جیغ میزنی و طرف مقابلت رو دعوا میکنی. نمیدونم چرا اینجور شدی. من سعی کردم همیشه باهات خوب صحبت کنم و حتی درمواقع خطر یا خرابکاری بهت لبخند زدم تا احساس خشم نداشته باشی اما فکر کنم ژنتیکت کم کم داره خودش رو نشون میده. خدا داند.

باز هم عکسها به زودی. این دفعه دیگه قول میدم زود بزارمچشمک

پسندها (2)

نظرات (2)

محجوب بانو
31 مرداد 95 13:35
سلام خواهر جونم واااای دقیقا همه ی این علامت ها رو فاطمه زهرا سادات هم داشت ما اولش فک کردیم واسه دندون درآوردنه ولی بعد دیدیم خبری از دندون نیست و بردیمش دکتر و گفت تب ویرووسیه و اکثر بچه ها تو این فصل میگیرن ولی خیلی بد بود خدا رو شکر که دوتاشون خوب شدن راستی خواهر جون یه سر پیشمون بیا خوشحال میشیم
صبا
16 شهریور 95 16:07
ماشاالله هزارماشاالله به گل دختری عزیزم چقدر اذیت شده برای دندونش! مهدیار هم سر هر دندونش یه ماجرایی داشت! تا دوسالگی این ماجراها هرازچندی پیش میاد بعد دیگه تموم میشه میره پی کارش رزولا رو از خیلیا شنیدم که گرفتن انگار همه گیر شده