اولین سال نو مبااااارک
سلااااام به همه ی دوستان نی نی وبلاگی و دخمل خودم. سال نو همگییییی مبارک. اول عذر تقصیر به خاطر اینهمه نبودن و ننوشتن. از من بعید بود واقعا!! ولی دیگه بدونین چقدر سرم شلوغ بوده که نرسیدم به ویلاگ عزیزم سر بزنم.
روزای قبل از سال نو که همه به کارهای عید و خونه تکونی گذشت. از بشور و بساب هر روزه بگیر تا یه سری تغییرات مثل خوشگل کردن کتابخونه که دو روز کامل (البته با وجود شما) وقتم رو گرفت. با هزار بدبختی خودمون رو به سال تحویل رسوندیم و آماده شدیم برای شروع یک سال پر از هیجان و قشنگ دیگه. سفره هفت سین رو آماده کردم و یه دوش آخر سالی گرفتم و خوابیدم تا صبح زودتر از خواب پاشم. در یه اتفاق نادر، شما دخملی از ساعت 4 صبح زنگ بیدارباش رو زدی و تمام تلاش من با تمام خستگی از شب قبل مبنی بر آروم کردن و خوابیدنت تا ساعت 7 بی نتیجه بود تا اینکه کم کم خسته شدی و بالاخره خوابیدی. خیلی دوست داشتم این اتفاق برعکس می افتاد و سال تحویل رو سه نفره سپری می کردیم اما حیف. بابا هم که غرق خواب هفت پادشاه بود و چند دقیقه ای قبل از شروع سال نو بیدارش کردم و فقط منتظر بود سال تحویل بشه و دوباره سمت تختخواب شیرجه بزنه. من موندم و کلی کار برای شروع عید دیدنی های بی وقفه ای که باید زودتر تمومش می کردیم چون هفته ی دوم عید رو مسافر بودیم. دوشنبه شب، خونه عمه زهرای بنده به صرف شام دعوت بودیم که متوجه شدیم عموی باباجونم فوت شدن و توفیق اجباری شد که یه سر به شهر آبا و اجدادی بزنیم و در عین حال یه مسافرت دو روزه هم رفته باشیم. سه شنبه بعدازظهر، سوم فروردین حرکت کردیم و شب رسیدیم گلپایگان و خونه ی برادرشوهر عمه کوچیکه ی بنده اطراق کردیم! فردا صبح تشیع جنازه بود و اول سر خاک عموی فقید باباجونم فاتحه ای خوندیم و بعد نهار خدابیامرز رو میل کردیم و دو ماشین جوون سرخوش و بی درد، جینفنگ زدیم سمت باغ و بستان اطراف شهر و سد گلپایگان واسه خوشگذرونی. این سد حدود دو یا سه ساله ساخته شده و جالب یا دردناک اینجاست که روستای اجدادمون در جریان پرشدن سد، زیر آب رفت و برای همیشه مدفون شد. قرار بود تا روز جمعه بمونیم و کمی آب و هوا عوض کنیم و از اقوام اونجا هم دیدنی بکنیم، اما طی تصمیماتی که همون روز به نتیجه رسید، بعدازظهر پنج شنبه به سمت تهران راه افتادیم. سه روز بعد یعنی یکشنبه 8م، حدود 20 نفر با 6 تا ماشین به سمت خرمشهر و آبادان راه افتادیم. یه ذره مدیریت این سفر سخت بود چون تعداد نفرات زیاد بود و هر کدوم اخلاقی و سلیقه ای. اما با این حال حسابی خوش گذروندیم و شما هم عاااالی بودی تو سفر.
تو این مدت شما از مایسای دو دندونه به مایسای چهار دندونه مبدل شدی. سومین مرواریدت (فک بالا، جلو پسین سمت راست) روز 7 فروردین 95 و چهارمی ( فک بالا، جلو پیشین سمت راست) هم روز 14 فروردین خودنمایی کردند. البته یه دونه دیگه هم در شرف دراومدنه ( فک بالا، جلو پسین سمت چپ). نمیدونم چرا انقدر با سرعت داری دندون دار میشی؟! به خاطر همین این چندروزه خیلی بی قراری و مرتب گریه میکنی. همش دلت میخواد بغلت کنم یا حداقل پیشت بشینم و اگه از کنارت بلند بشم انقدر گریه میکنی تا به هق هق بیفتی. البته خداروشکر اصلا به تب و اسهال و غیره نیفتادی و واقعا خوشحالم که راحت از این دوره داری میگذری. در مواقع دیگه هم عین جوجه اردک با روروئکت دنبالم راه میفتی و مرتب از شلوارم آویزون میشی و خدا میدونه که چقدر پام رو با این وسیله نقلیه له کردی و به روی خودم نیاوردم!!
1- کلمه ای که این روزا خیلی تکرار میکنی دَدَ دَدَ دَدَ هست و منظور بیرون رو نمیده. فقط در حال حرف زدن با خودت یا مواقع غر زدن سر بنده تکرارش میکنی.
2- خیلی بازیگر ماهری هم هستی چون هروقت چیزی رو بخوای یا خسته باشی و بخوای غر بزنی، چشمات رو الکی تنگ میکنی و صدای گریه از خودت درمیاری تا مثلا من دلم بسوزه. وقتی هم ببینی که کسی به گریه ات اهمیت نمیده صدای گریه رو بلند میکنی و گاهی هم شبیه ضجه زدن میشه!!!!
باور نکردنیه واقعا. این رفتار رو معمولا بچه های دو سه ساله دارن که دیگه فرق دروغ و راست رو میفهمن و تو با سنت من رو انگشت به دهان کردی باهوش من
3- به سمت چیزی که دوست داری و خوشت میاد، اشاره میکنی.
4- دیگه کاملا میتونی سینه خیز بری و خودت رو به چیزی که میخوای برسونی. به اینصورت که حالت چهاردست و پا رو میگیری و بعد یهو خودت رو به سمت جلو پرتاپ میکنی
اینجوری کم کم داری چهار دست و پا رفتن رو هم تمرین میکنی. یه چند روزی هم به هر چیزی میچسبی و خودت رو میخوای بالا بکشونی.
بعدا نوشت: دندون پنجم روز دوشنبه ۱۶ فروردین هویدا شد.
تصاویر این مدت، بیشتر گویا هستند و پیشنهاد میکنم حتما ادامه مطلب رو ببینی...


پنجمین سالگرد ازدواج



سلفی مایسا خانوم با چادرنماز مامانش


وقتی از خواب پاشدی جای چهارتا انگشت دستت که زیر سرت گذاشته بودی روی صورتت افتاده بود!


کار دست مونا ساز!!


سفره هفت سین سال 95




جشن تولد 4 سالگی نازنین. چهارتا از دخترای ما به ترتیب سن: نازنین، مهدا، مایسا و مهرسا. حسناجونم تو عکس نیست.


یعنی عاشق این گردن کج کردنت و نگاه کردنتم








سفر به گلپایگان




کشتی کج با باباجون


چهار دست و پا شدن مایسا با پشت صحنه ی پسرعمه ی بنده!!


سد گلپایگان و ما سه نفر




خاله و عمه مرضیه!! به همراه خواهرزاده مایسا و برادرزاده حسنا






غروب آبادان




دوتا دندون جدید مایسا. چهارمی اینجا تازه نیش زده و زیاد تو عکس پیدا نیست.




اولین سال نو مبااااارک 



