مایسامایسا، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

بهانه ای برای زندگی

عقب ماندگی ها

1395/8/4 10:28
365 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشقم، سلام به همه ی دوستای گلم و گلت

بالاخره حس نوشتنم دوباره برگشت. خوب از آخرین اتفاق مهمی که برات افتاد و تولدت بود تا حالا، چندتا اتفاق مهم و کلی عکس داشتیم که جامونده. خیلی عقبم اما خودمو می رسونمخندونک

تولد یکسالگی حسنای عمه. روز جمعه 12 شهریور 95 با حضور خانواده های مادری و پدری حسنا خانوم برگزار شد. تم مراسم حسنا، دختر توت فرنگی بود. تقریبا همه چی مراسمش شبیه شما بود. تاج و کیک و لباس و غیره. هدیه ی ما به حسنا خانوم یه عروسک خوشگل موشگل بود که بعدا از بس خودم خوشم اومد، یه دونه هم برای شما خریدیم. شما دقیقا روز تولد دختردایی یاد گرفتی با دو دست خودت و بدون کمک گرفتن از اشیا دور و برت بلند بشی و راه بری. از اون شب به بعد دیگه چهار دست و پا نرفتی. 

اولین سفر شمالت هم آخر شهریور رفتیم. اولش که از شنهای دریا چندشت می شد و حتی پات رو روشون نمیگذاشتی. از آب دریا هم میترسیدی مدام گریه میکردی. اما کم کم عادت کردی که روی شنها راه بری و یا لب آب بشینی و نه بیشتر. فکر کنم زیاد بهت خوش نگذشت برعکس حسنا که کلی بازی کرد و حسابی از دریا لذت برد.

من تو این مدت یه کسب و کار خونگی راه انداختم که هم بیکار نباشم و حوصله ام سر بره و هم یه جورایی کمک هزینه باشم.

دوبار هم با دوستان دوران خوابگاهم دورهمی داشتم. یکبار دوشنبه 5 مهر که خونه خاله سمیه جمع بودیم. خاله و هانا از آلمان اومدن تا کمی خوش بگذرونن و برگردن. شما بچه ها هم همگی، دست به دست هم، ما مامانا رو دیوانه کردین از بس جیغ کشیدین و گریه کردین و غر زدین. اصلا با هم بازی نکردین. به امید روزی که کلی باهم سرگرم بشین. دومین دورهمی 27 مهر بود که خونه خاله لیلا و لیانا جمع شدیم. این دفعه به افتخار اون یکی خاله سمیه و کیان که از ماهشهر اومده بودن کرج جمع شدیم. این سری بیشتر با هم بازی کردین و ما مامانا هم کلی غیبت کردیمخندونکخندونک دوتا از خاله ها هم نی نی دار شدن. خدای مهربون تو شهریورماه، آقا پرهام رو به خاله مولود و تو مهرماه، آقا نیک آیین رو به خاله زینب ساروی داد. جفتشونم ناز و گوگولی. البته ما وقتی ساری بودیم، یه سر رفتیم و خاله زینب رو که روزای آخر بارداریش بود دیدیم. کلی خوشحال شدیم و وسط خیابون جیغ کشیدیم چون حدودا 8 سال میشد که ندیده بودیم همدیگرو. به قول خودش روحیه مضاعف گرفت حسااابییی.

یه تغییراتی هم تو خونه دادیم. تخت خوابمون رو فروختیمدلشکستهغمناکگریه آخه شما یه بار نصفه شبی یهو از رو تخت افتادی پایین و ماام فردای همون روز تخت رو جمع کردیم و بعدشم فروختیمش. ناراحتم چون قسمتی از جهیزیه ام بود و منم خیلی دوسش داشتم. چندوقت پیش هم دکورمون رو از ترس اینکه تو بازیهات، یهو شیشه اش بشکنه و بهت آسیب برسونه، دادیم رفت... اما همه چی فدای سلامتی و راحتی دخترم. در عوض اتاقمون محل بازی خوبی برات شده. ایشالا خدا هم به ما یه خونه بزرگتر بده تا دخملم یه اتاق مخصوص داشته باشه. 

محرم امسال هم دختر دایی ها و دختر عمه ها، مثل سالهای قبل، از روز قبل از تاسوعا خونه مامانی جمع شدیم. مثل سالهای پیش صفا نداشت. نه دهه اول محرم، نه عزاداری ها و نه جمع شدنامون. شاید چون امسال خیلی درگیر تو بودم. شایدم نه. به هرحال مثل برق و باد گذشت و منم هیچ سودی نبردمغمگین

کارهایی که یاد گرفتی و حرفهایی که میزنی خیلی خوردنیه. البته کمی تو صحبت پسرفت کردی. مثلا قبلا کاملا فرق بین آبه و به به رو میدونستی و هرکدوم رو سرجاش میگفتی اما جدیدا شده بَه بَی. دیگه معلوم نیست دقیقا چی میخوای. ازت میپرسم آبه یا به به؟! میگی بَه بَی! میگم چی؟ میگی بَی بَی!! و انگار میدونی که من متوجه نمیشم، تند تند و پشت سر هم شروع میکنی به گفتن حرفهای مختلف تا مثلا من رو مسخره کنی. به به، به بی، بی بی، آبَی و ....

یا مثلا تو کارهای خونه کمک میکنی. دارم جارو میکشم میای دسته جارو رو با من میگیری. دارم تی میکشم، بعد از من دوباره تی میکشی. دارم گردگیری میکنم یه دستمال دیگه برمیداری و اسپری به بغل، راه میفتی تو خونه و هرجا رو که من کشیدم دوباره دستمال میکشی و کلی جای دست به جا میزاریسکوت یا مثلا میخوام رختخواب پهن کنم یا جمع کنم یه سر رختخوابها رو میگیری با نفس نفس زیاد کمکم میکنی و تا کمد دیواری میاری. بعدشم که همه رو سرجاشون گذاشتم، یه نفس بلند میکشی یعنی تموم شد و دست میزنیمحبت

کتاب خوندن خیلی دوست داری و هر چیزی شبیه به کتاب باشه برمیداری و جلو صورتت میگیری و تند تند میگی بیز بیز بیزیو بیزیو بیزیو. جدیدا شده بیدا بیدا !! ربطش رو لابد خودت بهتر میدونی.

جدیدا یاد گرفتی وقتی یه چیزی که خیلی دوست داری یا برات جالبه رو میبینی، بلند بلند میگی: واااااااای، وااااااااای

دیگه کاملا زمانی که (معذرت میخوام) جیش یا پی‌پی داری رو متوجه میشی و سعی میکنی پوشکت رو از خودت جدا کنی. منم به سمت دستشویی راهنمایی میکنی تا عوضت کنم. یکی دوبار هم خونه مامان‌جون، از صبح تا عصر کاملا باز بودی و بدون پوشک کیف کردی. فقط نیم ساعت به نیم ساعت سرپات میگرفتیم تا یه وقت از دستت در نره. کلا تسلطت خیلی عالیه و کاملا رو خودت کنترل داری.مامان جون میگه من خودمم همینطور بودم و منو خیلی زود از پوشک گرفتن‌. دندونات هم دارن با سرعت برق درمیان. الان یازده تا دندون داری که تو عکس برات مشخص میکنم.

اجزای بدنت رو تقریبا یاد گرفتی. چشم رو چشمک میزنی، دماغ، دهن، دندون، گوش، مو، دست، پا و شکم. وقتی میگیم شکمت کو؟ زود شکمت رو تا ته میدی تو. یا وقتی میگیم هیکل بگیر‌ شکمت رو میدی داخل و شونه هاتو بالا میاری و ادای بدنسازها رو درمیاری. اینو از دایی محمد یاد گرفتی. به تازگی هم کلمه آره رو با تلفظ آیه یاد گرفتی. تا ازت چیزی میپرسیم میگی آیه. البته گاهی که واقعا جوابت منفی باشه در جواب سوال میگی هوم و سرت رو به علامت منفی بالا میندازی. دایره لغاتت تا الان: بابا، بابایی، ماما، آبه، به‌به، دد، وای، آیه، اینا ( ایناهاش). به تازگی: مونا مونا(مامان مونا)، آله(خاله)، آیی(دایی)، عمو، عمه، اونا (حسنا)، مه مه.

عکسهای تعطیلات عجیب و غریب عید فطر اینجا

عکسهای تولد یکسالگی اینجا

 

تولد راضیه دخترعمه ی من

 

 

کیک موناپز!

 

 

درراه برگشت به خانه

 

تولد حسنا:

مامان مونا عکاس مراسم بود

 

 

 

کادوی ما به حسنا

 

 

 

 

 

 

 

سفر شمال:

نحوه خواب دخمل در ماشین!!

 

 

درحال چرت!!

 

 

 

 

 

آب بازی با بابا و باباجون

 

 

از آب بدم میااااااد

 

 

ترگل خانوم  تازه از زاه زسیده بعد از حمام

 

 

 

هلاک نگاهتم

 

 

خلاقیت بابارضا

 

 

یه عکس عشقولانه ی یهویی

 

 

دیدار با خاله زینب بعد سالها دوهفته قبل از زمینی شدن آقا نیک آیین

 

 

یه ماچ به وبلاگی های گل

 

 

دورهمی دوستان:

 

 

 

 

درحال رفتن به خونه خاله سمیه

 

 

مایسا و هانا

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

صبا
15 آذر 95 10:10
سلااااام دوست خوبم کجایی؟! دلمون براتون تنگیده بوووود چقدر شیرین و عسلی شده این ماه بانو خیلی لذت بردم از عکسای خوشگلتون خیلی وقته بهمون سر نزدی! نینی دوممون هم توراهه
مامان تازه کار
پاسخ
سلام دوست عزيييزم، همين دور و بر، منم دلم براي اينجا تنگ شده لود، دست پر برگشتم. بهت تبريك ميگم عزيزم، ان شالله كه خوش قدم باشه