یه مامان به غایت شرمنده
می دونم از آخرین باری که یه سر به وبلاگت زدم حداقل دوماه!! میگذره. نمی دونم چرا من همیشه اینجورم؟
یه کاری رو با انرژی تمام شروع می کنم و بعد اواسط کار درجا میزنم. خاطرات دوران نوجوانی، خوابگاه و ... هم همین بلا سرشون اومد. این روزها کمی خسته ام. کلافه ام. نمیدونم چرا انقدر تهی از انرژی شدم که بیشتر از همیشه بهش نیاز دارم. روزها تا لنگ ظهر میخوابم. کارهای خانه عقب افتاده و حوصله آشپزی برای رضا رو هم ندارم. شبها یه چیزی سنبل میکنم و به خورد بیچاره می دهم. امشب بحث کوچکی کردیم. فهمیدم یک هفته ی کامل فقط غذای سرخ کردنی درست کرده ام و خودم متوجه نبودم. حق با رضاست. من بی توجه و سهل انگار شده ام. تو هم مدام غر میزنی. من با تمام گریه هایت بازهم برایت ضعف میکنم. وقتی بین گریه و جیغ با دست، فریزر را نشانم می دهی و بستنی می خواهی. وقتی گوشی تلفن را می آوری و با جیغ ممتد از من صدای بابایی پشت بلندگو را میخواهی. وقتی تمام وسایل کتابخانه را باهم میخواهی. وقتی انتظار داری یکساعت و نیم تمام با تو قایم موشک بازی کنم. وقتی دوست داری با گوشی اف اف، الو الو کنی و برای آدم های کوچه داستان تعریف کنی درحالی که تمام مدت من بغلت کرده ام و از فشار وزن تو دستهایم سر شده اند. باز هم برایت ضعف میکنم. وقتی برنجهای ناهار یا شامت، دانه های انگور میان وعده ات، خرده بیسکوییت یا کیک عصرانه ات را با دست روی کل فرشها پخش و له می کنی. وقتی مجله های مورد علاقه ام را ریز ریز می کنی و آلبوم عکس و فیلمی که از خودت در گوشی ذخیره کرده ام را پاک می کنی. باز هم برایت ضعف می کنم. ولی من خسته ام. من احساس تنهایی می کنم. با وجودی که تمام کساتی که دوستشون دارم را مرتب میبینم اما کسلم. من دست خودم نیست...


یه مامان به غایت شرمنده
