شش ماهگیت مبارک
6 ماهگیت مبارک جانان

چه زود میگذره. شش ماهه شدی. به همین راحتی. البته نه به همین راحتی اما باورم نمیشه که من یه کوچولوی شش ماهه دارم.
دوشنبه 21 دی، تولد 29 سالگی من بود. دهه بیست زندگیم با همه ی تلخ و شیرینش گذشت و من، وارد دههی سی شدم. ورودم خیلی شیرین و رومانتیک بود. شب تولدم یعنی یکشنبه خیلی از دوستها و آشنایان بهم تبریک گفتند. رضا که از سرکار اومد خیلی معمولی و بدون هیچ فرقی با شبهای دیگه، مشغول کارهای خودش شد و منم سرگرم دخملی و دیدن تلویزیون بودم. یهو مایسا رو برداشت و رفت تو راهرو.
بهش میگم چیکار میکنی؟ بچه سرما میخوره!
میگه دارم کفشارو مرتب میکنم؟!!
رضا؟! مرتب کردن کفش؟ همش دو جفت خودم و خودش جلو در ورودیه. چه مرتبی؟!! یهو با یه چرخش اومد تو دیدم تو دستش کیکه تولدمه
مایسا از دیدن خوراکی ذوق کرده بود. رضا هم داشت آهنگ تولدت مبارک میخوند. خداییش خیلی سورپرایز شدم. کلی ماچیدمش و نشستیم . رفتم چایی ریختم که با کیک نوش جان کنیم. تا اومدم اولین قاچ کیک رو بزنم، دیدم از زیر ظرفش یه چیزی خودنمایی میکنه. دیدم بلههههه. رضای من با اون همه خرج و مخارجی که این چندوقت بهش تحمیل شد و دست خالی، بهم هدیه تولد 50 تومان پول داده بود. خیلی برام ارزش داشت چون تو این سالها، مرد من مناعت طبعش رو وقتی دست و بالش پر بود بهم نشون داده بود.
فردای اون شب دوشنبه 21 دی، مامان بهم زنگ زد و گفت همگی میخوان واسه تولدم بیان اونجا. منم از خداخواسته قبول کردم. قرار شد شام پیتزای خونگی بخوریم که متاسفانه یادم رفت ازش یه عکس بگیرم تا خاطره بشه. کیک تولد هم خودم پختم و تزیین کردم. مامان جون اینا برام یه شکلات خوری مینیاتوری خوشگل آوردن و دایی مجید اینا هم یه روسری کالباسی. دستشون درد نکنه.
جمعه 25 دی، 6 ماه شما تموم شد. واسه همین من خونه مامان جون اینا موندم تا شنبه برای واکسن شما بریم مرکز بهداشت. صبح شنبه، بهت 16 قطره استامینوفن دادم و رفتیم. وزنت 8200، قدت 67 و دورسرت 46 بود. دندانپزشک هم لثه هات رو معاینه کرد و گفت لثه هات ورم کرده و نشانه دندونات هست. باید با مسواک انگشتی برات ماساژ بدم. بعد هم واکسنت رو زدیم که تو پای راستت تزریق شد. تا ساعت 1 بعدازظهر درد نداشتی اما بعدش دردت کم کم شروع شد. غر میزدی. منم برات تا شب مدام کمپرس یخ میزاشتم. امروز یکشنبه، درجه حرارتت یه کم بالا رفته بود که پاشویت کردم. جای واکسن یه کم سفت شده بود که کمپرس آب گرم گذاشتم. ایشالا که بهتر میشی دخترکم.
راستی از یکشنبه دوباره غذای کمکی رو شروع کردم. فعلا نمیتونم نظری بدم و صبر میکنم تا پایان ماه هفتم که روند وزن گیریت رو ببینم و بتونی غذاهای خوشمزه خوشمزه بخوری.
دایره لغات مایسا تا انتهای 6 ماهگی:
هِبوووووووو آقّّااااااااااااا گِیه (مثل تلفظ بچه گانه ی گریه)



یکی از دفعاتی که غلت میزدی، به میله ی گهوارت گیر کردی. نمیدونستی چکار کنی ولی بازم میخندیدی


خخخخخخخ



کیک تولد سورپرایز همسر و کادوی تولدش



روز تولد من. لازم به ذکره که کیک کار خودمه؟!!!!






فداش بشم من 










موش موشک سرتق!!





شش ماهگیت مبارک 






